
شب از نیمه گذشته بود که مه سفیدی روی جنگل افتاد.جنگل آرام به نظر میرسید؛ اما هر حیوانی میدانست این سکوت، سکوت قبل از توفان است.در مرکز مه، اسب سفیدی قدم میزد؛ یالهای روشنش مثل نقره در باد میرقصید، چشمهایش پر از وقار و فهم عمیق بود.هیچکس مثل او آرام راه نمیرفت… و هیچکس مثل او آماج نگاههای پنهان نبود.اما آن شب، همه چیز قرار بود تغییر کند... در پشت درختی خشک، روباه پیر با عینک باریک پچپچ میکرد...کنارش شغال فتنهجو ایستاده بود، و پشتشان کلاغ خبرچین هیجانزده قارقار میکرد.روباه آهسته گفت:«اسب سفید زیادی محبوب شده. زیادی تمیز است. زیادی… سفید. باید کاری کنیم درخشش او کم شود.»شغال با لبخندی کج جواب داد:«میسپرم به من. فقط دستور بده.»کلاغ پرید وسط:«خبرش را پخش میکنم! بگذار همه بفهمند که—»روباه با چشمان تیز نگاهش کرد:«تو فقط خبر را میبری… اما نه همهجا. فقط همانجایی که من میگویم.»در تاریکی، بزمجه کومودومانند از پشت سنگ سرش را بیرون آورد و با نفرت غرید.«من هم هستم. از مدتها پیش منتظر چنین روزی بودم.»مه بیشتر شد...فردا صبح، اسب سفید به بیشه رسید.گوزن نقرهای آنجا بود، با چهرهای نگران.کنارش سگ پیر نگهبان قدم میزد و غر میزد.گوزن نقرهای گفت:«خبرهایی رسیده… میگویند تو باعث آشوب شدهای.»اسب سفید آرام سر بلند کرد.«آشوب؟ من؟ من کاری جز خدمت نکردهام.»سگ پیر، که همیشه باورپذیر بود، گفت:«اما کلاغها این را میگویند… و شغال هم از مشکلات گزارش داده.»اسب سفید لحظهای سکوت کرد.«کلاغها خبر میبرند، اما فکر هم میبرند؟»در این لحظه، سنجاب کوچک تبعیدی با عجله آمد.نفسنفسزنان گفت:«حواست باشد… همه چیز بوی نقشه میدهد. کسی میخواهد تو را زمین بزند.»اسب سفید به او لبخند زد. «میدانم. اما من با حیله نمیجنگم در میان روز، کلاغها شایعه جدید منتشر کردند.لاکپشت شکمگنده به هر جمعی میرفت و درباره اسب سفید «عقیده» میداد.موشهای کثیف در سایهها پچپچ میکردند.پرنده افسرده، سرد و بیروح فقط نگاه میکرد.پرنده نقابدار آرام بود، اما از دور همهچیز را میفهمید.در همین حال،خرس قهوه ای حسود با نگاه سنگین و مقایسهای، از دور اسب سفید را میدید.او نه دشمن بود، نه دوست…فقط عقده داشت.عقده اینکه هرچه تلاش میکرد، نمیتوانست مثل آن نجابت و وقار باشد. شب بعد، اسب سفید در لبه دره ایستاده بود که ناگهان بزمجه و شغال جلو آمدند.روباه پیر نیز پشت سرشان پدیدار شد.شغال با لبخندی پیروزمند گفت:«بالاخره تنها شدی…فکر میکردی این جنگل با نجابت اداره میشود؟»بزمجه غرید:«تو زیادی دیده شدی. زیادی محترمی. اینجا جای حیوانات اصیل نیست!»اسب سفید بیهیچ ترس گفت:«آنکه از نور فرار میکند، از خودش فرار میکند… نه از من.»روباه جلو آمد.«تو خیلی تمیزی… جنگل از موجودات سفید خوشش نمیآید.»اسب سفید قدمی جلو گذاشت.صدایش آرام اما نافذ:«اگر همهی شما علیه من باشید، باز هم من کسی را گاز نمیگیرم.باز هم کسی را زخمی نمیکنم.باز هم راه را با سُمِ خود صاف میکنم… چون اصالت، ابزار جنگ نیست.»در همان لحظه سنجاب کوچک، پرنده نقابدار، گوزن نقرهای، حتی سگ پیر از پشت درختان ظاهر شدند.همه چیز شنیده شده بود.کلاغ، بیاختیار حقیقت را لو داده بود.روباه پیر فهمید بازی تمام شده.نتیجه: پایان حیله، ماندگاری نجابتشغال و بزمجه رسوا شدند.لاکپشت با سکوت سنگین عقب رفت.موشها در لانه پنهان شدند.خرس قهوه ای باز هم سکوت کرد؛ فهمید مشکل در اوست نه در اسب سفید.گوزن نقرهای جلو آمد و گفت:«این جنگل شاید پر از سایه باشد…اما یک چیز را فهمیدم:سایه از نور میترسد، نه برعکس.»اسب سفید آرام سرش را پایین آورد.نه پیروزی خواست، نه تشویق.فقط همان راه همیشگی را رفت:راه اصالت، نجابت و وقار.جنگل برای اولینبار حس کرد:در میان حیلهها، یک اسب سفید از هزار روباه ارزشمندتر است.