گربه
مرثیه ای برای یک زندگی
عجیب ترین اتفاقی که برایم افتاده زیست با عزیزدل ترین گربه ای که تاحالا بهش برخوردم بوده است .<<برکیارق >>از روی سریال مصری این اسم را برایش انتخاب کردم
برکیارق که از بچگیش بهش غذا میدادم و همراه با خواهرهایش شیدا و شیما بزرگ شد،عقیم شدند و به ما اخت کرفتند .جای دیگری نمیرفتند، دوستشان داشتیم.
روزی فردی به برکیارق لگد زد و برکیارق دیگر پایش مثل قبل نشد .به دامپزشکی بردیمش و فهمیدم ،که دیگر مثل قبل نمیتواند بدود .روزی که پایش اسیب دید ،سرش را روی پای من گذاشت🥲
با این سنش گربه ای نبود ،که حاضر باشد ،درخانه بماند .درخانه ی ما چندروزماند .هرشب میرفت ،زیر میز تحریرمومن را زیرنظرمیگرفت .عاشق این بود که در خانه باز شود و برود، که یک روز هم رفت .
پس فردایش هرچه صدایش کردم .نیامد.فهمیدم نظافت چی او وخواهرهایشرا گرفته و نزدیک اتوبان رها کرده است.هرچقدر گشتم پیدایش نکردم.
بعد از ان گربه ای دیگر را امداد کردم ،که فردی پایش را روی پای اوگذاشته بود و له کرده بود. همسایه ما بسیار دوسش داشت و رفت خانه ی ان ها
لاکپشت من هم دوستش داشت اسم رواصلان گذاشته بودم.
امشب دوباره به گربه ای دیگر برخوردم. که خداروشکر مادرش رو زود یافتم ورفت به خانه ای
زندگی برای انسان ها در ایران سخت است چه برسد به اینکه در این دنیا گربه باشی