اشی مشی.·۱ ماه پیشدر دست ادیت. متن کامل نشده هنوزاز آن شب اولین چیزی که در خاطرم مانده این است که لامپ کوچه مثل کسی که از فرط خستگی پلک میزند، روشن و خاموش میشد. نورش هر بار که برمیگشت،…
اشی مشی.·۱ ماه پیشهنوز در حال ادیت متن.برگی نارنجی زیر برفپاککن. و سایهی شاخهی درختها روی داشبورد. و باریکهی نور به ظرافت یه روبان ساتن روی دستهام. و دستهام هم روی فرمان…
اشی مشی.·۱ ماه پیشکافکا در دکهی کنار کمربندی.بازتاب نور نارنجی چراغ راهنما روی گیرهی فلزی برف پاککن. با انگشت اشاره نوشتهی روی شیشهی پشتی رنویی که پشت سرش بودیم را نشون داد «رخش…
اشی مشی.·۱ ماه پیشماشین آدم فضاییها و زامبیها.ساعت سه شب. روبروی سینمای آزادی. روی لبهی جدول نشسته بودم و هنگامی که بند کفش را میدادم داخل زبانهش از خودم پرسیدم «من دقیقا کجای قولها…