بعضی آدمها را نمیشود شناخت،
نه به خاطر پیچیدگیشان،
بلکه به خاطر لایههایی که با دقت روی خود کشیدهاند.
چهرهای دارند صیقلی،
واژههایی حسابشده،
لبخندی که اندازهاش دقیق تنظیم شده؛
نه کم که شکبرانگیز شود،
نه زیاد که لو برود.
آنها استادِ تنظیم صدا هستند،
میدانند کجا همدرد شوند،
کجا تحسین کنند،
کجا سکوت کنند
و کجا حقیقت را آنقدر خم کنند
که شبیه دروغ نشود.
عجیب است…
بعضیها آنقدر نقش بازی کردهاند
که خودِ واقعیشان
در پشت صحنه جا مانده است.
کمکم باورشان میشود
همان نقشی هستند که اجرا میکنند.
اما حقیقت،
هرچقدر هم زیر لایههای بزکشده پنهان شود،
باز در لحظهای بیخبر
از لحن،
از نگاه،
از لرزشِ یک واژه
خودش را نشان میدهد.
انسان بیریشه
شاید مدتی با باد جلو برود،
اما با اولین طوفان
میفهمد تکیهگاهش
فقط تصویر بوده است.
اصالت صدا نمیکند،
نمایش نمیدهد،
فریاد نمیزند.
آرام است،
اما وقتی حرف میزند
احتیاجی به نور صحنه ندارد.
نقابها شاید چشمها را فریب دهند،
اما زمان را نه.
زمان، صبورترین آینهی دنیاست؛
و هیچ آینهای
برای همیشه با تصویر دروغ کنار نمی آید.
با تصویر دروغ کنار نمیآید.