ویرگول
ورودثبت نام
Sistan
Sistan
Sistan
Sistan
خواندن ۵ دقیقه·۱۴ روز پیش

دارایی؟!

❣️بیشترِ ما شاکی هستیم که چرا به موفقیت نمی‌رسیم یا چرا به حق‌مان نمی‌رسیم یا چرا به اهدافمان نمی‌رسیم یا چرا هر آنچه می‌خواهیم عکس آن اتفاق می‌افتد یا هزار چرای ازین‌دست...

درین مواقع می‌توان این پرسش را مطرح کرد که آیا ما واقعا می‌دانیم "چه می‌خواهیم"؟ شاید فقط می‌دانیم که "چه نمی‌خواهیم"! باز همین هم بهتر از هیچ است. اما اگر به همین اکتفا کنیم و این دانستن ما را به یافتنِ خواسته‌هامان نرسانَد مساله آن‌قدر درهم می‌پیچد که خودمان را هم گم خواهیم کرد!

وقتی ناخواسته‌هامان از خواسته‌هامان روشن‌ترند طبیعی‌ست که ترس بیشتر در وجودمان جولان می‌دهد تا امید و ایمان.

احساسِ "نداشتن" مانند غُدّه‌ای بدخیم سوایِ این‌که هر روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود؛ در تمام ذهن و وجود آدمی هم ریشه می‌دوانَد. که اگر به موقع به دادش نرسیم در صورت معدوم کردن غُدّه؛ به سختی و مشقت می‌توان ریشه‌ی آن را خشکاند. پس زودتر از تیغ جراحی باید به سراغ اقدام عاجل رفت.

درست‌ترین عمل در برابر فکر و احساسِ "نداشتنِ"چیزی این است که آن "چیز" و لزوم "داشتن" را مشخص و معین کنیم. وگرنه جدایِ بار و انرژی کلمات که توان سردرگمی و پریشانی و ناامیدی زیادی را دارند تکرار و اصرار بر نداشتن و احساس حاصل از آن صدها برابر تاثیر و طَبَعاتش وخیم‌تر و جانکاه‌تر است.

اما همین‌که سوژه‌ی داشتن و لزومش هویدا شد عاقلانه‌ترین کار این است که فقط به آن چیز و "چرایی" دست‌یابی به آن و نه چگونگی[که این مورد فقط در سیطره‌ی علم عالِم کون و مکان است] ؛ اندیشید نه این‌که: چرا تا به حال نبوده؛ چه کسی مقصر بوده؛ چطور انتقام این نداشتن را باید گرفت؛ چه کنیم که گناهکاران این‌چنینی هم طعم نداشتن را بچشند؛ مهم‌تر از بقیه که می‌خواهیم عاملین این نداشتن درس عبرتی شوند برای فاعلین احتمالی در آینده و یک عالمه فکرهای انحرافی و بی‌فایده که جز تلف‌کردن عمر و انرژی بهای دیگری ندارند.

قدم مهم بعدی "احساسِ داشتن" است که سخت‌تر از قدم قبلی‌ست. احساس به چیزی که نداشتیم و آن را نمی‌شناسیم. اگر به اجبار بخواهیم داشتن را احساس کنیم به احتمال ۹۰ درصد نمی‌توانیم و اگر در آن ۱۰ درصد بتوانیم چنین احساسی را طرح‌ریزی کنیم در اکثر مواقع یا دچار توهم می‌شویم و همین‌هایی را هم که واقعا داریم از دست می‌دهیم یا این‌که خسته می‌شویم و به بهانه‌ی نرسیدن به نتیجه‌ی دلخواه برای همیشه کنارش می‌گذاریم و هرجا هم که صحبت از آن شود با شدت و حِدّت ثابت می‌کنیم که همه‌ی این اراجیف مَلعَبه‌ای بیش نیستند در دست یک سری مفت‌خور و سوءاستفاده‌گر و شکم‌سیر که با این لاطائلات سر خودشان را گرم و جیب‌شان را پر و دل ما را الکی‌ خوش می‌کنند.

اما ورود به مرحله‌ی سوم که ساده می‌نَماید و آسانْ نه؛ برای عده‌ی انگشت‌شماری اتفاق می‌افتد. چون قسمت دوم را تاب آورده‌اند. نه این‌که حتی باور کرده باشند اما نگذاشتند ناامیدی از نرسیدن به مقصود، سد راهشان شود. به مسیر اعتماد کردند و پیش رفتند به امید این‌که این اعتماد به اعتقاد و آن نیز به ایمان تبدیل شود‌. که اگر بشود چه می‌شود!!!

از جنس ایمانی که کشتی بر قله‌ی کوه می‌سازد؛ تیغ بر شاهرگ جگرگوشه می‌گذارد؛ آتش برایش گلستان می‌شود؛ دریا در برابرش شکافته می‌شود؛ در گهواره به سخن درمی‌آید و سرآخر به تسلیم محض در برابر قدرتِ تمام‌عیارِ عالم نائل می‌آید.

این ایمان؛ از اعترافات ساده‌‌ی اذهانِ سراسر تسلیم برمی‌آید. اعتراف و اذعان به داشتنِ "هرچیزی" که "در حال حاضر"،"هست"! همین

در ظاهر آن‌قدر سهل و ممتنع به نظر می‌آید که شاید حتی تمسخرآمیز جلوه کند.

شاید این سوال پیش بیاید که: "خب! که چی! این‌که هست؛ هست. من آن‌چیز را که ندارم می‌خواهم. این‌ها چه ربطی به هم دارند؟"

تنها ارتباط و مهمترین رمز این راز همین اظهار به داشتن هر چیزی که داریم و ایجاد احساسِ داشتن و لذت از داشتنش است. مهم نیست این احساس از کجا نشأت می‌گیرد یا سببش چیست؛ مهم پر شدن وجود ما از حس دارایی‌ست. این حس آرامشی عمیق را در وجود ما حاکم می‌کند.

حس آرامش، تسلیم را قوت می‌بخشد و تسلیم راهِ دریافت هر نعمتی را هموار می‌کند. حتی نعماتی که اصلا هیچ‌وقت از ذهن‌مان هم نگذشته‌اند. درجات و انواع و قدر و اندازه‌ی این پیش‌کش‌های جهان بستگی مستقیم با باور به این موضوع دارد که در اطراف ما همه‌چیز به وفور "هست".

باور از جنسِ "بودن" نه "شدن".

باور به این‌که آن‌قدر تنوع و تکثر در موجودیِ جهان هست که حتی در تصور مُتِخَیّلان و مدعیان این عرصه نیز نمی‌گنجد.

فقط آنانی می‌توانند ببینندشان که نَدید ایمان‌شان را بنا می‌کنند. آنانی که به سادگی بازی می‌کنند؛ با ریتم لحظات می‌رقصند؛ از کاغذی دُرنا می‌سازند و با نخی به آسمان می‌فرستند؛ و آنانی که همه را در هیچ می‌بینند.

آنانی که باور دارند هر آنچه را درین کره‌ی خاکی نیاز داشته باشند روح‌شان از آن آگاه است و به محض کنار رفتن حجاب مَنیّت و خواستن‌های جور واجور و هموار بودن طریق تسلیم خودبخود زندگی‌شان پر از نعماتی می‌شود که باعث گستردگی شعاع درکِ حقیقی‌شان از جهان و خودشان می‌شود و دیگر نیازی ندارند خود را برای خواستن یا دفع چیزی به زحمت بیاندازند.

درست است؛ معقول به نظر نمی‌رسد این طریق. چون قابل پیش‌بینی نیست و تضمین و دست‌خطی برای اطمینان ندارد.

نام این مسیر را، "شکرگزاری" نیز می‌نامند❣️

چشم دل باز کن که جان بینی

آن‌چه نادیدنی‌ست آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گل‌سِتان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی ، دلت همان خواهد

وآنچه خواهد دلت ، همان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هر چه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جُویِ زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش ، آن شنوی

وآنچه نادیده چشم ، آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین ، عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لا اله الا هو *

*سید احمد حسینی اصفهانی متخلص به هاتف، از شعرا و ادیبان نامی ایران در دوره‌ی افشاریه و زندیه(قرن دوازدهم) و از پیشگامان سبک بازگشت ادبی‌ست

باورخواستنشکرگزاریاحساسبرکت
۳
۰
Sistan
Sistan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید