قدم هایم را تند تر کردم ، به دو دلیل . یک که پا به پای او تند راه بی آیم و دو اینکه زودتر برسم . زودتر برسم به مغازه ای گرم ، نوشیدنی گرم و مهم تر از همه اینکه بتوانم به خواندن ادامه کتابم ادامه دهم .
وارد کافی شاپ شدیم . فضایی کوچک و گرم بود و فقط میز های دراز رو به پنجره داشت . خانمی در ته مغازه نشسته و کتابی می خواند و کنارش یک لیوان قهوه بود و دو نفری هم در اولین میز کنار در نشسته بودند و ارام باهم حرف می زدند و می خندیدند. او مثل همیشه لاته سفارش داد و من هات چاکلت با دو تا کوکی کوچک . خانم پشت صندوق با موهایی قرمز فرفری و تلی بنفش ( که بنظرم موهاش واقعا قشنگ بودند ! ) از من پرسید که هات چاکلتم را کلاسیک می خواهم یا با سیروپ . نمی دانستم . می خواستم بگویم عادی دیگر ، همانجوری که همیشه می خورم . برگشتم و به او نگاه کردم ، برای نگاه کردن بهش باید بالاتر را نگاه می کردم . جوری نگاهش می کردم انگار منتظر بودم بهم تقلب برساند . خیلی سریع رویم را برگرداندم سمت خانم صندوق دار و گفتم همان کلاسیک خوبه . بعد میزی را امتخاب کردیم و پشتش نشستیم . کمی حرف زدیم ولی همه ی حرف هایمان موقع آمدن ته کشیده بود . بالاخره وقتی هر روز کنار همیم و از اتفاقاتی که برای هم می افته خبر داریم فکر نمی کنم چندان ماجرایی برای تعریف کردن بماند. کمی به بیرون و مردمی که از خیابان می گذشتند نگاه کردیم تا آنکه سفارشمان اماده شد . خیلیمی خواستم کتابم را باز کنم و بخوانم ولی … نکردم . از من پرسید که هات چاکلتم خوب است یا بگوید برایم سیروپ بزنند ؟ گفتم نه خیلی خوب است هرچند انقدر داغ بود که نمی توانستم بفهمم شیرین است یا تلخ !کمی بیشتر حرف زدیم و بیشتر به بیرون نگاه کردیم . گاهی این سکوت های بین ادم ها واقعا ارامش بخش است . نوشیدنی هایمان را که خوردیم امدیم بیرون . البته برای من هنوز تمام نشده بود اما همیشه از قصد توی لیوان کاغذی سفارش می دادم تا موقع پیاده برگشتن هم بتوانم بخورمش . مغازه خیلی نزدیک به خانه یمان بود و از انجایی که او باید به جایی می رفت من تنهایی برگشتم خونه . توی راه برگشت دیگر هات چاکلتم سرد شد و فهمیدم که چقدر تلخ بوده ! بزور کمی ازش را خوردم و چهره ام در هم رفت . دیگر تقریبا چیزی ازش نمانده بود اما در سطل اشغال کنار خیابان انداختمش . از چیز های تلخ متنفر بودم .
خونه مادربزرگم هم نزدیک خانه مان بود و موقع برگشت خیابانی که به کوچه شان را می خورد دیدم و خیلی جلوی خودم را گرفتم که نرم آن سمتی . می خواستم برم ها اما خیلی خسته بودم چون شب قبل درست نخوابیده بودم . هوا خیلی خوب بود و آسمان خیلی قشنگ . دلم می خواست موبایلی کنار دستم بود تا از ان منظره عکس بگیرم ، از درختان خشک شده زیر ان اسمان یا از حفره خیلی قشنگی روی یک درخت . تازگی کل گالریم شده بود عکس اسمان از پنجره اتاق یا پذیرایی .
روی زمین پیاده رو پر بود از برگ های هلکوپتری ( همان برگ هایی را می گویم که وقتی از ارتفاع می اندازیشان مثل پره های هلکوپتر می چرخند و پایین می روند ) هر قدم که می رفتم چندتاییشان را بر می داشتم و پرتشان می کردم پایین . بچه که بودم عاشق این برگ ها بودم و هنوز هم هستم . و بعد شروع کردم کتابم را از این دست به اون دست دادن و راه دادن هوای خوب به ریه هام
توی اینه اسانسور دیدم که خود به خود لبخندی روی لب هامه .
مطمئنن من همیشه ادمی می مونم که با این لحظات و خاطره های کوچیک یا کار های ساده خیلی خوشحال می شه.
و همیشه این لحظات خواهر و برادریمون یادم می مونه