
❣️آیا شما لحظهای رو تجربه کردید که وقتی به خودتون فکر میکنید یا میخواید کاری برای خودتون انجام بدید احساس کنید دورترین و غریبهترین آدم در جهان، خودتون برای "خودتون" هستید؟ آیا این احساس رو داشتید که نمیتونید برای کوچکترین کار روی خودتون حساب باز کنید و بیاعتمادترین آدم برای خودتون هستید؟ آیا این غریبگی اینطور بوده که هر کاری خواستید واسه خودتون انجام بدید اولین جملهای که به ذهنتون رسیده این بوده: "که چی بشه!"؟
دقیقا برای من همهی این احوالات و جملات اتفاق افتادن و در کمال بُهت و ناباوری نمیتونستم بپذیرم کارهایی رو که به سادگی(در عین پیچیده بودن) برای دیگران انجام داده بودم وقتی که میخوام برای خودم انجام بدم مثل اینه که باید یه کوه رو جابجا کنم.
من خود به چشم خویشتن دیدم که چه دورم از خودم!
این نشون میده من حتی یک دقیقه هم برای خودم زندگی نکردهم.
حتی در زمان تنهاییهام مدام به دیگران فکر میکردم. اینکه:
دارن چیکار میکنن/
اگه دیدمشون این رو بگم اون رو نگم؛ نکنه خوششون نیاد و دیگه نخوان با من ارتباط داشته باشن/
چیکار کنم که خوشحال باشن همیشه/
چطور مرهم دردهاشون بشم/
اگر فلان کار رو انجام بدم مورد تاییدشون هست یا نه/
این که چه نظری راجع به بهمان حرف یا کار من دارن/
چطور ظاهر بشم که همیشه بهترین باشم/
و... اگر بخوام این لیست رو همینطور ادامه بدم معلوم نیست چند صفحه پُر میشه!
من بدون این که متوجه باشم چه بلایی داره سرم میاد هر روز خوشخدمتیها و خوشرقصیهام بیشتر و متنوعتر میشدن و به همین شکل هر روز از خودم دورتر و دورتر میشدم. جالب اینجاست که فکر میکردم خیلی خوشفکر و زرنگ و رِند تشریف دارم که میتونم مدام رنگ عوض کنم و مثلا جانب منفعت خودم رو بگیرم. اما غافل ازین بودم که دارم چه بلایی سرِ خودم میارم.
به جایی رسیدم که هیچی از خودم نداشتم و هنوز هم ندارم. من فکر میکردم که حد و مرز خودم رو دارم و مستقل از اطرافیانم میتونم فکر کنم و نظر بدم. ولی سخت در اشتباه بودم. اونقدر به ساز دیگران رقصیدم که بین اونهمه چرخیدن و چرخیدن چنان سرگردون شدم و چشمام سیاهی رفتن که پرتاب شدم به ناکجا. حالا هرچی میگفتم کسی نمیفهمید چی میگم. همه میخواستن کمکم کنن اما هیچکس نمیدونست چطور.
از اونجایی که نظم جهان اجازه نمیده کسی درجا بزنه و از خطِ سِیرش خارج بشه شخص و موقعیتی رو پیش پام گذاشت که تونستم خودم رو تا اندازهای ازین چرخزدن و چِتزدن مدام بیرون بکشم.
با وجود انجام تمرینات ریز و درشتِ چندین ماهه امروز فهمیدم که تازه رسیدم به نقطهی صفر. و این خیلی عالیه. اولش خیلی بهم ریختم اما با یه مرور سرانگشتی گذشته قانع شدم جایی که وایسادم درستترین جای ممکنِ منه.
نه اینکه انتظار داشته باشم باز سرگیجه نگیرم و شب و روزم رو قاطی نکنم ولی الان حداقلش اینه که میدونم این درهم و برهمی از کجا میاد و من باید باهاش چیکار کنم.
من هنوز که فکر میکنم سالها داشتم یه غرور کاذب و یه اعتماد بنفس توخالی رو با خودم حمل میکردم از تعجب دهنم باز میمونه و وقتی به خودم میام میبینم به یه نقطه خیره شدم و دارم به شخصی فکر میکنم که اینهمه سال همراه من بوده و من حتی یه سلول نمیشناسمش.
کسی که به زور میدونه آهنگ موردعلاقهش چیه. کسی که نمیتونه به خودش اجازه بده بازی، تفریح یا کار موردپسندش رو انجام بده.
اوایل که حتی نمیتونستم بهشون فکر کنم. انگار اجازهی فکر کردن به هر چیزی که قرار بود "من" رو به "خودم" نزدیکتر کنه باید یه نفر دیگه غیر خودم صادر میکرد. تا تایید از کسی نمیگرفتم حتی به چیزی نمیتونستم فکر کنم. احساس میکردم خودم اصلا عقلم نمیرسه و حتما یکی باید باشه که جای من تصمیم بگیره. با وجودیکه من در ظاهر خیلی مستقل عمل میکردم و در زندگی روزانهم مدیریت کارهای روتین خونهم به عهدهی خودم بوده و هست؛ اما انگار هر آنچه که قراره راه روح من رو باز کنه و "جانِ" من رو جلا بده ممنوع اعلام شده بود و من در حد زندهموندن جسمانی، حقِ خوردن، خوابیدن، ورزشکردن، خریدکردن، تمیز نگه داشتن جایی که زندگی میکنم، مراجعه به پزشک، رفت و آمدها و معاشرتهای قراردادی رو داشتم. انگار من مأمور بودم که جسمم رو سرپا نگه دارم ولا غیر.
این روزا که دارم به شخصِ خودم میپردازم و حسابی خودم رو زیر و رو میکنم این جرقهها دارن خودشون رو نشون میدن. فقط در حد جرقه. اما همین هم برای من آتشفشانه.
فعلا من در حال حفظ همین سوسوی جانفزا هستم. احساس میکنم "نقطهی صفر" یکی از بزنگاههای بزرگ زندگیه. خوشحالم از اکنونم و امید دارم به اکنونهایی که نمیدونم کِی و کجا قرار ملاقاتهای من رو با خودم تعیین و تنظیم میکنن.
اللهُ اَعلَم❣️
#سادگی #پیچیدگی #ناباوری #غریبگی #دورترین #غریبهترین #بهت #خود #نقطه_صفر #چرخیدن #راه_روح #بزنگاه #جرقه #اکنون #ملاقات