فرنام امیری·۲ ماه پیشصندلی عقب اتوبوس...همیشه جلو مینشستم. فکر میکردم همه پشت سرم حرف میزنند، نگاهم میکنند و قضاوتم میکنند. شانههایم جمع، دستهایم بیقرار، و ذهنم پر از صداه…
فرنام امیری·۲ ماه پیشنقاب....بعضی آدمها را نمیشود شناخت،نه به خاطر پیچیدگیشان،بلکه به خاطر لایههایی که با دقت روی خود کشیدهاند.چهرهای دارند صیقلی،واژههایی حسابش…
فرنام امیری·۲ ماه پیشقضاوت.......بعضی وقتها میشینم و به این فکر میکنم که ما چطور از کنار هم رد میشیم؛نه با چشم، با پیشفرضها.آدمها قبل از اینکه صدای هم را بشنوند، انگ…