
بیا میانِ دو واژه سکوت کنیم؛
آنجا که نه من هستم و نه تو،
بلکه چیزی شبیه به وزشِ نور در رگهایِ سنگ.
عشق برای من،
نه آن پیوندِ قدیمیِ شمع و پروانه،
که کشفِ سیارهایست در دوردستترین نقطهی نگاهت؛
جایی که جاذبه،
تنها به سمتِ لبخندِ تو مایل است.
با من از ابدیت نگو،
ابدیت، مسیرِ کوتاهیست
که از سرِ انگشتانِ من شروع میشود
و در گودیِ دستانِ تو به خواب میرود.
من تو را
به زبانِ اشیا صدا میزنم:
به لهجهی پنجره وقتی رو به آفتاب باز میشود،
و به حرمتِ نانی که میانِ دو تنهایی تقسیم شده است.
بگذار دنیا
ساعتهایش را با منطقِ خودش کوک کند؛
در دنیایِ من،
زمان فقط وقتی میگذرد
که تو راه میروی...