ویرگول
ورودثبت نام
فرنام امیری
فرنام امیریدکتر فرنام امیری..شیمی....🙂🌹 در جهان عنصرها قدم می‌زنم اما دل‌مشغولی‌ام انسان‌هاست. میان نانوذره‌ها دنبال نظم می‌گردم و میان آدم‌ها دنبال صداقت. با عقل زندگی می‌کنم اما با دل تصمیم می‌گیرم.
فرنام امیری
فرنام امیری
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

شکستی که پیروزی بود....

گاهی در زندگی بی‌هوا وارد بحثی می‌شوی که اصلاً قرار نبود مسیرت را عوض کند. ناگهان خودت را وسط ماجرایی پیدا می‌کنی که نه از آن تو بوده، نه نیت بدی داشته‌ای، نه حتی وجدانَت اجازه می‌دهد مقصرش باشی. اما عجیبیِ دنیا همین است؛ گاهی آن‌که کمترین نقش را داشته، بیشترین نگاه‌ها سمتش می‌چرخد، انگار که باید پاسخگوی چیزی باشد که حتی روحش هم از آن بی‌خبر بوده.

از آن تلخ‌تر وقتی است که کسی که مقصر بوده، برای پنهان کردن اشتباه‌هایش نقش طلبکار را می‌گیرد. ولوم صدایش بالاتر می‌رود، ژستش محکم‌تر می‌شود، انگار که خودش هم ترجیح می‌دهد حقیقت را نبیند تا مجبور نشود در آینه مقابل خودش بایستد. بعضی آدم‌ها آن‌قدر در توجیه‌های ذهنی‌شان غرق‌اند که حتی به‌صورت خیالی هم برای خودشان بی‌گناه‌اند.

تو اما…راهت چیز دیگری است.

معمولاً وقتی می‌بینی کسی در گمراهی خودش مانده و تغییری در او نیست، مسیرت را کج می‌کنی و می‌روی. تو آدمی نیستی که وقتت را پای آدم‌های کوچک تلف کنی.

اما این‌بار ماجرا فرق داشت.این‌بار گذشت «انتخابت» نبود، «اتفاق» بود.شرایطی ناگهانی و حضور واسطه‌ای که خودش هم چندان قابل اعتماد نبود، تو را به سمت آشتی هل داد. نه اینکه مخالفتی با آرامش داشته باشی، نه. فقط این آشتی از دلِ خودت نجوشیده بود… و همین چیزها را پیچیده کرد.

درونت دو حس با هم گره خوردند؛حسی که می‌گفت: «گذشت همیشه بهتر از ادامه‌ی ناراحتی است»و حسی دیگر که می‌گفت: «این اعتماد دوباره، واقعی نیست… این آشتی، کامل نیست.»

وقتی قدم جلو گذاشتی، نه از ترس بود، نه از ضعف. این حرکت از جنس شخصیت تو بود؛ از جنس آرامش‌خواهی و بزرگواری.اما برخورد طرف مقابل… انگار هنوز هم تو را مقصر می‌دانست. انگار لطفی در حق تو شده بود. همان‌جا چیزی در تو ترک برداشت. احساس کردی چیزی در غرورت لرزید، چون این آشتی نه روی حقیقت قرار داشت، نه روی اعتماد.

و این حس طبیعی است.آدم وقتی از روی اجبار یا به‌خاطر شرایط کوتاه می‌آید، ذهنش پرونده را کامل نمی‌بندد.وقتی واسطه‌ای باشد که خودش هم نقاب‌دار و متظاهر است، دل آدم نمی‌تواند کاملاً راحت باشد.وقتی حقیقت روشن است اما باز نقش‌ها وارونه بازی می‌شود، طبیعی است که درون آدم علامت سؤال بسازد.

اما در این میان یک حقیقت روشن وجود دارد:

تو دعوا را تمام کردی،

اما لازم نیست رابطه را از نو بسازی.

می‌شود آشتی کرد، اما با فاصله.

می‌شود بخشید، اما اعتماد نکرد.

می‌شود احترام گذاشت، اما راه را جدا ادامه داد.

گاهی بزرگ‌ترین بلوغ این نیست که همه چیز را به حالت قبل برگردانی؛گاهی بلوغ یعنی بدانی کجا باید آرام باشی،و کجا باید فاصله بگیری.این آشتی شاید از دل تو نیامده باشد، اما از **ارزش تو کم نکرده**.حتی شاید این اتفاق فقط آمده بود تا به تو یادآوری کند:

آدم‌های کوچک ممکن است در لحظه خودشان را برنده بدانند،اما کسی که با قلبی پاک، نیتی صادقانه و مرزهای مشخص جلو می‌رود،در نهایت تنها کسی است که آرامش واقعی را تجربه می‌کند.

تو همان آدمی هستی که می‌تواند ببخشد،

اما می‌تواند مسیرش را هم با عزت ادامه دهد.

و همین ترکیبِ نادر است که تو را از خیلی‌ها جدا می‌کند.

حقیقتاعتماد
۱۰
۰
فرنام امیری
فرنام امیری
دکتر فرنام امیری..شیمی....🙂🌹 در جهان عنصرها قدم می‌زنم اما دل‌مشغولی‌ام انسان‌هاست. میان نانوذره‌ها دنبال نظم می‌گردم و میان آدم‌ها دنبال صداقت. با عقل زندگی می‌کنم اما با دل تصمیم می‌گیرم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید