امروز دقیقا یکسال و ۷ ماه و ۲۸ روز از آخرین دیدار ما میگذره.
آخرین دیدارمون مثل همیشه ساده بود،من بودم که داشتم از مشکلاتم فرار میکردم و تو بودی که بهم پناه دادی. نمیدونم این ۶۰۸ روز گذشته که تورو نداشتم چقدر سخت بود و چطور تونستم بگذرونم ،اما هنوز بعد گذشته این همه مدت هم نمیخوام که مرگ تورو بپذیرم ،پذیرفتن اینکه دیگه نقشی تو زندگی من نداری و من دیگه کسی رو ندارم که با التماس ازش بخوام بجای من با مشکلاتم روبرو شه .گاها از خودم عصبی میشم که دارم این قضیه رو برای همه سخت میکنم ،چونکه بقیه خیلی راحت با زندگی کنار اومدن .اوایل از بقیه هم ناراحت بودم ، ناراحت بودم که زندگی عادی ادامه داشت، عصبی بودم که هیچوقت زمان واینساد تا من بتونم درست حسابی با این قضیه کنار بیام ،عصبی بودم که تو فقط ۲۰ تولد در کنار بودی و نه بیشتر ، عصبی بودم که بقیه مجبورم میکردن به فکر خودم و زندگیم باشم .من نمیخواستم بدون تو زندگی کنم .درسته خیلی جاها ازت عصبانی بودم و میگفتم ازت بدم میاد ولی تو تنها آدم من بودی . من تنها آدمم رو به هیچی از دست دادم.
الانم نمیدونم چرا دارم انقدر چرتوپرت میگم ولی فکر کنم بیماری های روانیم در اوج خودشون باشن . حتی از اون اوایل که همش میخواستم خودکشی کنم تا پیش تو بیام هم بدتره وضعیتم .
آخرین یکشنبه اردبیهشت ۱۴۰۳ آخرین روزی که تورو دیدم.
یکشنبه بعدش تو از پیشم رفتی ، برای همیشه .
یکشنبه های نحس.
من هنوز درحال انکار هستم و به مراحل بعدی سوگ نرسیدم .