گذر، گذشتن، بدون مکث و تعمق عبور میکنم هیچ چیز و هیچکس مرا تکان نمیدهد، قلب و روحم را برای تپیدن وادار نمیکند. تنها گذر است، گذر از غروب، طلوع، بنفشه های توی باغچه همیشگی، گربه سیاه و سفید کنار نرده های سبز، حالت درخت که بیشتر شبیه به فرمول شیمیایی اند، تلقی باد و برگ هیچکدام برای لحظه ای مکث که هیچ، نگه هم نمیدارد.
زندگی تنها گذر است، تنها حرکت است به سمت یک هیاهو، هیاهویی برای هیچ. تا لحظه ای سکوت در مترو، حس کرم ابریشمی را دارم که تمام عمر برای خود قفس میبافد. شاید به نظر برسد چکمه در تابستان، عمارت سرد در زمستان و یا پشه ها در تابستان طاقت انسان را تمام کند. اما برای من در این لحظه حضور بین جماعتی فرسوده و معلق بین خواب و بیداری سخت ترین تصمیمی است که هر روز میگیرم. طی یک مذاکره شخصی خودم را قانع میکنم این ساعت برای شروع، در ژنتیک من که نه در ژنتیک ما نیست، ما از نسل ناصرالدین شاه هستیم نه از ایلان ماسک، کاش این پستها را به نظام معاند تحویل بدهیم.
صدای قطار مکالمه را قطع میکند، حال باید برای مسابقه سوار شدن به واگن برنده شوم. خودم را به واگن تحمیل میکنم با اینکه ظرفیت من را ندارد من هم ظرفیت او را ندارم. چشمم تبلیغات پراکنده که ذره ای خالقیت در خود ندارد را دنبال میکند برای اولین ورودی های مغزم تصمیمی ناعادلانه ای است. اتاق تاریک ذهنم هر کلمه و خاطرات را به در و دیوار خود میکوبد، هرکدام اصرار دارند من را سمت خود بکشند حتی اختیار انتخاب مرور خاطره را ندارم.
عطر تند و سردردآور نفر کناریم مرا به خاطره همکلاسی سال اول دانشگاه میبرد. آدم عجیبی بود، ساکت بود اما من آدمی بودم که چشم هارا خوب میشناختم و میدانستم چه میخواهند بگویند. یادم آمد اولین کسی بود که با او درباره یکی از موضوعات مهم زندگیم صحبت کردم و همان باعث صمیمیتمان شد. انگار درد مشترکی داشتیم یا شاید هم "درد" زبان مشترکمان شده بود. به راستی که در هر کجای جهان که باشی وقتی با کسی درد مشترک داشته باشی گویی که اورا سالیان سال است میشناسی و میتوانی با او صحبت کنی بدون احساس غریبگی! اما الان کجاست؟ چه میکند و دچار چیست کسی که فکر میکردم فراموشش کرده ام؟
بدون مرزی، یاد اشتباه لفظی موقع پیاده شدن از تاکسی میافتم، منزجر میشوم. خفگی اطرافم لحظه ای مرا از اتاق تاریک بیرون میکشد. صدای موزیک خانم آشفته رو به رویم مرا درگیر میکند، ذهنم علاقه دارد از نشانه هایش داستانی خیالی ببافد اما خسته است، رها میکند.
مثل خالی شدن بادِ بادکنک، آدم ها از واگن خارج میشوند. بدنم حالت بهتری به فضا دارد برای لحظه ای آسودگی را احساس میکنم، از بین ماراتن کلمات ذهنم، کتاب را انتخاب میکنم، کتابی که از بین کتاب های تعبیر خواب، آشپزی و جلد قیمت هزارتومانی از دستفروش انقلاب خریده بودم را از کیفم که حالت بد فرمی به خود گرفته بود بیرون می آورم. تمام صداها خاموش میشوند، خط اول کتاب مثل قرارگرفتن بین خطوط مغناطیسی من را از هجوم افکار و قطار خاطره ها به سمت خود میکشد. کلمات فقط بین مردمک چشمم تا خطوط کتاب حرکت میکنند، از نشانه های اطرافم داستان نمیبافم کلمات دیگر به در و دیوار سرم کوبیده نمیشوند. مغزم بین آیدین و سورمه گیر کرده است با خود تکرار میکنم ( به راستی آدمی وقتی کسی را دوست دارد تنهاتر است) گیر کرده ام رها نمیشوم، تابلوی زرد ایستگاه از بین جمجمه های حامل کلمات به سختی دیده میشود، باید پیاده شوم. صداها باز شنیده میشود، دوباره در دام گذشتهام افتادهام، در دام یک هیاهو، هیاهویی برای هیچ...