
من همیشه فکر میکردم هرچی رو که دوست بدارم حتما وابستهش میشم و از اونجاییکه از وابستهشدن به شدت میترسیدم تمام سعیام رو به کار میگرفتم که مبادا دلم بلرزه. دلیل ترسیدنم از وابستگی برمیگرده به آدمهایی که اطرافم دیده بودم و بدون اینکه معنی و ریشهی وابستگی رو کاویده باشم شکل و صورت و تاثیر مخربش تو زندگی تکتک اون آدما، شده بود معیار من برای موضعگیری در مورد وابستگی و سدّی در برابر فهم دقیق اون.
من روابط زیادی رو به همین خاطر شروع نکردم و روابط غلط زیادی رو با نیت وابستهنشدن ساختم و پیش بردم. حتی اونقدر نسبت به این مقوله حساس بودم که دیگه برام فرقی نمیکرد طرف مقابلم آدم باشه یا کار یا یک شیء. وابستگی شده بود بختکی که هرجا میرفتم قبل از من اونجا حضور داشت. هرقدر زمان میگذشت بیشتر نقشش تعیینکننده میشد تو زندگیم. تا به جایی رسیدم که دیگه مفهوم "دوستداشتن" و "علاقهمندی" برای من زیر سوال رفت. از اون به بعد هرچی دنبال این مفاهیم میگشتم در خودم، کمتر دستم به جایی بند میشد.
"خشکی عاطفی" بلایی بود که بر من نازل شده بود اما خودم بیخبر بودم. همینقدر که فکر میکردم کسی و چیزی رو دوست ندارم همونقدر هم مطمئن شده بودم کسی و کاری هم من رو دوست نداره و یه جورایی خیالم راحت بود؛ دروغ چرا. حتی وقتی کارم به بنبست خورده بود گاهی به ذهنم میرسید که شاید از من قهر کرده. چون من اصلا اونطور که اون من رو همراهی کرده بود دوستش نداشتم و مدام به اینطرف و اونطرف پرتش میکردم. بهش حق میدادم ازم فاصله بگیره و دیگه نخواد که انجامش بدم. وقتی به گذشته فکر میکردم یادم میاومد کجاها اون مشتاقانه خودش رو برای من عرضه کرده و من دست رد به سینهش زده بودم. چرا؟ چون میترسیدم وابستهش بشم.
آدمهای اشتباهی رو به زندگیم راه میدادم و بعضا نگه میداشتم که بود و نبودشون مهم نباشه و دوستشون نداشته باشم که حتی یک درصد هم امکان وابستگی وجود نداشته باشه. اما از اونجایی که زندگی هیچوقت بدون اینکه راه درست رو بهت نشون بده رهات نمیکنه کاری با من کرد کارستون.
من گرفتار رابطهای شدم که سالها به دلیل وابستگی شدید نمیتونستم ازش بیرون بیام. هر کاری میکردم بیفایده بود. حتی کارهایی میکردم که طرف مقابل بهش بربخوره و بذاره بره. اما بدتر میشد و رابطه وارد فاز جدیدی میشد. جالبیه قضیه این بود که حداقل از سمت من هیچ علاقهای نبود و طرف مقابل هم ابراز علاقهش قطرهچکونی بود. من به شدت ازین وضع در عذاب بودم. یه جایی دیگه حاضر بودم اون ابراز علاقهی دلقرصی بکنه و من مجبور بشم وارد میدون وابستگی بشم اما اون از من بدتر بود. و این رابطه کاملا درست بود. چون همیشه دو جنس انرژی همسان میتونن کنار هم دووم بیارن و به محض تغییر یکی، فورا اون رابطه تموم میشه و دلیلش هرچیزی ممکنه باشه و در واقع اصلا مهم نیست دلیلش چیه. چون ماجرا Game Over شده.اصلا نمیفهمیدم منظور این رابطه چیه. از طرفی علاقهای در کار نیست ولی از طرفی هر روز داره عمق این وابستگی بیشتر میشه. حتی فاصله گرفتن و نامعقول رفتار کردن من هم ذرهای تاثیر نداشتند. تا اینکه از فرط درد افسردگی و رسیدن به پوچی مفرط تصمیم به قطع کلی و بستن هر راهی برای ادامهی هرچند اندک رابطه گرفتم. البته خودم به تنهایی که از پسِ این جُرثومه برنمیاومدم. با کمک گرفتن از متخصص تونستم تا همینجا هم بیام وگرنه خودم به تنهایی توانش رو نداشتم. حالا دچار درد خماری شده بودم. خماری ترک وابستگی. باز این درد بهتر از دردِ بودن در رابطهای بیسر و ته و نامعلوم بود. حداقل میتونستم بپذیرم که بعد از مدتی درد خماری تموم میشه و من از اون اتصال بیمارگونه نجات پیدا میکنم. بعد از تحمل سرگردونی فراوون کمکم خودم رو تا حدودی پیدا کردم.
با بهتر شدن حالم وقت باز شدن فصل جدیدی از پروسهی وابستگی بود که رسیدم به گفتهی "یونگ" که جیمز هالیس، یونگین آمریکایی، در کتاب "مرداب روح" به خوبی بیانش کرده:
"باید روانرنجوری را درک کرد و آن را به عنوان رنج روحی که هنوز به "معنای" خود پی نبرده است ملاحظه نمود."
زمانی این جمله یادم افتاد که بعد از مدتی باز خاطرات اون رابطه داشتند آزاردهنده میشدند. و حالا این آزار من رو دعوت به یافتن معنایی میکرد که انگار آمادهی دریافتش شده بودم. باز ذهنیات و باورهای گذشته رو مرور کردم.
💥معنی وابستگی برای من چیه؟
💥وابستگی چه ربطی به دوستداشتن داره؟
💥دوستداشتن چطوریه؟ چطور میشه یه چیز یا کسی رو دوست داشت؟ دوستداشتن خودم چطوریه؟
بعد از سوالات مشابه رادارِ ذهنم شروع به گشتن کرد. بهترین و درستترین کاری که کرد این بود که از خود تجربهی دردناک رابطه استفاده کرد.
باز به قول یونگ:
رابطه رو که مرور کردم فهمیدم تمام نیتی که من با اون، رابطه رو پیش میبردم از غرور کاذب و طمع من بوده. غروری که میخواستم توسط اون آدم پذیرفتنی باشم تا رهام نکنه در عینحال نمیخواستم بفهمه من چقدر ضعیفم.
و طمعی که میخواستم هرچه بیشتر در اون رابطه بمونم و به اصطلاح مرض وابستگیم رو تغذیه کنم. چون وابستگی من اینطور میخواست و من نمیدونستم.
وقتی به بندهی خدا که اون هم قطعا وضع بهتری از من نداره؛ [که اگر داشت در رابطه با من نمیموند] آویزون میشم و فکر میکنم اون نجاتدهندهی من از تنهایی و حامی من در برابر خطرات زندگیه چیزی جز حقارت به جا نمیمونه.
غرور و طمع و حقارت مثلثی شدن که هر روز من رو بیشتر به سقوط روانی و معنایی و روحانی فرو بردند.
و حالا وقت اون بود که دانستهها و کنکاشهای سالهای قبل به کمکم بیان که اومدن و من رو به دنبال معنای این رنج فرستادن که جوابی برای تلنگرهای وقت و بیوقتِ اون تجربهی تلخ پیدا کنم.
یادم اومد من باوری داشتم که کلی از روابطم رو بر حسب اون میچیدم.
"اگر کسی یا چیزی رو دوست بداری؛ حتما به اون وابسته میشی و دیگه خودت رو از دست میدی و بردهی اون آدم یا شیء یا کار میشی و اون موقع نه تنها از خودت رضایت نداری بلکه از حقارتی که روز به روز بیشتر میشه چیزی از وجودت باقی نمیمونه و مثل یه مردهی متحرک تا آخر عمر زندگی که نه بیگاری خواهی کرد."
مرحلهی اول روشن کردن باور اولیه بود👆
مرحلهی بعد وقتی به رابطه نگاهی انداختم دیدم دقیقا این رابطه باور من رو نقض که نه، منهدم میکنه. چون این رابطه وابستگی محض بود اما بدون دوست داشتن. پس تکلیف باور اولیه چی میشه؟
حالا که روی این باور کهنه و فرّار نور تابونده شده خودِ ذهن این جملات رو ردیف کرد:
💫اولاً "دوستداشتن مساوی با وابستگی نیست". تو میتونی وابستهی کسی باشی که دوستش نداری(همونطور که در رابطهت تجربهش کردی).
💫ثانیاً وابستگی محصول خودکمبینی، احساس ناتوانی و باور کمبوده و ربطی به دوستداشتن نداره.
💫ثالثاً تو به کسی وابسته میشی که بهش نیازمند و محتاج باشی. و بهتره بدونی تنها موجودی که لایق نیاز و احتیاج توئه فقط خداونده. تنها وابستگی به اون واجبه ولاغیر.
💫رابعاً ازین به بعد به جای این باور که: "دوست داشتن باعث وابستگی میشه" با خودت تکرار کن:"نیاز و احتیاج باعث وابستگی میشه نه دوستداشتن".
💫خامساً اگر کسی یا کاری رو دوست داری و به هر دلیلی از دستش میدی، نشانهش اینه که تو رو ناراحت و غمگین میکنه اما فلج و فرسودهت نمیکنه. اما وابستگی وقتی منبع تغذیهش رو از دست میده چنان به مرز جنون میبردت که خودکشی عادیترین روش رهایی میشه.
💫سادساً همین که پرسیدم دوستداشتن چطوریه؟ یاد نوشتهی قبلی خودم با عنوان "هر کسی کار خودش؛ بار خودش" افتادم که تو همین صفحه نوشتمش و رفتم دوباره و چندباره خوندمش. یک بار با عنوانِ "کاری" میخوندم و یک بار با عنوانِ "کسی".
به هر حال من از خودآگاه شروع میکنم و اون خودش بلده چطور "ناخودآگاه" رو سر و سامون بده. البته نباید از "ناخودآگاه جمعی" هم غافل شد که اون خودش "مثنوی هفتاد من"ه.
باز به یاد گفتهی یونگ میافتم:
"ما نه تنها موجوداتی در این زمان و مکان هستیم، بلکه میراثدار ساختار روانی اجدادمان نیز هستیم. برای درک فرآیندهای حاکم بر روان، ما نیازمند نگاهی عمیق به درون آنها و نظاره کردنشانیم."
باشد که این باورِ "دوستداشتن مایهی وابستگیه" که به ظاهر ناچیز اما در باطن پیلافکنه در ناخودآگاه من تکونی بخوره و من بتونم واقعی و حقیقی "دوست بدارم". خودم رو و هر آنچه درین جهان آفریدهی خالق من و ماست که اون هم تنها با باور حاکمیت مطلق خالق خلاّق امکانپذیره.
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی
همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی