ساعت سه شب. روبروی سینمای آزادی. روی لبهی جدول نشسته بودم و هنگامی که بند کفش را میدادم داخل زبانهش از خودم پرسیدم «من دقیقا کجای قولهام به روانپزشک لعنتی گیر کردهام؟» همراه من زیر چراغ خیابان ایستاده بود؛ آنقدر بیحرکت که اگر باد موهایش را تکان نمیداد فکر میکردی مجسمهی «مسافرِ منتظرِ اسنپ» نصب کردهاند. ماشینی از روی سایهش رد شد. گفت: «آخ! لعنتی!» و دوباره زل زد به صفحهی گوشیاش که بازتابش را میتوانستم از داخل شیشهی عینکش ببینم، که هنوز هیچ اسنپی سفرمان را قبول نکرده بود. گفت «صادقانه بگم. فکر اینجاش رو نکرده بودم ... تا خیابون اصلی پیاده بریم؟ شاید اونجا یه مسافرکشی پیدا شد.»
«و وسط راه فرمون رو کج کرد سمت یه کوچه و از داخل داشبورد هم یه تفنگ درآورد!»
«به نظر میآد این مدت زیاد فیلمای تگزاسی آمریکایی تماشا کردی.»
«من زیادی فیلم تگزاسی دیدم و تو هم حتما زیادی بیتلز گوش دادی. هفتتیر نداشته باشه چاقو رو که دیگه حتما داره.»
«عزیزم! مردم نهایتا آچار دارن توی داشبوردشون.»
«تو بگو مداد!»
«اوه! پس بالاخره رفتی سراغ جان ویک! آره؟ قسمت چندی الان؟!»
«من رو نگاه با کی دارم حرف میزنم! تو اصلا میتونی برای یه ثانیه هم که شده از دنیای سینما بیرون بیای و برگردی به دنیای واقعی؟ میدونی چند نفر حاضرند به خاطر یه چندرغاز با دندون شکمت رو پاره کنند؟!»
«با دندون! پس ترسناک خونآشامی هم توی لیست فیلمهات بوده!»
از روی لبهی جدول برخاستم.
«باشه باشه! هی!»
چند قدم به سمت انتهای خیابان. چند قدم به سمت ابتدای خیابان. شهر مثل یک سریال با کارگردانی ضعیف بود که قسمتهای هیجانی و جالبش حذف شده و تنها صحنههای بیمفهومش مانده. خیابان آنقدر خالی بود که اگر یکی از ما عطسه میکرد، پژواکش تا چهارراه بعدی میرفت و احتمالا دو تا سگ خیالی را نیز از خواب میپراند. انگار گربهها هم از دیشب شیفتشان را کنسل کرده بودند؛ نه خبری از گشتن پلاستیکهای زباله، نه خبری از درگیری، نه دعوای قلمرو، نه تعقیب و گریزهای عاشقانه. تنها یک تهمانده استخوان شبیه به بال مرغ یا شایدم خروس روی زمین جا مانده بود، حتی مورچه یا سوسکی در اطرافش پرسه نمیزد.
او نشست روی لبهی جدول. از جیب داخلی کتش یک مشت تخمه بیرون آورد. «مطمئنم یه ماشین پیدا میشه! مگه میشه نشه؟!»
«امیدوارم ماشین فضاییها باشه فقط!»
«تو همونی هستی که به من میگی از سینما بیرون بیام!»
«ببین الان حاضرم بشینم توی ماشینی که رانندهاش یه زامبی هست تا کسی که وسط راه یهو درها رو قفل میکنه و با نگاه گربهای که گنجشک بال شکسته گیر انداخته ... البته این خیلی ملو بود ... با نگاه گرگی که-
«عزیزم! عزیزم!»
«احتمالا بعد از خوندن تیتر روزنامهها ما رو بیشتر سرزنش کنند. نمیدونم من رو قراره بیشتر سرزنش کنند یا تو رو! اما احتمالا این همیشه من هستم که چون اونقدری زور نداشتم یا که طبق معیارها و استانداردهاشون نبو-
«هیچکدوم از اینها هیچوقت دوباره تکرار نمیشه! هیچکی هم قرار نیست کسی که هیچ تقصیری نداشته رو سرزنش کنه!»
نفس عمیقی کشید و در سکوت شروع کرد به تخمه شکستن. پوستها را میانداخت توی جوب؛ روی سطح آب صف میشدند، پشت سر هم، بلاتکلیف در آبی که حرکت نمیکرد، بلاتکلیف مثل صف دانشآموزهایی که منتظر پایان برنامهی صبحگاهی هستند یا کارمندهایی که منتظر یک امضا. چراغ خیابان هر چندثانیه یکبار سوسو میزد؛ هر بار که خاموش میشد، سایهی ما هم روی زمین یک لحظه غیب میشد. شب خالی بود و انگار ما دو نفر تنها موجودات زندهی شهر بودیم، شهری که انگار حتی زامبیها هم میلی به زندگی در آن نداشتند.
او خمیازهای کشید «فکر کنم یه عذرخواهی بدهکار باشم. راستشو بخوای من خودم هم تا حالا این ساعت بیرون نبودم، وقتی ساعت بلیط رو دیدم فکر کردم قراره خیلی بامزه بشه. حتی نمیدونم دقیقا چی باعث شد اینطوری فکر کنم! فکر نمیکردم اینطور بشه. حتی نمیخواستم ... اه ... نمیدونم چی بگم. دو دقیقهی دیگه منتظر بمونیم و اگه خبری نشد دیگه ... چیکار میشه کرد؟ شاید توی خیابون اصلی تاکسی پیدا شد، اگه نه که ... پیادهروی برای بدن خوبه!»
«میدونی دارم به چی فکر میکنم؟»
«آره. داری فکر میکنی چرا اصلا با من اومدی. حق هم داری»
«دارم فکر میکنم بهتره ماشینی نباشه. چون احتمالا باید بین دزد، متجاوز، قاچاقچی اعضای بدن، قاتل زنجیرهای، و یه الدنگی که روزها پروندههای روانشناسی رو میجوئه و شبها خرخرهی آدمها رو-
«در واقع باهاشون غذا درست میکرد ... اگه منظورت هانیبـ...
«من دیگه اینقدر بدبخت نشدم که بخوام با ارجاع از فیلمی که بیشتر سیتکام بود تا ترسناک تو رو تحت تاثیر-
«اوه!»
نگاهش در یک لحظه همرنگ نگاه روانپزشک شد وقتی جلسهی قبل در جواب به سوال «اولین کلمهای که بعد چاقو میآد ذهنت رو بدون فکر کردن بگو» گفته بودم «بلک متال نروژی و سی و هفت. چقدرم ماجرای مزخرفی بود. کاش نمیدونستم.» شاید آن جلسه باید در جوابش میگفتم: کره. پنیر. خیار. گوجه. صیفیجات.
گفت «اصلا بیا موزیک گوش بدیم. چی بذارم؟!»
«هرچی دوس داشتی ولی لطفا بیکلام نباشه.»
«میتونم بلوز-راک بذارم ولی نمیخوام فکر کنی تلاشی بوده برای تحتتاثیر گذاشتنت!»
«الان باید فکر کنم تیکه انداختی؟!»
دوباره سکوت. فقط صدای قوطی رانی کنار جدول که باد آن را قل داد. یک تکان آرام و برگشت سر جایش؛ انگار قصد داشت وانمود کند تکان نخورده.
خیره بودم به کف آسفالت و فیلتر سیگاری که کنار کفشم له شده بود. خیره بودم به نیم دایرهی سفید کفشم و نقاشی یک توتفرنگی که او کشیده بود، که حالا کمرنگ شده بود؛ مثل یک تتو که ترمیم آن فراموش شده باشد. توتفرنگی چشم داشت و لبی که زبانش بیرون از آن مانده بود.
«به روانپزشکم قول داده بودم ساعت خوابم رو بهتر کنم!»
سکوت. و بعد یکباره صدای قهقههمان در گوشم اکو شد. «و چقدرم ناراحتی که نتونستی سر قولت بمونی! بمیرم!» او از جایش برخاست. گوشی را خاموش کرد و به جیب شلوارش برگرداند. «الان اگه ماشینی نمیخواستیم، هر دقیقه یکبار یکی رد میشد. اونقدر برامون بوق میزدند که دلمون بخواد تا سه روز فقط از این گوشگیرهایی که صدا رو خفه میکنند بپوشیم!»
آسمان مثل مخمل جیر سیاهی بود که هیچ نوری را منعکس نکند. صدایی از پشت پوسترهای کندهشدهی دیوار سینما آمد؛ مثل صدای کسی که با ناخن روی مقوا خط میکشد. و بعد از آن صدای «میو» از دور. معلوم نبود واقعا از گربه بوده یا از تهویه هوای یک مغازه تحت فشار یا اصلا از خیالم. کمی پلکهایم گرم و سنگین شده بود. در آن جاده هیچ ماشینی نمیگذشت، اما هر چه به سمت خیابان اصلی قدمهایمان نزدیکتر میشد هر چند لحظه از دور صدای عبور لاستیک روی آسفالت را میشنیدیم.
«تو فکر میکنی اگه ماشین فضاییها میاومد، کدوممون رو اول سوار میکرد؟!»
«راستشو بخوای من حتی فکر میکنم اگه رانندهی اون فضاییهای بخت برگشته سایهمون رو میدید، پاش رو میذاشت روی ترمز، نه ببخشید! گاز و میتاخت سمت سیارهشون!»
«اگه فکر میکنی اینی که گفتی خیلی بامزه بود، باید به اطلاعت برسونم که خیلی خوش خیالی و از خود راضی!»
«چرا یه لحظه احساس کردم انگاری فقط دنبال یه موقعیت بودی که بهم بگی از خود راضی؟!»
«آخه چرا باید از ما فرار کنن؟!»
«عزیز جان شما خودتون رو تو آینه دیدی؟ شما رو با این کت ببینن فکر میکنن ساحری هستی مسلط به انواع جادوی سیاه و قرمز که واسه رد گم کنی گیتار بیس میزنه»
«جادوی قرمز! گیتار بیس!» نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم. «باشه. اما حداقل من مثل کسی لباس نپوشیدم که انگار نه تنها با مامور شهرداری درگیر شده که با جاروشون کتک هم خورده!»
«لطفا استایل من رو به بحث نکش! و فقط برام یه دلیل بیار که چرا باید با عزیزان زحمتکش درگیر بشم و ازشون کتک هم بخورم! اونم با چی؟ جارو!»
«من با کسی که به استایل راکاستاریام میگه استایل جادوی سیاه و قرمز، وارد بحث نمیشم!»
صدای خنده و فقط صدای کشیده شدن کف کفشها روی آسفالت. خیابان در آن ساعت شب، دقیقا همان حال و روزی را داشت که وقتی یک راننده پنج دقیقه قبل از بیرون بردن ماشین چشمش به درجهی خالی بنزین میافتد: سردرگم، خالی، یکجور آبروریزی آرام و محترمانه. چراغها جوری سوسو میزدند که انگار سیستم برق شهر هم خوابالود شده باشد. صدای او مثل صدای دانشآموزی که درس نخوانده و برای آزمون شفاهی، معلمی سختگیر اسمش را صدا زده «برای سه روز دیگه یه تئاتری هست که ... من ... دو تا بلیط ویژه دارم!» شنیدم که نفسش را بیرون داد مثل کسی که لقمهی غذا را با کمک دو لیوان آب قورت داده و راه نفسش آزاد شده باشد.
«هوم. بلیط ویژه برای تئاتری که ... نگو توی عنوانش نگاتیو رو داره یا هملت رو یا چیزی مربوط به آنتیگونه!»
«عنوانش قراره مهم باشه یا اجرا؟! بعدشم تو مشکلت با هملت و نگاتیو چیه؟!»
«مشکل با هملت؟ عسلم، مگه من کلودیوسم که با هملت مشکلی داشته باشم؟»
«نگاتیو چی؟!»
«تو واقعا خودت دلت میخواد بری تئاتری که اسمش نگاتیو باشه؟!»
«وا. این دیگه چه حرفی بود؟ الان یعنی اسمش نگاتیو باشه نمیآی؟ عجب منطق درخشانی!»
«ببین هر ایرانی یک نگاتیو. دقیقتر بگم، هر دانشجوی ترم دوم تئاتر یا ادبیات یه نمایشنامه با عنوان نگاتیو داره که واسه کوتاه بودن دیالوگهاش هم تاثیر از بکت رو بهونه میکنه»
«به هر حال من دو تا بلیط دارم و دلم میخواد بیام دنبالت!»
