ویرگول
ورودثبت نام
GreenQueen
GreenQueenزنی هستم در آستانه‌ی تمام فصول! گرم و سرد و معتدل! اهل تیرماهم و مثل خورشیدش هر لحظه شعاعم به سمتی روان!
GreenQueen
GreenQueen
خواندن ۸ دقیقه·۱ روز پیش

تغییر؛ نه تعویض به غیر!

من در حال یه تغییر بزرگم.

تغییر نه تعویض. چون اون‌قدر تعویض به‌کار بستم که تغییر نکنم که دیگه دندون طمعش کُند شده و باید هرچه زودتر کَنده بشه.

بزرگ‌بودن تغییر رو ازین جهت تشخیص میدم که حالم اصلا خوب نیست. دیگه راهی جز این تغییر برام نمونده و واقعا مجبورم؛ به همین دلیل ذهن و بدنم قفل شدن و هیچ کاری در جهت این تغییر نمی‌تونم انجام بدم. مدتها قبل که راجع به "تغییر" می‌شنیدم فکر می‌کردم حتما چیز خوشایندی باید باشه. چون کسانی که درباره‌ش صحبت می‌کردن از مراحل تلخ و ترش و گَسِ اون گذشته بودن و وقتی دادِ سخن می‌دادن که به قسمت شیرینش رسیده بودن. می‌گفتن سخته اما نمی‌گفتن منظورشون از سختی چیه. من فکر می‌کردم خب آره، طبیعیه؛ یه راه جدید که هیچ شناختی راجع بهش نداری آزمون و خطا داره؛ اشتباه داره تا یاد بگیری؛ گاهی یه مسیر رو تا تهش میری و بعد می‌فهمی اشتباه رفتی و برمی‌گردی و... اما هیجان و کنجکاوی خودش رو هم داره. بالاخره همه‌ی مسیر که سخت نیست حتی اگر یک به ۹۹ ،خوشی داشته باشه.

اما الان به ضِرسِ قاطع میگم که صد در صدش سخته. بدون اغراق گاهی فکر می‌کنم نشدنیه؛ از بس که نچسب و بی‌مزه و بی‌حاله. اون‌قدر در ذهن و بدنم اسپاسم و فشار و لَختی دارم که انگار می‌خوام یه کوه رو جابجا کنم نه کاری رو انجام بدم که در اون مهارت دارم؛ می‌شناسمش؛ مشکل حسی و شوقی هم نسبت بهش ندارم. فقط می‌خوام جهت کارم رو عوض کنم و خودم مُبدع و خالق روش کارم باشم.همین.

گاهی به خودم میگم شاید اگر می‌خواستم یه مهارت جدید یاد بگیرم حالم بهتر بود. لااقل یه‌سری نادانسته‌ها وجود داشتن تا ترس و شوق روبرو شدن با اونها باعث می‌شد که حالم به بدی الانم نباشه.

در ضمن این رو هم بگم من اصلا راجع به کاری که سالهاست در انجامش تجربه دارم بر این باور نیستم که دیگه نیازی به یادگیری ندارم؛ نه. اما چون از چَم و خَم کلی کار اطلاع دارم ترس و مقاومتم برای انجام کاری که امضای شخص خودم پای اون باشه و در واقع همه‌کاره‌ش باشم من رو آچمز کرده.

درسته، این وسط نقش ترس از پذیرشِ صفر تا صد مسوولیت کار، ترس از شکست، ترس از قضاوت، کمال‌طلبی و هزارتا اگر و مگر رو نباید نادیده گرفت اما مساله‌ی مهمی که باعث ترمزم شده اینه که من فکر می‌کردم اگر روزی بخوام کار خودم رو استارت بزنم حتما خیلی شاد و غزلخوان خواهم بود و حتی از خیال انجامش دلم غَنج میره. اما حالا که پای عمل رسیده می‌بینم اصلا ازین خبرا نیست. برای غلبه بر مقاومت‌های ذهنی، هرطور: سینه‌خیز، سر بر زمین پا در هوا، سوار بر کجاوه‌ی شتربند، دَمَر روی تخت و هر حالت و وضعیتی حتی گاهی با چشمان بسته باید، باید، باید فقط انجام بدم. تا جایی مثل ماری‌کوری که سینی غذا پشت در اتاقش کپک میزد🤐 ای‌طوری!

ذهنیت قبلی من راجع به تغییر این بود که روال زندگیم خیلی قرار نیست تخریب بشه. فقط همین‌که بفهمم درست و غلط چیه کافیه. زهی خیال باطل. نمی‌دونستم که فقط ده درصد ماجرا دونستنه؛ باقیِ تغییر که مهمترینش تغییر باوره در خلال عمل‌کردن اتفاق می‌افته. اما حالا که دست به مهره‌ی بازی زدم بیشتر از همیشه دارم این جملات رو درک می‌کنم.

خوابم که به کل بهم ریخته. احساساتم دچار نوسان‌های عجیب و غریب شدن. گرفتگی‌های بدنم به سرعت جابجا میشن. حوصله‌ی معاشرت و صحبت به کل ندارم. تمرکز ذهنی؟! تمرکز که دیگه اصلا ندارم. الان یه جمله حرف می‌زنم(اگر بزنم) دو ثانیه بعد یادم نیست چی گفتم. اصلا از اون آدم گذشته که حتی اگر دروغ هم می‌گفتم کم‌حافظه نمی‌شدم و یادم می‌موند چه وقت و به چه کسی چی گفتم دیگه خبری نیست. یه جوری این تغییر من رو فیتیله‌پیچ کرده که دیگه نمی‌فهمم الان روی پُل رفتم یا خاک شدم! تا این حد! حتی گاهی صدای صوت داور و پایان بازی رو هم نمی‌شنوم و وقتی به خودم میام می‌بینم روی تشک، تک و تنها با بالشتم سرشاخ شدم😵‍💫

خیلی وقت بود که من می‌خواستم روش کاریم رو تغییر بدم اما به طرق مختلف عقب می‌انداختم. چون ناخودآگاهم زودتر از خودآگاهم اصل ماجرا رو فهمیده بود و کلی النگ و دولنگ برام جور می‌کرد که از تعویض مسیر منصرف بشم. من مثل خیلی‌ها سال‌های سال برای دیگران کار کرده بودم و با وجودی‌که هر روز کیفیت کارم به دلیل تجربه و دقت خودم بیشتر می‌شد اما هم کمیت کارم به شدت پایین اومده بود و هم سفارش‌دهنده‌ها به شدت بدقول و بدحساب شده بودن. من در طی این همه سالی که کار کرده بودم به ندرت به همچین آدمایی برخورده بودم. حتی زمانی که یه جوجه‌دانشجویی بیش نبودم که کارم رو شروع کردم. اون‌موقع با وجود کم‌تجربگی و ناشناخته‌بودن طبیعی بود که تحویلم نگیرن یا پولم رو ندن. اما کسانی کنارم بودن که هنوز بعد از دو دهه و نیم که از اولین روزهای کاریم می‌گذره دعاگوشون هستم. جالبه اونها پارتی من نبودن و وقتی کارم رو شروع کردم حامی من شدن. اما به واسطه‌ی حمایت اونها من با کسانی آشنا شدم که انصافا از آدم‌های نیک روزگارِ کاری من بودن که هرجا هستن خداوند برکات روزی‌شون رو افزون کند🤲

اما جدای از شرایط بد کاری که در سال‌های اخیر درگیرش شدم طبق اخلاق شخصیم همیشه دلم می‌خواست خودم صاحب‌کار خودم باشم. اما ترافیک کاریِ سَنَوات ماضی اجازه‌ی تمرکز نمی‌داد. من اون‌موقع‌ها اصلا به کمبود مالی برخورد نمی‌کردم چون اصلا یه سری مسائل رو نمی‌شناختم که بخوام بهشون نیاز پیدا کنم اما حالا دلم میخواد خودم برای داشتن الزاماتم تصمیم بگیرم و این تصمیمات مستلزم تکیه‌گاه و استقلال مالیه. سوای قضایای مالی اون موقع که من سفارش کار می‌گرفتم من با خیلی از مواضع کارفرما موافق نبودم و اکثر اوقات هم با پیشنهادات من موافقت نمی‌شد؛ چون کار، سفارش فلان سازمان یا بهمان نهاد بود و من همیشه دلم می‌خواست اون خلاقیتی رو که مدنظرم بود در کارهام اِعمال کنم. چون در موقعیت کوتاهی که چند سال پیش برام پیش اومد و من با کارفرمای منعطفی کار می‌کردم و می‌تونستم نظراتم رو در کارهام به کار ببندم کارهام خیلی موردتوجه قرار می‌گرفتن و بسیار بازخوردهای خوبی داشتن. به همین دلیل دیگه مطمئنم که اگر کار خودم رو شروع کنم حتما طرفداران خودش رو خواهد داشت و البته مخالفان خودش رو.

حالا که دیگه وارد جاده‌ی یک‌طرفه‌ی "کار خودم" شدم باید به موج‌های احتمالی و پیش‌بینی‌نشده تن بدم. دیگه اون سنجش‌ها و پیش‌بینی‌هایی که قبلا برای کمتر اشتباه‌کردن و جلوگیری از خراب‌کاری‌ها و گرفتن تایید برخی آدمها و حفظ سبک همیشگی زندگی و برخورد و معاشرتم با دیگران داشتم دارن رنگ عوض می‌کنن و خودبخود از هم پاشیده میشن.

مهم‌تر از همه فهمیده‌م که این تغییر شیوه‌ی کارم بیشتر از هر چیزی داره من رو به خودِ واقعیم نزدیک می‌کنه. داره روز به روز نقاب‌هایی که یه روزایی فکر می‌کردم کاشتمشون و تا ابد قراره بهم میوه بدن یکی یکی از درون می‌پوسن و شُل میشن و می‌افتن و دیگه با هیچ سرب و ساروجی سر جاشون بند نمیشن. حالا دارم معنی "پوست‌انداختن" رو می‌فهمم.

آره می‌ترسم از خودِ جدیدم. پوستِ جدیدم. چهره‌ی جدیدم. صدای جدیدم. کلمات جدیدم. برخوردهای جدیدم. آدم‌های جدید. مکان‌های جدید. معاشرت‌های جدید. سبک زندگی جدید.

ولی این جاده، برگشت نداره. درسته هیچ غیرممکنی وجود نداره اما دیگه برگشتن به سبک و سیاق قبل، حس و حال زندگی رو بیشتر از قبل از رمق میندازه. اگر همچنان کورسویی هنوز در روش قبلی وجود داشت تا ساحل این دریا نمی‌اومدم و پاهام نم‌نم خیس نمی‌شدن. اون‌وقت شاید می‌تونستم تو مسیر قبلی چند صباحی دووم بیارم اما حالا دیگه واسه این فکرا خیلی دیر شده. بهتره به جای فکر برگشت، خودم رو واسه موج‌سواری آماده کنم. درسته که به هیچ وجه هیچ شوق و ذوقی هم برای به آب‌زدن ندارم اما مساله اینه که به قول سهراب سپهری:

پشت‌سر نیست فضایی زنده.

پشت‌سر مرغ نمی‌خواند.

پشت‌سر باد نمی‌آید.

پشت‌سر پنجره‌ی سبز صنوبر بسته‌ست.

پشت‌سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته‌است.

پشت‌سر خستگی تاریخ است.

پشت‌سر خاطره‌ی موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

من تا اینجای مسیر که هنوز اتفاقی نیوفتاده(البته به نظر خودم اتفاقی نیوفتاده اما میدونم حتما افتاده که الان دارم این متن رو می‌نویسم) فهمیده‌م که تغییر یعنی واسه‌ی یه دکمه، کت بدوزی! تغییر یعنی وقتی میگن برو سر بیار؛ حتما باید تن رو هم بیاری. تغییر یعنی وقتی میگن "ف" نه فرحزاد، نه فشم، نه فرانکفورت، نه فوجی‌یاما بلکه باید بری فضا ! تا این حد! اما آسه‌آسه؛ یواش‌یواش؛ آروم‌آروم! چون عوض‌شدن ناگهانی و یهویی و فی‌الفور نتیجه‌ای جز عوضی‌شدن نداره. مثل این می‌مونه که قصد شانزه‌لیزه می‌کنی اما سر از شابدوالعظیم درمیاری. تغییرات یه‌شبه اینجورین.

اما تغییر وقتی بخواد عمقی اتفاق بیوفتاده زمان‌بَره. همون‌طور که در طول زمان "اینجوری" شدم پس حتما زمان می‌بره تا "جور دیگه‌ای" بشم. و این قانون کاملا منطقیه. اما ممکنه طول و عرض زمان هردو یکی نباشه. اگر تغییر اولی ناخودآگاه و بدون خودآگاهی بوده تغییر دوم که حتما خودآگاهه و با قصد و نیت قبلی، پس قطعا زمان کوتاه‌تری می‌خواد برای رسیدن به هدف انتخابی که خودِ جدیده.

پس پیش به سوی راه و چاه جدید🫡

همینطور که خواجه حافظ شیراز در غزلی می‌فرماید:

باغبان گر پنج‌روزی صحبتِ گل بایدش

بر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش

ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنال

مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رندِ عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه‌کار

کار مُلک است آن که تدبیر و تأمّل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری‌ست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چُنین زلف و رُخَش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جَعدِ سنبل بایدش

نازها زان نرگسِ مستانه‌اش باید کشید

این دلِ شوریده تا آن جَعد و کاکُل بایدش

ساقیا در گردشِ ساغر تعلّل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی‌آوازِ رود

عاشقِ مسکین چرا چندین تجمّل بایدش

تغییرسبک زندگیحافظسهراب سپهریسختی
۱
۰
GreenQueen
GreenQueen
زنی هستم در آستانه‌ی تمام فصول! گرم و سرد و معتدل! اهل تیرماهم و مثل خورشیدش هر لحظه شعاعم به سمتی روان!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید