ویرگول
ورودثبت نام
دختری از اعماق کلمات :)
دختری از اعماق کلمات :)
دختری از اعماق کلمات :)
دختری از اعماق کلمات :)
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

شاید هم فقط زیادی حساس شدم روی این موضوع !


من سعی کردم افکارم را به انها بگویم. اما انها شروع کردن به خندیدن و مسخره کردن من و حتی نگذاشتند حرفم را کامل کنم . البته اگر هم می گذاشتند این کار را نمی کردم چون شاید باعث ناراحتیشان می شد . یا شاید هم نمی کردم چون فکر‌می کردم احمقانه است یا شاید هم نمی کردم چون فکر می کردن زیادی ورراجم یا شاید هم نمی کردم چون اگر شروع می کردم ممکن بود بغض گلویم را بگیرد پس‌ فقط‌ لبخندی زدم و تظاهر کردم دارم کتابم را می خواندم اما فقط با چشم نوشته هایش را دنبال می کردم . چرا این طور بود ؟

شاید زیادی حرف می زدم

شاید باید کمتر حرف می زدم

شاید نباید از همه ی دغدغه هایم با همه حرف می‌ زدم

گاهی فکر می کنم وقتی زیاد و تند تند پشت سر هم حرف می زنم شبیه احمق ها می شوم . انگار خنگ هستم . من از حرف زدن لذت می برم ، از گفتن نظراتم ، اعتقاداتم یا افکار و اتفاقاتی که برام افتاده.

هنوز هم لذت می برم اما … نکند زیاده روی کردم ؟

اخه حتی از سمت امن ترین ادم هام هم احساس می کنم که باید بس کنم !

از وقت هایی که موقع حرف زدن به تته پته می افتم یا حرفی را شروع می کنم که نمی دانم چگونه تمومش کنم یا ادامه اش دهم هم متنفرم.

فکر کنید دیگران یک کاری کنند از کاری که عاشقشین هم بدتون بی اد ، حس بدیه نه ؟

چند بار این حس رو به دیگران هم گفتم اما انها گفتند نههه ما لذت می بریم تو حرف می زنی ، اما تازگی بیشتر حس می کنم مثل کسی هستم که فقط داره روی مغز انها درجا می زند . اگر دوباره بهشان بگم چی می شه ؟ نمی گن اه ول‌ کن دیگه تو عممم ؟!دوست ندارم موقعی که با اب و تاب چیزی را تعریف می کنم کسی بزند توی ذوقم چون هیچ کس‌ نمی داند که من چقدر برای زدن ان حرف هیجان دارم.  گاهی واقعا از ته قلبم می خواهم که کسی بنشیند جلوم که مثل من باشد ( حتی شاید خود من باشد ! ) و انقدر با خیال راحت باهم حرف بزنیم و حرف بزنیم که نفهمیم چقدر زمان گذشته است !

واسه همینه عاشق افرادیم که نظرات و ویژگی هاشون به من نزدیکه .

حرف زدن برای من خیلی مهم است . در حقیقت اهمیت صحبت !

همیشه سعی می کنم به مردم گوش بدم و شنونده خوبی باشم یا جوری در برابر صجبت هاشون واکنش نشون بدم که خودم دوست دارم انها در برابر صحبت هام واکنش نشون بدن .

شاید چون «اهمیت صحبت » برای من بالاست رویش‌حساس شدم ؟

شاید هم کسی از درون من خبر ندارد تا بفهمد وقتی اونجوری می زند توی ذوقم چه حالی می شوم .

ولی من سعی می کنم بهشان از درونم بگویم ! من سعی می کنم بگویم تا ان ها بفهمند . البته این کار را به این خاطر که انها بفهمند نمی کنم ، به خاطر این می کنم که خودم دوست دارم اما تازگی احساس می کنم روی مخ می روم و بعضی وقت ها حس می کنم بعضی ها دلشون می خواد روی من دکمه ای بود تا بزنندش و دیگه حرف نزنم . گاهی هم به خودم می گویم اصلا دیگر حرف نمی زنم ببینم چی می شه ! اما نمی توانم …

مثلا اگر توی ماشین باشیم و من یک درخت خوشگل ببینم می خواهم این را بگوییم تا دیگران هم از دیدن ان درخت کیف‌کنند !

خودم هم تازگی مثل یک غلط گیر برای صحبت کردن خودم شدم : چرا انقدر مکث کردی ؟ چرا اینجوری کردی ؟ چرا ال ؟ چرا بل ؟

البته هیچوقت ، هیچکس بهم نگفته صحبت هام رو مخه اما مگه همه جیز فقط کلماته ؟

گاهی احساساتمون نسبت به فردی دیگر یا احساساتمون در لحظه از خومون خارج می شه ، در هوا پخش می شه و به سمت فرد مقابل می ره .  ( این فقط یه حسه )

البته این هم هست که گاهی حال ادم ها بده و نیاز به سکوت دارند اما من دارم سهی می کنم حالشان را بهتر کنم !

گاهی هم واقعا اینشکلیم که جدی منو دوست دارن یا فقط حکم یکی رو دارم که …

چمیدونم …

شاید هم فقط زیادی روی این موضوع حساس شدم !

حرفدل نوشته
۱۰
۴
دختری از اعماق کلمات :)
دختری از اعماق کلمات :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید