ویرگول
ورودثبت نام
اشی مشی.
اشی مشی.
اشی مشی.
اشی مشی.
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ ماه پیش

در دست ادیت. متن کامل نشده هنوز

از آن شب اولین چیزی که در خاطرم مانده این است که لامپ کوچه مثل کسی که از فرط خستگی پلک می‌زند، روشن و خاموش می‌شد. نورش هر بار که برمی‌گشت، خط‌ها و لکه‌های روی کاپوت ماشین را آشکار می‌کرد؛ خطوطی که آن‌قدر ریز و درهم بودند که انگار کسی سال‌ها پیش با نوک سوزن روی فلزش نقشه‌ای فراموش‌شده از جاده‌های شهر کشیده باشد. ما هیچ‌وقت نفهمیدیم مدل ماشین چیست. فقط می‌دانم بدنه‌اش جوری خم شده بود که انگار در حادثه‌ای بی‌نام سال‌ها ایستاده و منتظر مانده تا کسی بفهمد چرا این‌طور باقی مانده. دست‌م را روی کاپوت کشیدم. سرد بود، مثل سنگی در انتهای دریاچه‌‌ای یخ زده.

او یک پاکت کاهی را روی کاپوت گذاشت. بین دو لیوان کاغذی یک‌بار مصرف چای که هنوز از آن‌ها بخاری گرم بلند می‌شد. رایحه‌ای گرم و شیرین از لای کاغذ بیرون می‌زد. روی پاکت با خودکار مشکی طرحی کشیده بود؛ یک مادلین صدفی با خط‌هایی که انگار دستش در لحظه‌ی کشیدن لرزیده و یا فکرش جایی دیگر گیر کرده باشد.

گفت «از اونجایی که چایی دوس نداری، مگه اینکه مادلین کنارش باشه!» ادامه داد «تو واقعا هیچوقت چایی نمی‌خوری؟!

صدایش در فضای کوچه پراکنده شد. و بعد فقط سکوت بود، و پس از آن، سکوت بیشتر. صدایش، شبیه به چیزی که سالیان در ذهنش مانده بود، به‌تدریج شکل گرفته و در دل لحظه‌ای از دست رفته فرورفته. نپرسید، پنداشتی بود، یک نوع اظهار نظر که می‌توانست سوال باشد، اما در حقیقت هیچ پاسخ مشخصی نمی‌خواست.

گفتم «حالا که مادلین آوردی… شاید بزنم توی چای. شاید چیزی یادم بیاد. ولی فکر نکنم؟!»

پرسید «چرا؟!» ادامه داد « البته بی‌خیال. چایی که تموم بشه، برمی‌گردی خونه؟!»

«این مادلین رو واقعا آوردی چون فهمیدی دوس دارم یا آوردی که-

«مادلین هیچ ربطی ماجرا نداره. دوس نداری نیای، درک کردنی هست، ولی خب فکر کردم تو یکی می‌تونی قفل جعبه‌ش رو باز کنی»

هیچی نگفتم. فقط به بخار چای نگاه کردم که بالا می‌آمد و با تپ‌تپ نور لامپ محو می‌شد. در خاموشی کوچه محو می‌شد. کوچه مثل فضاهای خاکی یک دالان بی‌پایان به نظر می‌رسید. لامپ‌ها، شبیه به نورهای دالانی در یکی از اتاق وحشت‌های پلمپ‌شده‌‌ی تهران. به نظر می‌رسید که این کوچه هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. انگار که همه چیز در انتظار ایستاده بود.

گفت «تو می‌تونی بازش کنی، نمی‌تونی؟!»

احساسی در لحن‌ش بود؛ نه تعجب، نه اعتراض. بیشتر شبیه کسی که در یک آرشیو بزرگ دنبال پرونده‌ای می‌گردد و ناگهان یادش می‌افتد شاید از اول هیچ پرونده‌ای وجود نداشته.

لیوان را برداشتم «آخرین باری که چیزی باز کردم، من رو یه طوری تماشا کردی که انگار یکی از شخصیت‌های داستان‌های لاوکرافت هستم یا که انگار دو تا بال خفاشی دارم روی بدنی که فرانکشتاین با دیدنش به نفس راحتی بکشه و به سر و وضع خودش امیدوار بشه!»

«الان داری درباره‌ی من حرف می‌زنی؟!»

«نگو می‌خوای انکار کنی اون شب یه طوری من رو تماشا کردی که انگار ثمره‌ی عشق مخفی ضحاک و مدوسا هستم!»

«تو ضحاک و مدوسا رو هم ... البته الان لابد یه فن‌فیک هشت جلدی درباره‌شون نوشتی!» خنده‌ش در کوچه اکو شد. خودش را جمع کرد. ادامه داد «اون احتمالا نگاه شوق بوده باشه!»

«گاهی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چطور وقتی روز به روز بی‌مزه‌تر می‌شی، بازم تو-

«نمی‌خوام بقیه‌ش رو بشنوم!» ادامه داد «ببین! من خودم چندبار رفتم و برگشتم، تو فقط بیا نگاه کن!»

«یه طوری می‌گی بیا نگاه کن که انگار می‌خوایم بریم تئاتری که قرار هست نمایشی از بکت اجرا بشه، نه ویرونه‌ای که فقط یه ماشین مثلا خوشگل توش داره می‌پوسه.»

«یه ماشین خوشگل قدیمی که من مطمئنم توی جعبه‌ش چیزهای جالبی هست!»

«اگه بود تا الان واسه من و تو می‌ذاشتند؟!»

چند جرعه از چای را نوشید. «من می‌گم هیچکی اونجا رو پیدا نکرده، تو باز حرف خودت رو می‌زنی؟!»

یک مادلین از داخل پاکت برداشتم و توی چای زدم. «شکی نیست در اینکه معتادها هم حاضر نمی‌شند پاشون رو بذارند توی اون ویرونه. ولی خب تو الان داری مثل نوجوون‌هایی‌ رفتار می‌کنی که از کف نت یه موزیک بلک متال پیدا کردند و معتقدند فقط خودشون شنیدند و خفاش‌های غاری که لابد موزیک اونجا ضبط شده!» مادلین را داخل دهان گذاشتم. جوییدم. قورت دادم «شرط می‌بندم اون موزیک هم روی یه تیپ ضبط شده. اون هم اشتباهی! لابد صدای طوفان هم به اولش اضافه کردند تا ترسناک و خفن به نظر برسند!»

«بلک متال چیه؟ خفاش کیه؟ طوفان کجا بود؟! چی مصرف می‌کنی؟! خوبه می‌دونی من از توی اون ماشین کاست دث رو پیدا کردم و حالا می‌گی غار و خفاش و ... اصلا چی می‌گی واسه خودت؟!» لیوان خالی چای را مچاله و به سمت سطل زباله‌ی یک ساختمان، پرت کرد. افتاد داخل جوب. «یه طوری رفتار می‌کنی انگار گفتم بیا بریم حلقه‌ی ازدواج یه پیرزن بیوه که قند خون و روماتیسم شدید داره رو بدزدیم! دو ساله من اون خرابه و ماشین رو زیر نظر دارم!»

«و توی این دو سال نتونستی جعبه‌ش رو وا کنی؟!»

«من مطمئنم اگه مسابقه‌ی تیکه پرانی برگزار بشه، تو کاپ طلا می‌گیری!»

دو تا مادلین را توی دهان گذاشت. دوباره سکوت. هیچ‌کدام حرفی نزدیم. صدای یک برگ خشکیده که از درخت پایین افتاد. نه چرخید، نه رقصید؛ فقط مستقیم افتاد. مثل تصمیمی که بدون بحث گرفته می‌شود.

گفت «زیاد دور نیست. اون کتاب روسی که هفته‌ی پیش برات آوردم رو از زیر صندلی‌اش پیدا کردم.»

«خیلی دلم می‌خواد در جعبه‌ رو باز کنم ولی به هیچ وجه دلم نمی‌خواد با جسد-

«باز شروع شد! باز شروع شد! من به چی فکر می‌کنم به تو به چی فکر می‌کنی! تو باز رفتی سر وقت خوندن پرونده‌های جنایی مسخره و تماشای فیلم‌های مسخره‌تر؟!»

«اینی که از نظرت مسخره، بخشی از واقعیت جامعه‌ست! تو فکر می‌کنی من پارانویا دارم ولی تو می‌دونی دنیس نیلسن پونزده نفر رو کشت و زیر پارکت خونه‌‌ش قایم کرد؟! تازه همه‌ش این نیست! خیلی هم شاعرانه جنایت‌هاش رو سفیدشویی می‌کرد!»

«خوشبختانه من فقط دراکولا و خفاش‌ شب رو می‌شناسم. اون هم دقیق یادم نیست چی به چی بود» نفسی عمیق کشید «از کجا معلوم چیزهای خوبی توش پیدا نشه! نسخه‌ی زبان اصلی مکافات و جنایات که امضا هم شده، کجا پیدا می‌شه؟!»

«کاش نسخه‌ای از کارهای چخوف بود! خیلی جدی کی حوصله‌‌ی وراجی‌های اون پیرمرد قمارباز رو داره؟ مثل یه سرایدار مست که دعوت نشده مهمونی ولی می‌خواد به اندازه‌ی میزبان درباره‌ی خدا و گناه و و بدبختی‌ها و احساسات‌ش یک بند تا صبح حرف بزنه!»

«نه پس ناباکوف خوبه؟!»

«مطمئنم تو فقط لولیتا رو ازش خوندی که اینطوری می‌گی. بگذریم.»

«حالا بیا شاید یه جین آستنی‌، سیلویا‌ پلاثی کسی توی جعبه‌ش پیدا شد.»

دست‌هایم رو داخل جیب‌م‌ گذاشتم «اگه خالی بود چی؟!»

«مال و جان و آبرو و عقل‌مون رو از دست می‌دیم! بعدشم از این بهتره که طبق فرضیه‌های تو باشه که تحت تاثیر ژانر وحشتی.»

نفسی عمیق کشید و دست‌هایش را داخل جیب شلوارش فرو برد. کمی از ماشین فاصله گرفت و در حالی که با گام‌هایی آرام فاصله‌ش را بیشتر می‌کرد، گفت «ده دقیقه پیاده‌روی ... شایدم کمتر.»

پاکت مادلین را از روی کاپوت برداشتم و داخلم‌ کیف‌م گذاشتم. بعد از چند لحظه در سکوت راه افتادیم. باد نبود، اما چیزی در هوا حرکت می‌کرد؛ نه مثل نسیم، بیشتر مثل جابه‌جایی آرام چیزی که چشم نمی‌بیند اما پوست احساس می‌کند. هر چه پیش‌تر می‌رفتیم، سایه‌ها سیاه‌تر می‌شدند انگار که به خودشان اجازه داده بودند بر همه‌چیز حکم‌فرما شوند. هر لحظه انگار جرقه‌ای بود که زمان را می‌سوزاند. هر قدم که برمی‌داشتم، صدای خرد شدن برگ‌های خشک زیر کفشم مثل خرد شدن صدفی خالی که حلزونش‌ مدت‌ها پیش آنجا را ترک کرده باشد. صدایی تیز و کوتاه که در سکوت می‌ماند و بعد محو می‌شد، انگار که هیچ زمان وجود نداشته. باد از میان شاخه‌های لخت درخت‌ها می‌گذشت و هر شاخه با لرزشی آرام جوابش را می‌داد؛ لرزشی که بیشتر شبیه پچ‌پچ چند پیرمرد بود که باقی عمرشان را به تماشای دیگران و غیبت می‌گذرانند. سرما آرام می‌خزید بالا، از مچ پا تا گردن، با یه سماجتی که فقط شب‌های پاییز دارند. ما راه می‌رفتیم. نه تند، نه آرام، چون سکوت طوری بود که اگر سرعت قدم‌هایمان را تغییر می‌دادیم، انگار نظم آنجا به هم خورد.

خانه‌ی خرابه انتهای یک کوچه بود؛ سایه‌ای میان سایه‌ها، شبیه چیزی که اگر خیلی دقیق نگاه نکنی، فکر می‌کنی شاید هرگز آن‌جا نبوده، خطای دید بوده، توهم بوده. چونکه از دور فقط یک سایه بود، نه سایه‌ی چیزی که روزی زنده بوده، سایه‌ی چیزی که حتی خاطره‌ی زندگی‌اش هم انگار از روی زمین با باران و برف پاک شده باشد. وقتی نزدیک شدیم، بوی نم و چوب پوسیده از لای در و آجرهای ترک‌خورده می‌آد؛ بویی نزدیک به بوی برگه‌های کتابی که روی نیمکت پارک در شبی بارانی رها شده باشد. در ورودی خانه در پشت پرده‌ای از شاخه‌های خشکیده و پوسیده‌ی درختی تاک، پوشیده و پنهان شده بود. در به رنگ سرخ بود. مثل پوسته‌ی زخمی که خشکیده و در حال افتادن باشد.

گفتم «فکر می‌کنم از این در رد بشم، یا بیرون نمی‌آم یا شبیه یکی از شخصیت‌های بخت برگشته‌ی استیون کینگ یا ادگار‌ آلن پو ... البته آلن پو برای اینجا زیادی شاعرانه‌ست.»

شانه بالا انداخت و نفسی عمیق کشید «سعی کن یه طوری از دیوار بالا بیای که کسی دچار سو تفاهم نشه ما دزد هستیم.»

«تو یه کاست و به کتاب از داخل ماشین کش رفتی و به‌م کادو دادی، حالا هم مغزم رو خوردی من رو کشوندی اینجا تا بیام و جعبه‌‌ رو باز کنم!» ادامه دادم «دزدها فرقه‌ای چیزی دارند که با ورود به‌ش به مقام دزدی می‌رسند؟ یا شاخ و دم دارند؟»

لبخندی زد «فکر نکنم تو بدت بیاد شاخ داشته باشی!» ادامه داد «اولا ما دزد نیستیم. دوما دو سالی می‌شه گربه هم نرفته توی این خونه، سوما تو فقط می‌خوای یه جعبه رو باز کنی، نمی‌خوای جهان رو به بدبختی بکشی که!»

«عزیزم پاندورا رو فکر می‌کنی چی‌کار کرد؟!»

نفسی عمیق و دوباره سکوت. فقط صدای وزش باد بین شاخه‌های خشکیده‌ی تاک. صدایی که نه شبیه زوزه‌ بود نه شبیه هوهو؛ چیزی میان هر دو، مثل زبان خاموش حیوانی که مدت‌هاست منتظر کسی مانده و حالا نمی‌داند با آمدنش باید خوشحال شود یا بگریزد.

«می‌خوای اول تو بری یا من؟»

«تو برو و در رو باز کن.»

خندید «تو واقعا فکر می‌کنی این در باز می‌شه؟!»

چیزی نگفتم. گفت «می‌خوای قلاب بگیرم که بری؟!»

«مگه گزینه‌ی دیگه هم وجود داره؟!»

وقتی خودمان را به آن طرف دیوار و داخل خانه رساندیم، اولین چیزی که دیدم خزه بود. خزه روی لبه‌ی بعضی آجرها، خزه‌ی خشکیده که با سماجت چسبیده بود؛ انگار مدتی طولانی تلاش کرده بتواند سبز بماند، بعد ناامید شده و همان‌جا تن به بی‌رنگی داده. دومین چیز برگ‌ها بودند. انگار که تمام برگ‌های خشکیده‌ی شهر در حیاط این خانه انباشته شده باشد. کف‌ حیاط پوشیده از برگ و چند شاخه‌ی شکسته که فکر کردم شاید در پی یک تعقیب و گریز یا دعوای گربه‌ای به جا مانده باشند. برگ‌ها از پای درخت چنار خم‌شده طوری روی زمین پخش شده بودند که انگار باد طی سال‌ها بارها و بارها سعی کرده بوده آن‌ها را مرتب کند اما هر بار وسط کار پشیمان شده و رفته. از لای برگ‌ها، تیغه‌های باریک علف‌های خشک بیرون زده بود به شکلی که انگار از دنیای زیرین روییده و رشد کرده باشند. که انگار ریشه‌هایشان در دنیای مردگان بوده. ساقه‌های نازک که نسیم به هر سو که می‌خواست آنها را به حرکت وا می‌داشت، عجیب بودند؛ شبیه به نخ‌هایی که خواهران نخ‌ریس آن‌ها را رها کرده باشند. او دست‌ش را جلوی صورت‌م گرفت و چند بشکن زد. «وقت برای فکر و خیال زیاد هست!» با سر به ماشین اشاره کرد. سومی ماشین بود. او دست‌م را کشید و من را به دنبال خودش که به سوی ماشین پا تند کرده بود. کنار ماشین ایستاده بودیم. ماشینی که ایده‌ای از اسم و مدلش نداشتم. فلزش در نور ضعیف لامپ کوچه شبیه به استخوان‌هایی بود که سال‌ها در زیر خاک باقی مانده‌ باشند. فکر کردم رنگ اصلی‌ش اگر سفید یخچالی نباشد حتما شیری هست. حالا همرنگ با لیوان شیری بود که چند قاشق دارچین داخلش حل شده باشد. سطح بدنه‌اش پوسته‌ پوسته بود با جاهایی که رنگ هنوز مانده بود، رنگش شبیه عکس‌های پولارویدی که زیر آفتاب سال‌ها مانده یا سوخته باشند.

گفتم «بابام یه کادیلاک سفید داشت. هیچوقت نمی‌ذاشت خاک روش بشینه. و از بس نبردش بیرون که حدس بزن چی شد؟!»

گفت «چی شد؟»

«دوس نداری حدس بزنی؟»

«دوس دارم ماجرا رو بدونم و بعدش جعبه‌ی لعنتی رو باز کنیم!»

«یه روز قرار بود دیگه ماشین رو بیرون ببره واسه این فراخوان‌های ماشین‌های آنتیک و این‌ها.»

«وقتی اینطوری می‌گی یعنی نبرد؟!»

«حدس بزن چرا!»

«عزیزم من الان مغزم دو تا سلول داره که یکی‌شون می‌خواد در این جعبه باز بشه و اون یکی می‌خواد قبل از تعطیل شدن ساندویچی، بره یه چیزی بخوره!»

«یه پرنده داخلش لونه کرده بود! حتی تخم گذاشته بود! و دیگه هم نه به لونه‌ی پرنده دست زد و نه ماشین رو جایی برد!»

«چه جالب! حالا می‌آی در این جعبه رو باز کنی؟!»

فندک پاکت سیگارم رو از داخل جیب کت‌م بیرون آوردم. «تو می‌خوای؟!»

سرش را نشانه‌‌ی نه به چپ و راست تکان داد. دوباره سکوت. باد برگی که زیر برف‌کن ماشین گیر کرده بود را تکان داد. نزدیک‌تر رفتم. سقف ماشین، لایه‌ی غلیظی از غبار و خاک نشسته بود؛ نه مثل سطحی که روی آن آرد پاشیده باشد برای گذاشته شدن خمیرهای شیرینی روی آن، غباری آن‌قدر فشرده که وقتی باد می‌وزید، فقط ذرات خیلی ریزش جدا می‌شدند. پنجره‌ی سمت راننده شکسته شده بود. بدون اینکه به اون نگاه کنم، پرسیدم «شاهکار جنابعالی؟!»

یک خنده‌ شبیه به سرفه.

گوشه‌ی از شکستگی شیشه، تار عنکبوتی بود که تارهایش کج و معوج نبودند؛ دقیق و تنیده، مثل نقاشی‌های کسی که حتی در تنهایی هم وسواس نظم دارد. گفتم «احساس می‌کنم توی یکی از فیلم‌های تیم برتون هستم!»

«اگه جعبه رو باز کنی، نقش تو کامل می‌کشه!»

«نگو واقعا فکر می‌کنی با گفتن یه اینطور حرفی من ترغیب می‌شم بازش کنم؟»

«باهام اومدی که فقط اینجا سیگار بکشی و ماشین رو نگاه کنی؟!»

شانه بالا انداختم و در ماشین را باز کردم. با صدایی مثل جیغی خفه شده در یک دریاچه، باز شد. روی صندلی جلو، لایه‌ای از غبار نشسته بود، اما نه غبار یک‌دست و یک‌نواخت، انگار چیزهایی بارها رویش جابه‌جا شده باشند. جای انگشت‌ها روی فرمان, روی دنده، روی ضبطی که پر از دکمه‌های ریز بود. جای خالی یک جسم مستطیل‌شکل روی کنسول. اما دیگر هیچ‌چیز آنجا نبود. شبیه به جای یک پاک نامه بود. شاید هم یک کتاب.

گفتم «مجرم این‌بار با شریک‌ش برگشته سر صحنه‌ای جرم!»

پرسید «دلت می‌خواد چی داخل جعبه باشه؟!»

«هرچی باشه فقط جنازه‌ی یه زن نباشه.»

«می‌دونستم این رو می‌گی! مهمه زن باشه یا مرد؟»

نفسی عمیق کشیدم «حالا بیا از این هم یه بحث پر تنش بساز!» در ماشین را آرام بستم «هیچ‌ جنازه‌ای داخلش نباشه!» انگشت‌م را روی بدنه‌ی خاک‌آلودش گذاشتم و در همان حالت به سمت جعبه‌ی رفتم. گفتم «به نفع خودته که داخلش چیزهای جالبی باشه نه آچار و زنجیرچرخ!»

«قراره چیزی رو از دست بدم؟»

مقابل جعبه ایستادم و کیف‌م را از روی دوشم برداشتم‌، نشستم روی زمین. یک چاقوی چند کاره از داخل کیف‌م برداشتم. «خب خب.»

کنارم نشست «یعنی همین چاقو کافیه؟!»

«نه. سه پر از بال چپ هاگین و سه پر از بال راست مانین. آگاپه. یکی از چشم‌های آرگوس، می‌خوام حتما آبی باشه، آبی یخی. یه سیب سبز از همون باغی که پرومته رفت داخلش. فعلا همین‌ها کافیه.»

یک سکوت کوتاه. پرسید «مطمئنی همین‌ها کافیه؟!»

«و آشیل که یه بطری ودکای لیمویی توی دست‌ش داره!»

خنده‌‌ای که شبیه سرفه بود «چه کمکی از آشیل مست ساخته‌ست؟!»

«بیا وارد جزییات نشیم!»

دنده عقب با اتو ابزار
۶
۲
اشی مشی.
اشی مشی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید