
ما همهچیز را در درون خود داریم. تنها کار ما این است که موانع دیدن و دریافت آنها را از میان برداریم.
مانند میکلآنژ که وقتی به تختهسنگ نگاه میکرد مجسمه را در آن میدید. پس به تراشیدن اضافات مجسمه از تختهسنگ میپرداخت.
ما چیزی را به وجود نمیآوریم بلکه آن را پدید میآوریم؛ پیدا میکنیم؛ پدیدار میسازیم. در مجموع در معرض دید قرار میدهیم. در واقع آن را عرضه میکنیم.
کلماتِ:
اختراع(خَرَع)/ ابداع(بَدَع)/ اکتشاف(کَشَف)/ اقتراح(قَرَح)/ اختراق(خَرَق) ؛ مترادف هستند اما هر کدام با تفاوتهای جزئی در معنا در جاهای مختلف برای بهتر رساندن پیام جملات استفاده میشوند.
این کلمات همه بر وزن "اِفتِعال" هستند که این باب در زبان عربی به معنی چیزیست که پدیدار میشود.
اینها گفته شد تا بدانیم همهچیز هست و ما فقط از آن پردهبرداری میکنیم. این پردهبرداشتن مراسم و مراحلی دارد که آموختنیست. البته که اصل این پدیداری در ذات همهی ما موجود است اما به دلیل باورهایی که در طول رشدمان ما را از اصل وجود و نیروی درونمان دور میکنند مجبور میشویم در بزرگسالی، به قول حافظ؛ "آنچه داریم ز بیگانه تمنا کنیم".
سالها دل طلب جامجم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
اما این آموزش گاه ناخودآگاه پیش میآید و گاه آگاهانه باید به دنبالش بگردیم.
در صورت رخداد ناخودآگاه چون روح همیشه راه خود را پیدا میکند خلائی در دنیای بیرون رخ مینَمایانَد و بعد، خواستن و طلبکردن در پیاَش میآیند. این اشارتیست به آنچه نیاز داریم که توجه ما را به سمت خود میکشاند.
بیشتر اوقات قبل از اینکه بفهمیم چه میخواهیم جهان خواستهی ما را تشخیص میدهد و ما را به سمت آن میبَرَد. ولی ما اغلب فرار میکنیم یا بیاعتنا رَدَّش میکنیم. چون اعتمادی به جهان نداریم. با روح آن درآمیخته نیستیم. اما جهان دستبردار نیست و مدام ما را به چالشهایی مبتلا میکند تا بالاخره به نیازمان اذعان کنیم و طالبش شویم. حتی درین صورت نیز میخواهیم خودمان دستبهکار شویم و به قول معروف،"چرخ را از نو بسازیم". باور نداریم هرآنچه بخواهیم هست. به این دلیل که به قول معروف، "تا نوک بینیمان را بیشتر نمیبینیم". فکر میکنیم جهان همیناست که دیدهایم و میبینیم و یا اطرافیان برایمان بازگو کردهاند. فکر میکنیم جهان همین است که ما درک کردهایم. به همین خاطر است که دچار انواع اعتیادها، تعصبات، احساسگناه و عذابوجدان، مقایسههای رنگبهرنگ، سلطهجویی، قدرتطلبی و بسیاری از معضلاتی میشویم که بیرون آمدن از آنها نیاز به فروریختن و از نو ساختنِ خود دارد.
ما برای روحمان موانع میتراشیم و برایشان اسامی دهنپرکن میگذاریم و پیش از مرگ لباس عزا به تن میکنیم و منتظر ملکالموت میمانیم و نام این رَویه را "زندگی" میگذاریم. برایش مرثیهها میسُراییم و روضهها میخوانیم و روزهها میگیریم. حالا هرقدر به روزتر و روشنفکرنماتر بهتر و تاثیرگذارتر.
عدهای هم مثل خودمان دورمان جمع میشوند و تصدیق میکنند که آنها هم به همین درد مبتلایند. حال مجلس مهیاست و میتوانیم مقدمات قصاصِ قبل از جنایت را بچینیم و اینگونه به استقبال فاجعه میرویم. آنقدر درین طلب سماجت میکنیم تا رخ دهد و خیالمان بابت صحت طلبمان راحت شود. درین بین به فکر انتخاب گناهکار هم هستیم که باید مرتکب جنایت شود و خشممان را برانگیزانَد تا حق داشته باشیم او را به سزای اعمال ننگینش برسانیم. مجرم آماده، قُضات آماده، وکلا دست به سینه و دادگاه رسما برپا میشود.
میدانید برای برقراری شادی و آرامش و عشق و آزادی نیازی به طی این راه پر دستانداز نیست؟! فقط کافیست این کارها را نکنیم. همين. چون این خیر است که پیوسته جاریست و شر در سایهی موانع بر سر خیر حاصل میشود. درست است که شر وجود خارجی ندارد اما تَبَعاتش بنیانکَن هستند و فاجعهبار و گاهی غیرقابل بازگشت.
فقط کافیست نظاره کردن و صبوری و تأمل را تمرین کنیم. اگر مشکلی پیش آمد یا اتفاقی رخ داد که بابِ میل ما نبود قدری صبوری و مشاهدهی آن رخداد و به سرعت دست به کاری نزدن میتواند بزرگترین و ارزشمندترین عمل ما باشد. اینکه از مقابل جهان کنار برویم و اجازه دهیم کارش را انجام دهد. و باز به قول حافظ؛"ما خود حجاب و مانع خود هستیم و باید از سر راه جهان و روحمان کنار برویم".
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
جهان مُحیط است و ما مُحاط. آن کل است و ما جزء. جزئی که کل را در خودش دارد اما باید مرحله به مرحله و ذره ذره به شناخت آن برسد.
ناگهان پرده برانداختهای، یعنی چه؟
مست از خانه برون تاختهای، یعنی چه؟
زلف در دستِ صبا، گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای، یعنی چه؟
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شدهای
قدرِ این مرتبه نشناختهای، یعنی چه؟
نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای، یعنی چه؟
سخنت رمزِ دهان گفت و کمر سِرِّ میان
وز میان، تیغ به ما آختهای، یعنی چه؟
هر کس از مُهرهٔ مِهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای، یعنی چه؟
حافظا در دلِ تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای، یعنی چه؟
حافظ شیرازی