
«دور ماندهای»
چقدر نزدیکِ خیالی
و چقدر دور از دستهای من!
من، تمامِ جانم را
مثلِ پیراهنی نودوخته
برای قامتِ تو کنار گذاشته بودم؛
حالا اما، این تنِ بیقرار
در سرمایِ نبودنِ تو
به هیچ آغوشی گرم نمیشود.
تمامِ سهمِ من از تو
همین عطرِ گریزان در باد است
و همین خیابان که هر شب
ردِ پایِ نیامدنات را
با سکوتِ سردش
به رخِ پیادهروها میکشد.
من تو را
بیشتر از نبضِ تکرار شوندهام،
بیشتر از حافظهیِ نامام
دوست دارم.
و اگر مرگ
تنها راهِ رسیدن به تو باشد،
من با اشتیاقِ یک مسافرِ خسته
به پیشوازِ آن خواهم رفت؛
چرا که جانِ من،
مدتهاست که دیگر با من نیست...
در نیمهای از جهان
که تو
به آن تعلق نداری،
غریب مانده است.