«اوه! با چی اونوقت؟!»
«چی با چی؟!»
«هانی انگار تو هم مثل خیلی خوابت میآد. هوم. با چی میآی دنبالم؟!»
«این دیگه قراره سورپرایز باشه!»
«امیدوارم سورپرایزت یه سبد چرخدار از این سبدهای رفاه و اتکا نباشه که بخوای من رو داخلش بذاری و هول بدی تا سالن تئاتر!»
«اگه فانتزیت اینه که ... وایسا ... تو واقعا فانتزیت اینه؟» دستی بین موهاش کشید و دستهایش را داخل جیب شلوارش گذاشت.
«یه مدت خوشحال بودم که سوالهام رو با سوال جواب نمیدی!»
رسیده بودیم به جایی که میتوانستیم ایستگاه خالی اتوبوس را ببینیم و جادهای که دیگر چند ماشین در آن حرکت میکردند. لحظهای که از فکرم گذشت نبض شهر در شب انگار آرامتر میزند، یک ماشین با موزیکی که تا صدایش حتی شیشههای ایستگاه را لرزاند، از روی سلولهای مغز و گوش و اعصابمان گذشت. ناخواسته چشمهایم تنگ شد. مطمین بودم اگر صورت همراهم را تماشا کنم، چهرهش طوری در هم جمع شده که انگار شیر فاسد بو کرده باشد.
«چرا ساکتی؟!»
«نمیتونم به نتیجه برسم که فرغون باکلاستر و شیکتره یا سبد چرخدار.»
«اگه نظر من رو میخوای که اسب تک شاخ از همهشون باکلاستره!»
«آخرین باری که اسب تکشاخ دیدی، قبلش از موتوری چیزی نخریده بودی؟! چیزی که توی یه پلاستیک سیاه کوچیکی باشه احیانا؟!»
«هیچ. هم. بامزه. نبود! اصلا میدونی چیه؟ دوس دارم با کسی برم تئاتر که ندونه بکت به جویس حسودیاش میشده یا جویس به بکت! یا اصلا ندونه کی هستند!»
«جویس؟! جویس و سالت؟ بکت؟ ها؟!»
خندهم را با آب دهانم قورت دادم. به جایی رسیده بودیم که میتوانستم تابلوی روشنی که نام ساختمان را نشان میداد، ببینم. با یک الف خاموش که کسی قصد تعمیر لامپهایش را نداشت. قبل از رسیدن به ورودی کوچه یک تاکسی مقابل پایمان توقف کرد. با اشارهی دست و لبخند رد کردیم.
«باهام میآی؟!»
«به تئاتری که لابد فقط هشت تا از صندلیهاش پر شدند که اونها هم خود تیم کارگردانی و عکاسها هستند؟!»
«با یه دویسشیش مشکی میآم!»
«آره. آره. منم قبلش با شیشهی ادکلن دوش میگیرم!»
«پس پنجرهش رو پایین نمیدم!»
«نکنه چون دکمهی بالابرش خرابه؟!»
لبخندش را پنهان نکرد «نه تو انگار واقعا دلت میخواد من با فرغون بیام. ها؟!»
«اسب تک شاخ!»
«ولی خب میآی»
«چقدرم مطمئن و خوش خیالی!»
«تا حالا ماشینی دیدی که کفش سیستم تهویهی هوا داشته باشه؟!»
«توی فیلمهایی که زامبی و آدم فضایی دارن! هی! من واقعا از ساعت خوابم گذشته!»
«باشه. باشه. شب به خیر. من منتظرم!»
«منتظر؟!»
«منتظر دیدن واکنشت وقتی ببینی با تکشاخ اومدم یا ماشین زامبیها و فضاییها یا ماشینی که دکمهش خرابه»
«همهی این گزینهها واسه یه تئاتر؟!»
«یه گزینهی خیلی راحت و در دسترسی هم هست!»
«اینکه نیام؟!»
«اینکه من با فرغون بیام!»
جلوی خندهم رو نگرفتم.
شب آرام بود. صدای قدمهایمان در فاصلههای نامنظم تکرار میشد؛ مثل تپش قلبی که فراموش کرده باشد منظم بزند.
#دنده عقب با اتو ابزار
صدای قهقههمان در گوشم اکو شد.