ویرگول
ورودثبت نام
Sistan
Sistan
Sistan
Sistan
خواندن ۸ دقیقه·۱۶ روز پیش

از فاصله تا رابطه

❣️همه‌ی مردهای زندگیم از "الف" تا "ع" هر زخمی زدند به دلیل انتخاب خودم بوده. از پدر گرفته تا آخرین نفری که بین ما فقط چند جمله و چند نگاه رد و بدل شد؛ و دیگر هیچ!
منظور از انتخاب در کل، گزینش برداشت‌های من از برخوردهای اونهاست.
نه این‌که اونها هیچ مشکلی نداشتند و سالم و رشدیافته بودن و من ناسالم و ناآگاه. اما چون فصل مشترک اونها من بودم و من فقط میتونم مسوولیتِ خودم رو متقبل بشم؛ روی ذهن و دیدگاه خودم و باورهایی تمرکز می‌کنم که باعث شدن این آدمها وارد زندگی من بشن و بخش‌های مختلفی از من رو به من نشون بدن.
من باورهای محدودکننده و اشتباهی در رابطه با مردان داشتم و هنوزم بخشی همچنان  پابرجاست. اما معتقدم تا همین‌ها رو هم تغییر ندم رابطه‌ی موفقی با مردان در هر جایگاهی نخواهم داشت.
من فکر می‌کردم که از طرف تمام مردهای زندگیم(محارم و غیرمحارم) هر کدوم به نحوی پس‌زده شده‌م.که این باورها توسط اولین و نزدیک‌ترین مردهایی ساخته شدن که من باهاشون بزرگ شدم. از پدر و برادر تا دایی و عمو و الگوهای اونها. که این موضوع به ناخودآگاه جمعی چندین نسل مردان خانواده‌ی من هم برمی‌گرده. مردانی که نسل به نسل از هم الگوبرداری کردن و خوب و بد پدران‌شون رو با کمی دست‌کاری و نه عمق‌کاوی و بهبود بنیادین به پسران‌شون و تیره‌های بعدی منتقل کردن.

گیرم که این فکر درست باشه و واقعا این اتفاق برای من افتاده باشه. حالا که چی؟! با نشستن و غمبادگرفتن کی ضرر می‌کنه؟ قطعا من و نه هیچ‌کس دیگه.
اصلا ۹۹ درصد اون مردها نه به یاد دارن با من چه رفتاری کردن و نه قبول دارن که کار اشتباهی کردن. اگر هم یک درصد قبول کنن و به مرحله‌ی عذرخواهی برسن؛ وقتی من زخم‌های اون رفتارها رو ترمیم و رها نکنم پشیمونی و عذرخواهی اونها چه دردی رو از من دوا می‌کنه؟ هیچ!

این باور مثل دومینو عمل میکنه. جلوی اولی‌ها رو نگیری تا آخر روی هم می‌افتن و از یه جایی به بعد دیگه نمی‌تونی جلوی زاد و ولدشون رو بگیری. باور این‌جوریه. مدام خودشو در هر چیزی و کسی تکثیر می‌کنه.
این شد که در عنفوان جوانی نتونستم رابطه‌ی عاطفی و خصوصی درستی بسازم. فکر می‌کردم اگر با مردهای خانواده‌م مشکل دارم مهم نیست و حالا که بزرگ شدم و ازشون جدا شدم میتونم مرد تقریبا ایده‌آلم رو پیدا کنم و برم سیِ خودم. غافل از این‌که این دومینو راه افتاده بود و من بی‌خبر بودم. مردهایی که سر راهم قرار می‌گرفتن از هم‌کلاسی و هم‌کار و تا خواستگار و خاطرخواه همه حامل زخم‌هایی از جنس تروماهای قدیمیِ من بودن.
طبیعی بود! چون رادار ذهن من جز انباشت‌های خودش رو تشخیص نمیده و فقط هر آنچه رو که آشنا باشه انتخاب می‌کنه.
این‌طور شد که من برای فرار از تقدیر، از ترفند "حذف عشق" استفاده کردم. حالا دیگه با آگاهی و البته غرور از پیداکردن راه دَررو با مردانی رابطه برقرار می‌کردم که اصلا بهشون علاقه نداشتم. به این دلیل که نکنه وابسته‌شون بشم. چون من در خودم تناقضی داشتم از ترکیب ترس و اشتیاق. اشتیاق به برقراری رابطه‌ای بر اساس تعامل و رشد و همدلی اما با ترس از وابستگی. همین امر باعث شد نتونم رابطه‌ی عمیق برقرار کنم و مدام منتظر بودم کِی و چطور قبل از بروز "پس‌خوردگی" و "وابستگی" از رابطه فرار کنم. این تناقض هر روز حالِ بدِ من رو بدتر می‌کرد.
سال‌ها گذشت و طی اتفاقات ناخوشایند زیادی بهم ثابت شد که فقط چیزی می‌تونه به من کمک کنه که من دیدگاهم رو نسبت به اون وقایع تغییر بدم.
مثلا این که اگر مورد بی‌مهری مردی قرار گرفتم یا به قول خودم، پس‌زده شدم؛ اگر بر فرض اون مرد واقعا قصد تخریب من رو هم داشته، من نمی‌بایست اون رو به خودم بگیرم. به این معنی که من قرار نیست تخریب اون رو با عنوانی مقهورکننده و قربانی‌گونه روی پیشونی و دلم حک کنم و تا ابد غصه‌دار این حتک‌هرمت و دوست‌نداشتن باشم. اما سالها طول کشید تا من بتونم این زخم‌ها رو بشناسم و بدونم که راه‌حلی وجود داره تا قدمی بردارم و از ریشه درمان‌شون کنم. همین زخم‌های آماسیده، مردها رو در نگاه من بی‌اعتبار کرده بودن. من نمی‌تونستم بهشون اعتماد کنم. اگر یکی با دیگری به لحاظ فکر و عمل هم توفیر داشت باز فرقی نمی‌کرد. کلا همین‌که جنس مذکر یا مکمل یا متفاوت یا مرد بودن کافی بود که نتونم اونها رو به زندگی خصوصی و عاطفی‌م راه بدم. اونها رو در یک فاصله‌ی مشخصی همیشه نگه می‌داشتم. نه این‌که هیچ محبتی از من به اون فرد نمی‌رسید یا به دلیلی جز برقراری رابطه مثل مسائل امنیت مالی و اجتماعی ما در کنار هم قرار می‌گرفتیم_چون این مسائل برای من حل‌شده بودن_اما این روابط به همون دلیل بی‌اعتمادی عمق پیدا نمی‌کردن و بعد از مدت کوتاهی محکوم به جدایی می‌شدن. خب هر جدایی هم اگر زخمی هرچند کوچک برجای می‌گذاشت باز زخمی به زخم‌های قدیمی اضافه می‌شد.

این بی‌اعتمادی ریشه‌ی دیگه‌ای هم داشت. زنان خانواده‌ی من بخصوص اونهایی که برای من تأثیرگذارتر از بقیه بودن همه در حال زندگیِ همین بی‌اعتمادی بودن. یکی به خاطر خیانتِ همسر، یکی به دلیل بی‌اعتناییِ شوهر، دیگری به خاطر بی‌مسؤولیتیِ پدر بچه‌هاش و ...

من در جمع زنانی با باورهای پاره‌پاره و بسیار منفی از مردانِ زندگی‌شون از پدر تا همسر بزرگ شدم و طبیعیه که باورهایی غیر از اینها رو در خودم نداشتم. زنانی که جز سکوت و تحمل کار دیگه‌ای بلد نبودن. به همین دلیل من به یک محافظ خودم در برابر مردان تبدیل شدم. اما شوق غریزی هم کار خودش رو می‌کرد. از همدلی و همراهی و هم‌فکری تا رابطه‌ی جنسی و والد شدن و زیست و رشد همراه با فرزندان. همین اشتیاق باعث می‌شد من به یک مذکرِ مؤنث‌نما تبدیل نشم. اما بلد نبودم چطور میشه هم زن باشم و از زن‌بودنم خرسند و هم بتونم در کنار مردان(خانواده، هم‌کار، همسر و...) زندگیِ تعاملی داشته باشم. در رابطه‌ی خصوصی، هم بتونم خودم باشم و هم در پیوند نزدیک و واقعی، با مردی که دوست دارم مسیر مهمی از زندگیم رو باهاش شریک بشم.

هیچکس در اطراف من راه و نشانی برای نابلدیِ من نداشت. این شد که دست به کار شدم. با کمک گرفتن از هر کسی و هر مکتبی که فکر می‌کردم میتونه ذره‌ای درین تغییر مسیر همراهم باشه شروع کردم به واکاوی خودم و همین‌طور زنان و مردانی که تا اکنون در زندگیم بودن. به معنای واقعی کلمه "پوستم کَنده شد" و همچنان هر روز در حال پوست‌اندازی‌ام. اما راضی‌ام.

دارم ذهنم رو می‌تکونم. دور ریختنی‌ها خود به خود مشخص میشن و اونهایی که نیاز به تعمیر و تصحیح دارن به صف میشن و یکی‌یکی پیش میان تا سمباده بخورن و تیزی و تندی‌شون رفع بشه. بعضیا صیقلی بشن تا بتونن نور ذهنم رو چند برابر کنن. خلاصه خوشحالم که درین جاده‌ی یک‌طرفه پیش میرم و خوشحال‌ترم که دیگه نمیتونم برگردم. اونهم به خاطر سختی‌هاش، اضافه‌شدن روز به روز ندونستن‌ها و هزارتا تردید و یقینِ لحظه به لحظه.
یکی از اقداماتم این شد که فهمیدم قرار نیست من خودم را از دید دیگران تعریف کنم. [البته این امر در سنین پایین کاملا طبیعیه. چون کودک آینه‌ای جز والدین و حامیانِ حیاتش نداره. اما وقتی اون با بالارفتن سن و فهمِ خیلی از مسائلِ دور و برش، با دنیای بزرگتری از خانه و مدرسه آشنا می‌شه و مسیرش رو به سمت فردیت‌یابی تنظیم می‌کنه و به طرف بزرگسالی میره دیگه این‌که دیگران چه نظری در موردش دارن مایه و جامه‌ی حیات و بقای اون نباید باشه. "که اگر چنین باشد به کودکی می‌مانَد که تنها استخوان‌هایش قد کشیده‌اند و حجم گرفته‌اند. که می‌تواند امثال خود را تولید کند و به حکم والد شدن احساس بزرگسالی کند. اگر همچنان دیگران معیار سنجش ساز و کار زیستنش باشند حتی با موی سپید و قامت خمیده باز می‌توان دید که از خردسالی فاصله‌ی چندانی نگرفته‌ست."]
پس به دنبال دیدن ناتوانی زنان اطرافم در تثبیت جایگاه شخصی‌شون فهمیدم وقتی می‌تونم استقلال فردیم رو با زندگیم هم‌سو کنم که خودم رو اون‌طور که هستم و می‌خوام ببینم. نه اون‌ شکلی که دیگران اعم از عزیزان و اطرافیان و در مواردی طرفداران و حامیان می‌پسندن.
چون این منم که در بزنگاه‌های حساس و مهم زندگیم باید حرف نهایی رو بزنم و تصمیم غایی رو بگیرم.
معنی این مطلب این نیست که از هیچ‌کس مشاوره نگیرم یا تحقیقی نکنم. اتفاقا یکی از مظاهر رسیدن به استقلال فکری و فردی توانایی در کمک‌گرفتن از دیگرانه. کمک از آدمِ مناسب در موقعیتِ درست و به شکلِ صحیح. که هر کدوم شناخت مخصوص خودش رو می‌طلبه که بستگی به رشد و درایت من داره. من این راه رو برای درمان وابستگی پیدا کردم که البته توضیح و تشریح بسیار داره که درین نوشته به همین بسنده می‌کنم.
پس فعلا دو راه برای تغییر دیدگاه نسبت به خودم در نظر می‌گیرم.
یکی این‌که طرز برخورد هیچ‌کسی رو ملاک سنجش خوبی و بدی خودم قرار ندم و دیگه این‌که اون آدمها رو واقعا آدمیزاد ببینم نه فرشته یا شیطان. بهتره بپذیرم اون‌ها به دلیل انسان‌بودن‌شون هم قائل به اشتباه هستن و هم این‌که من نمی‌تونم اونها رو چون در موقعیت بالاتر از من بودن مثل سن و جایگاه؛ قضاوت کنم و طلبکارشون باشم. من نمیدونم اونها در اون برخوردها در چه وضعیتی به سر می‌بردن که اون رفتار و گفتار رو با من داشتن.
طلبکاری فقط بار ذهن و روان من رو سنگین و سنگین‌تر می‌کنه و نگهداری از رنج‌ها و زخم‌ها اصلا باعث نمیشه که من در برابر وقایع آتی هوشیارتر عمل کنم و جلوی بروز دردهای جدید رو بگیرم.
من متوجه شدم که درد و زخم بخش جدایی‌ناپذیر زندگیه و من فقط میتونم یاد بگیرم به وقتِ ابتلا به رنج چطور باید با خودم رفتار کنم. هر کسی به روش خودش میرسه اگه دنبالش باشه و همه به یه راهکار دست پیدا نمیکنن.
من برای این یادگیری عمری صرف کردم و تاوان‌های زیادی بابت کلمه به کلمه این نوشته داده‌م. لحظاتی بوده که به جایی رسیده‌م که آرزوی مرگ و اوقاتی که از فرط افسردگی زمان و مکان رو گم کرده‌م.
اما حالا به نقطه‌ای رسیده‌م که اگر دردی سراغم میاد نه باهاش مبارزه می‌کنم و نه شکایت. فقط حسش می‌کنم. به درون خودم می‌کِشمش و به نوعی همراهیش می‌کنم تا راهشو پیدا کنه و رد بشه از بدنم، ذهنم و حِسّم.

حتما ره‌آورد این همدلی "رسیدن به نگاهی‌ست که از حادثه‌ی عشق تر است".*❣️


*هشت کتاب؛ حجم سبز/سهراب سپهری

رابطهمردانزنانزخمدرمان
۸
۰
Sistan
Sistan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید