ویرگول
ورودثبت نام
Faezehpkzmn
Faezehpkzmn
Faezehpkzmn
Faezehpkzmn
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

از استارتِ اشک تا دنده خلاصِ خنده

اولین گریه‌ی من در پیکان‌بارِ سفیدرنگ که به واسطه تابش نور خورشید مایل به کرمی شده بود، اتفاق افتاد! شاید برای شروعِ داستان کمی عجیب باشد. پس اجازه دهید از ب بسم‌الله برایتان تعریف کنم.

چهارم فروردین ماهِ سال یک‌هزاروسیصدوهشتاد بود و همه در هول و وَلای دید و بازدید عید بودند و انگار از اوجَبِ واجبات بود که حتما از صبحِ اَلَطّلوع تا به خواب رفتن خورشید در این دید و بازدید خود را خفه کنند، که ناگهان مادر عزیزتر از جانم به درد زایمان مبتلا شدند و به گفته ایشان قرار بوده که من به این جهان چشم بگشایم. دستِ بر قضا پدرم آن روز به واسطه شغلش خارج از شهر بوده و کسی جز پدربزرگم که خانه‌شان دیوار به دیوار با خانه‌ی ما بود، در منزل حضور نداشت. مادرم، برادر هشت ساله‌ام را می‌فرستد تا به پدربزرگم خبر دهد که با ماشینش او را به بیمارستان ببرد.

شاید وقتی اسم ماشین را می‌شنوید و می‌دانید که قرار است زنِ پا‌ به ماه را به بیمارستان منتقل کند، در ذهنتان یک ماشینِ خوب با صندلی های نرم و فنری که با یک استارت روشن می‌شود تداعی شود. اما در این مورد باید کمی باورهایتان را تغییر دهید. چون ماشینی که پدربزرگم داشت جزو هیچ کدام از ایده آل های شما نیست. اون، ماشینِ حملِ بار بود، نه حملِ زنِ پا به ماه! اما در آن شرایط که همه داشتن به تکلیف خود عمل می‌کردند( دید و بازدیدِ عید)، چاره دیگری نبود و مادرِ من سوار پیکان‌بارِ پدربزرگ می‌شود.

پدربزرگ با توکل به خدا رانندگی می‌کرد، البته فقط با توکل نه چیز دیگری به اسم رعایت قانون یا حفظ جان مردمی که در خیابان ها بودند! شاید فکر کنید دارم مبالغه می‌کنم اما چندوقت پیش برای مرضی که به جانم افتاده بود به دکتر مراجعه کردم و گفتند مایع مغزت بیش از حد تکان خورده، و من بدون هیچ درنگی گفتم: ممکن است بخاطر زمانی باشد که جنینی بیش نبودم و برای زایمان، مادرم با ماشینِ باری به بیمارستان حمل شد و خیلی تکان خورد! دکتر خندید و به معنای قطع امید کردن از عقلِ سلیمِ من سری تکان داد و رفت. هرچند که دکتر حرف من را تایید نکرد اما من مطمئنم بخاطر همان تکان هایی است که در ماشینِ پدربزرگم خوردم.

نتیجه‌ی تکان های ماشین، آن شد که به محض رسیدن به بیمارستان مادرم دیگر در ماشین فارغ شده بود و دکتر و پرستار ها فقط آمدند و ادامه کارهای پزشکی و بهداشتی را انجام دادند و اینگونه شد که اولین گریه من در پیکان‌بارِ پدربزرگ اتفاق افتاد.

این داستانِ اولین گریه بود اما بعد از آن، در پیکان‌بارِ پدربزرگ فقط خنده بود و قهقهه های شیرین تر از عسلِ دخترانه! دوران کودکیم مثل روز های تابستان، گرم و شاد و صمیمی بود. همبازی های هم‌سنِ خودم را داشتم که باهم در خانه مادربزرگ و ماشینِ پدربزرگ آتش ها می‌سوزاندیم. عقبِ پیکان‌بار برای ما مثل یک خانهٔ سیار شده بود که همگی باهم می‌رفتیم آنجا و ماجراجویی خود را آغاز می‌کردیم.

هروقت مادربزرگ از دستمان عاصی می‌شد مارا روانه کوچه و ماشینِ پدربزرگ می‌کرد و می‌گفت: بروید پشتِ پیکان‌بارِ پدرجون بازی کنید. ماهم از خدا خواسته می‌رفتیم و آنقدر می‌پریدیم که صدای قِرچ و قورچِ ماشین در می‌آمد.

پدربزرگ هم برای اینکه آسیب کمتری به آن یارِ عزیزش برسد، در همان حال که ما پشتِ پیکان‌بار بودیم، ماشین را روشن می‌کرد و راه می‌افتاد. ماهم از ترسمان که به پایین نیفتیم، میله های زنگ زده‌ ماشین را که بوی آهنِ آن تا ساعت ها در کفِ دست های عرق کرده‌مان باقی می‌ماند، می‌گرفتیم. هرچند، کِیف عالم را هم می‌کردیم. بادی که به صورت هایمان می‌خورد و از لابه لای موهایمان رد می‌شد، بهترین حسِ دنیا بود. صدای خنده هایمان تا صندلی های جلو می‌رفت و پدربزرگ برای اینکه کیفمان را بیشتر کند چندتایی بوقِ ماشین عروسی می‌زد و ماهم همگی شروع به دست زدن می‌کردیم و جیغ کشان شعرِ "عروس عروسِ کاشونه عروسیه گل‌پر جونه" را می‌خواندیم. انگار که داریم عروس می‌بریم. پیکان‌بارِ پدربزرگ فقط یک ماشین نبود، اون صندوقچه‌ی خاطرات کودکیِ ما شده بود.

آن روزها تمام شدند و پدربزرگ رفت و آن پیکان‌بار فروخته شد. پدربزرگ تا دوسال قبل از رفتنش با آن یارِ قدیمی‌اش بار حمل می‌کرد. اما فکر می‌کنم گران ترین باری که پدربزرگم و آن ماشین با خود حمل کرده بودند، همان خنده های ما بود که دیگر با آن کیفیت تکرار نشد...

دنده عقب با اتو ابزار
۹
۶
Faezehpkzmn
Faezehpkzmn
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید