ویرگول
ورودثبت نام
GreenQueen
GreenQueenزنی هستم در آستانه‌ی تمام فصول! گرم و سرد و معتدل! اهل تیرماهم و مثل خورشیدش هر لحظه شعاعم به سمتی روان!
GreenQueen
GreenQueen
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

خواهی نشوی گمراه؛ همرنگ جماعت مشو!

داشتم به کار و شغل و درآمدم فکر می‌کردم و از اطراف و اکناف چند و چون‌شون رو وارسی می‌کردم. این‌که چه کرده‌م تا به‌ حال و ازین به بعد می‌خوام چه کنم.

با وجودی‌که می‌بایست امکانات موجودِ بیرون از خودم مثل بازار کارم و شرایط اجتماعی رو در نظر بگیرم اما موجودی درونیم به نظر مهم‌تر جلوه می‌کرد. احساس خالی‌بودن داشتم و این‌که چطور میشه این کشتیِ به‌گل‌نشسته رو دوباره به دریا برگردوند. هنوز هم لرزه‌ی درونم رو دارم از فکر کردن و چاره‌اندیشیدن برای اندک تکونی به این جُرثومه.

طبق معمول همیشه تا میخوای به یه چیز جدید فکر کنی هرچی بلای آسمونی و جرم و جنایت زمینی‌ه میان تو ذهنت که اگر پا از پا برداری اِل میشی و بِل میشی. از مانع اینها که تونستم کمی فاصله بگیرم رسیدم به یه سری فکرایی که همیشه بودن اما من هم از ترس رویارویی با اونها و هم به دلیل مشغله‌های بیهوده‌ای که همیشه ذهنم می‌ساخت تا به اصل ماجرا نپردازم درست و حسابی ندیده بودمشون.

یکی از اونها راه و روش دوستای صمیمیم بود که عمری رو در کنارشون سر کرده بودم و هنوز هم کم و بیش باهاشون در تماسم.

دیدم من بدون این‌که بخوام و بدون در نظر گرفتن تفاوت شخصیت و دیدگاه خودم با اونها، دارم دقیقا فکر و مسیر اونها رو قرقره می‌کنم. که اگر حتی کپی‌برداری هم کرده بودم الان حداقل‌های زندگی روزمره رو داشتم. دستاوردها و داشته و نداشته‌های من هیچ ربطی به زندگی اونها ندارن. اونها در حال حاضر یه زندگی نرمال دارن؛ هم اقتصادی و هم اجتماعی اما من چی دارم؟ هیچی! نه گندمِ رِی و نه خرمای بغداد! من تنها چیزی که دارم طرز فکر اونها بدون عملکردشون‌ه. چون من اصلا معتقد به عملکرد اونها نبوده و نیستم اما طرز فکرشون به دلیل ارتباط زیاد در من رسوب کرده و من متوجه نشده بودم. انگار من یه پام روی گاز بوده و پای دیگه‌م روی ترمز و خودم خبر نداشتم. و دیگه مشخصه چه بلایی سر ماشین میاد. کمترین بلا، حرکت نکردنشه. اتفاقی که در حال حاضر من گرفتارشم.

حالا معنی حرف "رندی کِیْج" رو میفهمم که می‌گفت: "شما برآورد پنج نفری هستید که بیشترین اوقات زندگی‌تون رو باهاشون می‌گذرونید."

طبق همین فرمول دیدم باقی موارد زندگیم هم به همین صورته. هرجا موفقم و هرجا درجا زدم و هرجا کم آوردم!

البته که خیلی سخته قید یه سری آدما و جاها رو بزنم. حتی سخته که ارتباطم را با بعضیا به حداقل برسونم. و سخت‌تر موقعیه که می‌خوام خودم رو مدیریت کنم!

و من این هر سه سخت رو دارم انجام میدم و به همین دلیل از شش جهت به شصت قسمت نامساوی تقسیم شده‌م و تنها چیزی که سرپا نگهم می‌داره اینه که دارم همه‌چی رو می‌بینم. خوب و بد! درست و غلط! خوشایند و بدآیند! حالا می‌فهمم که "ندونستن" و "ترس از دونستن" چه سمّ مُهلکیه!

اولین چیزی که به ذهنم رسید اینه که برم سراغ آدم‌هایی که تو کار من نگاه تمیزی دارن. نگاه دلچسبی دارن. همین‌که من یاد اسمشون یا صداشون یا تصویرشون میوفتم نگاهشون در من زنده بشه. این رو هم باید به یاد داشته باشم که هر آدمی در یه موردی میتونه الگو باشه. مثلا اگر کسی در "کار" الگوی منه ممکنه رابطه‌ی عاطفی خوبی نداشته باشه یا من مدل رابطه‌ش رو نپسندم و یا حتی نگاهش به رابطه برای من مضر باشه. یا بالعکس.

درسته که پیداکردن این الگوها کار ساده‌ای نیست اما چاره‌ای نیست. البته این کار هم مثل باقی کارها اولش سخته. باید یکم تحمل کنم تا روال جویندگی و یابندگی دستم بیاد.

از همین حالا دارم به چند نفری فکر می‌کنم که از مدتها قبل بعضی حرفهاشون یادم مونده و به کارم اومده. فعلا سراغ داشته‌هام میرم تا ببینم خدا من رو به سمت و سوی چه کسان و مَهان و جهانی می‌بره.

از لحظه‌ای که جدّی به الگوهای زندگیم دارم فکر می‌کنم این شعر مدام تو ذهنم تکرار میشه:

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا نالهٔ مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمهٔ سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

مولانا / دیوان شمس / غزلیات / غزل شماره ۵۶۳

کاردلزندگیدوستباور
۰
۰
GreenQueen
GreenQueen
زنی هستم در آستانه‌ی تمام فصول! گرم و سرد و معتدل! اهل تیرماهم و مثل خورشیدش هر لحظه شعاعم به سمتی روان!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید