تولدها همیشه قرار نیست با بادکنک و کیک و شلوغی بیایند… بعضی وقتها یواشکی میآیند، از کنار تقویم رد میشوند و کسی حتی پلک هم نمیزند.
فراموش شدن تولد، آن سکوت عجیبی است که وسط روز میافتد؛ نه شبیه غمهای پر سر و صدا، بیشتر شبیه یک لیوان چای سرد شده روی میز. آدم نگاه میکند به گوشی، به پیامها، به آدمها… و یک جایش ته دلش میپرسد: «یعنی امروز اصلاً مهم بود؟»
اما حقیقت این است که فراموش شدن، اندازهی ارزش آدمها نیست. بیشتر شبیه یک لغزش شلوغِ زندگی است؛ ذهنهایی که درگیر هزار چیزند، تقویمهایی که جا میمانند، روزهایی که از دستشان در میروند.
و با این حال… تولد، حتی اگر کسی یادش نباشد، باز هم اتفاق افتاده.
یک سال بزرگتر شدن، یک سال دوام آوردن، یک سال عبور از چیزهایی که کسی از بیرون نمیبیند.
شاید بهترین بخش ماجرا این باشد:
آدم میتواند خودش، بدون سر و صدا، یک شمع کوچک برای خودش روشن کند. نه برای دیده شدن… برای یادآوری اینکه هنوز اینجاست. هنوز دارد ادامه میدهد. به عنوان ادمی که تولدش مهم نبود سلاممم