ویرگول
ورودثبت نام
mostaghelatu
mostaghelatu
mostaghelatu
mostaghelatu
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

خوانش انسان یا نگارش او؟

نقدی بر محدودیت‌های روانشناسی مدرن در بازنمایی انسان و سلامت روان

درآمدی بر چالش بنیادی روانشناسی

به‌طور معمول، علوم رسالت خود را کشف واقعیت می‌دانند؛ یعنی در پی توضیح آنچه در جهان رخ می‌دهد و ارائه‌ی تصویری روشن و معتبر از امور هستند. اما علم روانشناسی با موضوعی روبه‌روست که هنوز توافقی بر سر شناخت واقعیت آن وجود ندارد: انسان و روان او.

روانشناسی در مسیر علم تجربی

روانشناسان می‌کوشند با بهره‌گیری از روش‌های آزمون‌پذیر، آمار و... به مطالعه‌ی رفتار و ذهن انسان بپردازند و جایگاه روانشناسی را تثبیت کنند. از این منظر، روانشناسی همانند سایر علوم تجربی در پی کشف قوانین حاکم بر روان انسان است. موفقیت‌های عملی این علم در حوزه‌هایی مانند درمان برخی اختلالات روانی، افزایش کارکرد فردی و بهبود سازگاری اجتماعی، معمولاً به‌عنوان شواهدی بر اعتبار علمی و عینیت آن مطرح می‌شوند.

کشف واقعیت یا برساخت اجتماعی؟

با این حال، این پرسش مطرح می‌شود که آیا روانشناسی صرفاً کاشف واقعیت‌های روانی است؟ بررسی تاریخی این علم نشان می‌دهد که بسیاری از مفاهیم و طبقه‌بندی‌های روانشناختی، برساخته‌ی چارچوب‌های نظری، هنجارهای فرهنگی و تصمیم‌های نهادی‌اند. هرچند رنج، اضطراب یا ترس به‌عنوان تجربه‌های انسانی واقعیت دارند، اما صورت‌بندی آن‌ها در قالب «اختلال»، تعیین مرز میان نرمال و غیرنرمال، و انتخاب معیارهای تشخیصی، همگی متأثر از پیش‌فرض‌هایی هستند که فراتر از داده‌ی خام تجربی قرار می‌گیرند.

معیارهای سلامت روان در بستر اجتماعی

به این ترتیب، مشاهده می‌کنیم که تعریف اختلالات روانی نه تنها تحت تأثیر داده‌های تجربیِ واقعی، بلکه برآمده از ارزش‌ها و هنجارهای اجتماعی است. چنین وابستگی‌ای به چارچوب‌های اجتماعی و تاریخی، ما را به این پرسش سوق می‌دهد که معیارهای سلامت روان بر چه تصوری از انسان استوارند و چگونه می‌توان تعریفی جامع و معتبر از انسان و روان او ارائه داد؟

تاریخ تحول تشخیص: نماد عدم قطعیت

تعریف اختلالات در طول زمان تغییرات زیادی کرده و این تغییرات بازتابی از تحول در فهم ما از انسان و سلامت روان هستند. نمونه‌ای روشن از این مسئله را می‌توان در مقایسه‌ی نسخه‌های «راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی» (DSM) مشاهده کرد؛ جایی که برخی اختلالات افزوده، حذف یا بازتعریف شده‌اند، گاه نه بر اساس کشف یک واقعیت جدید، بلکه در نتیجه‌ی اجماع متخصصان یا تغییر نگرش‌های اجتماعی است. این تغییرات نشان می‌دهد که در هر نظام تشخیصی، تعریف اختلال روانی همواره متضمن نوعی قضاوت درباره‌ی چیستی «انسان سالم» است. به بیان دیگر، پیش از آن‌که بتوان اختلال را تعریف کرد، باید دانست سلامت روان چیست، و این پرسش بدون پذیرش نوعی انسان‌شناسیِ پیشینی، قابل پاسخ نیست. از این منظر، تشخیص روانی صرفاً یک فرایند فنی نیست، بلکه به تعریفی گسترده‌تر از انسان پیوند می‌خورد.

بازگشت به پرسش انسان‌شناختی

در این نقطه، بحث از سطح روش‌شناسی علمی فراتر می‌رود و به پرسشی بنیادی‌تر می‌رسد: چیستی انسان. اگر ملاک سلامت روان، توانایی سازگاری و عملکرد مؤثر تعریف شود، این معیارها بر چه تصویری از انسان استوارند؟

ضرورت بازاندیشی

با توجه به منابع، به نظر می‌رسد روانشناسی مدرن، آگاهانه یا ناآگاهانه، انسان را عمدتاً به موجودی تقلیل می‌دهد که غایت او در سازگاری و کارآمدی خلاصه می‌شود. از این رو، پرسش ما به این نقطه منتهی می‌گردد و این سؤال باقی می‌ماند که آیا چارچوب‌های رایج روانشناسی می‌توانند معیاری جامع و نهایی برای سلامت روان ارائه دهند، یا آن‌که خود نیازمند بازاندیشی در مبانی انسان‌شناختی خویش‌اند؟

https://www.whosheets/detaresponse

سلامت رواناختلالات روانی
۱
۰
mostaghelatu
mostaghelatu
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید