ویرگول
ورودثبت نام
میم.کاف
میم.کافدلنوشته‌های ذهن آشفته‌ی من، تقدیم تو باد...
میم.کاف
میم.کاف
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

هوای آغشته به عشق

هستم،
آری،
اینجا؛ شاید...
در جایی میان خواب و رؤیا

در کُنجِ خیابانِ خلوتِ شب،
نسیم شبانگاهی،
گونه‌هایم را به آرامی نوازش می‌کند
و نور مهتاب دستی مهربانانه بر سرم می‌کشد؛
گویی به فرزندِ خویش، مهر می‌ورزد.

تنها آرامش در من جاری‌ست...
فارغ از هیاهوی شهر.

مه، شهر را در آغوش گرفته
و شب، به نرمی، خود را گسترش می‌دهد.

قطرات شبنم،

بر گل‌های کنار خیابان می‌لغزند.

بوی حضورش، مثل همیشه،
آرامش را در جانم می‌نشاند.

اینک اما،
لطیف‌تر از بهار
و درخشان‌تر از نور،
چون شبنمی که بر گلبرگ می‌نشیند،
درون قلبم جای گرفته است.

کم‌سخن است،
اما چشم‌هایش...
گفتگویی پنهان دارند
و سکوت را معنا می‌کنند.

هنگام خستگی،
همین حضور خاموش،
دلیلِ ماندنم می‌شود.

گاهی فکر می‌کنم خیالی‌ست…
اما هرچه هست،
با او، شب آرام‌تر می‌گذرد
و دل، روشن‌تر از پیش می‌تپد.

گاه،
سایه‌ای می‌شوم در برابر نور؛
گاه، خاری در کنار گل…

اما او،
هر بار...
با لبخندی مرا می‌خواند،
و با گرمای دست‌هایش،
آرامشی لطیف را هدیه می‌دهد.
با هر نفسش،
هوا رنگ عشق می‌گیرد.

و من،
در هوای آغشته به نفس‌های او،
باز عاشق‌تر از قبل می‌شوم.

۳
۰
میم.کاف
میم.کاف
دلنوشته‌های ذهن آشفته‌ی من، تقدیم تو باد...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید