ویرگول
ورودثبت نام
نیل آرام
نیل آرام
نیل آرام
نیل آرام
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

رمان میان عشق و سکوت

نوشته ی نیل آرام اگه دوست داشتین بگید کاملشو بذارم...

موسیقی سالن بلند بود. نورها روی سقف می‌چرخیدند و صدای خنده‌ها فضا را پر کرده بود. دستم روی نرده‌ی سرد پله‌ها بود و سعی می‌کردم نفسم را منظم کنم. نمی‌دانم چرا دلم بی‌قرار بود؛ انگار قرار بود چیزی عوض شود.

یک قدم پایین آمدم. بعد قدمی دیگر.

چشم‌ها ناخودآگاه روی جمعیت چرخید…

و همان لحظه زمان ایستاد.

او آنجا بود.

نیما.

با کت‌وشلوار تیره، شانه‌های صاف و نگاهی که همیشه بیشتر از کلمات حرف می‌زد. جدی‌تر از قبل. محکم‌تر. انگار دنیا دیگر نتوانسته بود خمَش کند.

نگاهش روی من ثابت ماند.

نه لبخندی.

نه حرکتی.

فقط همان نگاه عمیق… همان سکوتی که هزار جمله در خودش داشت.

قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که می‌ترسیدم صدایش را بشنود. سال‌ها گذشته بود، اما فاصله نتوانسته بود چیزی را خاموش کند. هنوز همان حسِ ناگفته میانمان جریان داشت.

جمعیت میان ما حرکت می‌کرد، می‌خندید، می‌رقصید…

اما من و او در سکوتی جدا از همه ایستاده بودیم.

یک لحظه کوتاه.

فقط یک نگاه.

و من فهمیدم بعضی آدم‌ها،

حتی اگر بروند،از قلب خارج نمی شوند

نظرتونو بگید

از قلبت خارج نمی‌شوند.

عاشقانه
۳
۰
نیل آرام
نیل آرام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید