هستم،
آری،
اینجا؛ شاید...
در جایی میان خواب و رؤیا
در کُنجِ خیابانِ خلوتِ شب،
نسیم شبانگاهی،
گونههایم را به آرامی نوازش میکند
و نور مهتاب دستی مهربانانه بر سرم میکشد؛
گویی به فرزندِ خویش، مهر میورزد.
تنها آرامش در من جاریست...
فارغ از هیاهوی شهر.
مه، شهر را در آغوش گرفته
و شب، به نرمی، خود را گسترش میدهد.
قطرات شبنم،
بر گلهای کنار خیابان میلغزند.

بوی حضورش، مثل همیشه،
آرامش را در جانم مینشاند.
اینک اما،
لطیفتر از بهار
و درخشانتر از نور،
چون شبنمی که بر گلبرگ مینشیند،
درون قلبم جای گرفته است.
کمسخن است،
اما چشمهایش...
گفتگویی پنهان دارند
و سکوت را معنا میکنند.
هنگام خستگی،
همین حضور خاموش،
دلیلِ ماندنم میشود.
گاهی فکر میکنم خیالیست…
اما هرچه هست،
با او، شب آرامتر میگذرد
و دل، روشنتر از پیش میتپد.
گاه،
سایهای میشوم در برابر نور؛
گاه، خاری در کنار گل…
اما او،
هر بار...
با لبخندی مرا میخواند،
و با گرمای دستهایش،
آرامشی لطیف را هدیه میدهد.
با هر نفسش،
هوا رنگ عشق میگیرد.
و من،
در هوای آغشته به نفسهای او،
باز عاشقتر از قبل میشوم.