
چند وقت پیش فهمیدم بعضیها در سکوت کامل، مدرک قضاوت گرفتهاند. نه آزمونی دادهاند، نه سوگندی خوردهاند، اما ظاهراً حکمشان از دیوان عالی هم قطعیتر است.ماجرا از جایی شروع شد که دیدم یکی از همین «قاضیهای خودخواندهی کشیک شبانهروزی» با شنیدن یک روایت کوتاه، چنان سری تکان میدهد که انگار همه اسناد محرمانه پرونده روی میزش پهن است. هنوز جمله دوم کامل نشده، حکم هم صادر شده. تجدیدنظر هم ندارد؛ چون اصولاً متهم خبر ندارد که دادگاهی در کار بوده!یک بار با احتیاط پرسیدم:«حرف طرف مقابل رو هم شنیدی؟با نگاهی پر از تأسف نگاهم کرد؛ انگار از قاضیِ بدون پروانه خواسته بودم عدالت را کمی سختتر بگیرد!در دادگاههای این عزیزان، روند رسیدگی خیلی ساده است:یک نفر میآید، روایت خودش را تعریف میکند، ریاست محترم «دادگاه سیار جیبی» هم با همان اعتماد به نفس همیشگی، چکش خیالیاش را روی میز نامرئی میکوبد و میگوید: «واضحه دیگه!»واضح؟بله. وقتی فقط یک طرف داستان را بشنوی، همه چیز خیلی هم واضح به نظر میرسد.جالب اینجاست که بعدتر، وقتی حقیقت آرامآرام خودش را نشان میدهد، همان «مدیرکل صدور احکام شفاهی» میگوید:«خب من هم همونی رو گفتم که شنیده بودم.»انگار شنیدن یک روایت، همان چیزی است که به آدم مدرک قضاوت میدهد.فقط نمیدانند هر حکمی که بیدفاع صادر میشود، شاید برای صادرکنندهاش یک اظهار نظر ساده باشد، اما برای کسی که محکوم شده، زخمی است که مدتها میماند.برای همین قدیمیها بیدلیل نگفته بودند:یکطرفه به قاضی نرو.چون بعضیها آنقدر راحت نقش قاضی را بازی میکنند که یادشان میرود عدالت، نمایش تکنفره نیست.