
همیشه زخمها بر عقلها توفیق مییابند اگر شفا نیابند.
درین سیر، درمان به تنهایی به کار نمیآید بلکه شفاست که لزوم درمان را کفایت میکند.
و شفا چیزی جز مُزیّنشدن زخم به معنایی درخور نیست.
هر زخمی برای بقا به دردی نیاز دارد تا وجودش را فریاد بزند. درد، خودنمایی زخم است. زخمی که از رنجی خُرد تا جانکاه پا گرفته و بالنده شده و حالا بلوغش را با درد به رخ میکشانَد.
رنجی که با مراقبتِ تحمل و شرم در کُنجی نَمور رشد کرده و نِمو آن در گروِ ترس و خشم ناشی از آن و سرانجام، انتقام، قوام گرفته و در طول قد کشیدن، طُرُق گوناگونی را فرا گرفته تا چطور خود را به نور برساند. اگر توانسته، از وسط مانعی رد شده و اگر نه، آن را دور زده و پیچ و خمی به خود داده و خلاصه برای بقا با تمام قوا جنگیده و پیش رفته است.
دیگر باقی، این نور است که ساز و برگ سفرش را مهیا میکند. سفری سرخ که باید به سمت رگ و ریشه آغاز کند و در تاریکی، پیلی بجوید به تناوریِ پیِ خود. بُنی پا گرفته در چرک و نفرت و گذشتهی پوسیده اما سرِپا که خورهی خاطراتِ مدام، آن را میخورد و باز از نو با اشک و آه، بالا میآوَرَدَش و تُفبَندش میکند.
این است پایهی آن قوارهی به نور رسیده که میخواهد خودی نشان دهد اما نمیداند در اصل دارد التماس میکند به داد بیخِ بر بادش برسند. درست است خودش نمیداند اما خدایش میداند که کِی زمان قیامت است. قیامتی به قیمتِ قَد شکستن و به قدر نشستن. اما قیامت، قائمی میخواهد که موجودی جز خودِ شخص نمیتواند باشد.
اوست که باید سفر کند تا بُن؛ تا بنا کند آدمی از نو. نو با نمادی از بستن کولهبار رنجی که روزی در جیب جا میشد و حالا جَبَروتی بههم زده که نه جالینوس و نه جرجیس و نه جالوت از پسش برنمیآیند.
اما آدمی باید بربیاید. و برمیآید؛ اگر برآید. اگر میخواهد ماهِ "من" شود. اگر میخواهد غمش سرآید. اگر غمِ مرا، تو را، ما را دارد؛ باید ترانه سر دهد که:
✨️آی بیایید تا گُلی را در ساغر اندازیم تا بلکه مَیِ آن ما را برافشانَد تا سقف فلک را بشکافانیم ازین طرح نویی که درانداخته خالق خلّاق در وجودمان!
✨️آی بیایید با ساقی بهم سازیم تا با خون عاشقان هم که شده سرآمدن غممان را در برانداختن بنیادِ لشکرش برانگیزانیم!
✨️آی بیایید داوری عقللافان و طاماتبافان را پیشِ پای داور بیاندازیم و به هوای بهشتِ عَدْن، دَمی در میخانه به رویای حوض کوثر در مُلکی دیگر، با سرودِ خوشِ مطرب، دستافشان و پاکوبان سر بیاندازیم !
سر که به خِرَد نیاید همان بهتر که بیجرم و جنایت بریده باید! که اگر خدمتش بیمزد و منّت باشد از عنایت یار محروم نَمانَد که حتی جورِ حبیب خوشتر از رعایت مدّعی باشد!
و اما وای بر آبی که از اندرون نجوشد تا به شُکر زنهار وحشتی که از هر طرف میفشارد و نشان از این بیابان و راه بینهایتش دارد؛ رِندی را تشنهلب گُذارَد!
بیش باد ولیشناسانِ این ولایت❤️🔥
✨️بیش باد ...
💥پ.ن : مُلهِم از غزلیات شمارههای ۹۴ و ۳۷۴ از دیوان حافظ
💥 نسخهی صوتی:
تصنیف: بیا تا گل برافشانیم/ شعر: حافظ / خواننده: علیرضا افتخاری/ آهنگساز: حسین علیزاده / آلبوم راز و نیاز / سال ۱۳۶۷