
در خیابانِ خیسِ شب
قدم میزنم
و چراغها
مثل فکرهای پراکندهی من
یکییکی روشناند.
باد میآید
نامِ کسی را که نیست
آهسته روی صورتم میکشد
و من
میان این همه رفتوآمدِ خاموش
ایستادهام
مثل ایستگاهی
که سالهاست
قطاری در آن نایستاده.
پنجرهها
پر از سایهاند
و سایهها
پر از قصههایی
که هیچوقت گفته نشدند.
دستم را در جیبم میگذارم
شاید تکهای از گرمای دیروز
هنوز مانده باشد
اما فقط
چند خاطرهی مچاله
بین انگشتهایم صدا میکنند.
شب
چیزی از من کم نمیکند
فقط آنقدر آرام
دورم میپیچد
که یادم میرود
از اول هم
چقدر تنها بودهام.
و دورتر
چراغی
در آخرِ کوچه
آنقدر کمسو میسوزد
که انگار
نه برای نجات
فقط برای این است
که تاریکی
تمامِ حق را
برای خودش برندارد.