ویرگول
ورودثبت نام
Sistan
Sistan
Sistan
Sistan
خواندن ۷ دقیقه·۱۰ روز پیش

گفتم ... گفتا ...

🌟چرا داری این‌قدر گیج میزنی؟ چرا با وجودی‌که خیلی کارا ازت برمیاد ولی دست به کاری نمیزنی؟

⭐️چون حس می‌کنم هیچی برام مهم نیست. انگار هیچی تو دنیا ارزش انرژی گذاشتن نداره.

🌟پس چرا اینقدر روحیه‌ت داغونه؟ اغلب حوصله نداری؟ همه‌ش اضطراب داری؟ بهت برمیخوره جیره‌خور این و اون باشی؟ اگر چیزی ارزش انرژی گذاشتن نداره پس چرا این‌همه وقته داری برای پیداکردنِ راه‌حل، خودت به در و دیوار میزنی؟ کتاب میخونی؛ کلاس میری؛ درباره‌ش حرف میزنی. چرا؟

⭐️شاید این‌جوری میخوام خودم رو آروم کنم و مثلا بگم که یه کاری کرده‌م. نمیدونم. راست میگی من که این‌همه وقته دارم می‌چَرَم پس چرا دُنبه ندارم؟ خب شاید به این دلیله که فقط میخوام الکی سر خودم رو گرم کنم و به کسایی که دارن کمکم می‌کنن بگم من دارم تلاش می‌کنم ولی مثلا شانس نمیارم یا بعدا قراره یه انفجاری رخ بده و کشفم کنن. ببین خودم به این حرفا میخندم چه برسه به دیگران. شانس چیه؟ کشف کدومه؟ من اصلِ کار رو انجام نمیدم.

🌟خب اصلِ کار چیه؟

⭐️نمیدونم. اگه میدونستم که می‌رفتم سراغش.

🌟شاید اون داره سراغت میاد و تو بهش اجازه نمیدی رخ بده. شاید از فشار اونه که این‌قدر در عذابی. اون از خوابت. اون از غذاخوردنت. اون از روابطت. خدایی خسته نشدی این‌قدر لیست حسرت‌هات رو طولانی می‌کنی؟ به خدا فردایی در کار نیست که به قول حافظ شیرازی تو "حواله به تقدیر" می‌کنی هر کاری رو. همه‌ی فرداها همین امروزن به خدا.

⭐️چی بگم؟! کاملا باهات موافقم. به نظر تو پس چرا من با همه‌ی این فشارها پیدا نمی‌کنم اون قطعه‌ی گمشده رو؟

🌟آخه قطعه‌ای گم نشده. به نظرم فقط تو می‌ترسی اون رو ببینی. نه این‌که از خودش بترسی‌ها، نه. تو از ادامه‌ی اون یا عواقبش ترس داری.

⭐️ترس! ترس! من از اینا می‌ترسم؟ خب من از خیلی چیزا می‌ترسم.

🌟باشه. توی این خیلی چیزا حتما یه اولویتی وجود داره. کدوم تَرسِت از همه سنگین‌تره؟ آها! بیا این‌جوری بریم جلو. تو از چه آدمایی خوشت میاد؟

⭐️از آدمایی که هر کاری دلشون خواسته انجام میدن. خوب و بدش مهم نیست. کسایی که حرفشون رو می‌زنن ولو این‌که به ضررشون تموم بشه. آها! عاشق آدمایی‌ام که یه عقیده‌ای دارن و طبق اون عمل می‌کنن و از عواقب عملشون شونه خالی نمیکنن. هرچند که از اون عواقب خیلی درد بکشن. جالبه برام مهم نیست اون آدم چه عقیده‌ای داره. فقط مهمه برام که خیلی متعهد به مرام و عقیده‌شه. شاید من به این آدم نزدیک نشم و باهاش معاشرت نکنم اما از دور ستایشش می‌کنم. چون آدمی که اصول داره و البته طبق اصولش زندگی می‌کنه خیلی جذاب و قابل اعتماده. آدم تکلیفش با اون آدم روشنه. هرقدر هم که اصول و عقایدش رو قبول نداشته باشم اما بهش احترام میذارم. چون آدمی که طبق اصول و ارزش‌هاش زندگی می‌کنه فرصت نصیحت کردن و ایراد گرفتن از دیگران رو نداره. مدام در حال سخنرانی و تبلیغ عقایدش نیست. این‌قدر سرش به کار خودشه و مشغول انجام وظایفشه که آدم کِیف می‌کنه بشینه و نگاش کنه. من شاید مُقلّد اصولش نشم ولی حتما مُرَوِّجِ عملکردش میشم. به نظرم این‌جور آدما شاید یه سری چیزا رو از دست بدن اما با اون چیزایی که دارن اونقدر حال می‌کنن که دیگه نیازی به تجربه‌های دیگه ندارن.

🌟شاید تو می‌ترسی با انجام یه سری کارها و مشخص شدن خط و ربط زندگیت یه سری چیزها رو از دست بدی؟

⭐️آره. اینم هست. چون یه مدتی خیلی این موضوع ذهنم رو می‌خورد.

🌟عزیز من! نمیشه که تو هم بچه بزایی و هم نزایی. هم مجرد باشی هم متاهل. بالاخره یکیش رو می‌تونی باشی و داشته باشی. نکنه ازین که میخوای همه‌چیز رو در آنِ واحد داشته باشی به این دلیله که میخوای همیشه قوی باشی و هر ورقی رو شد تو بتونی اون رو بِبُرّی؟ نکنه از نشون دادن ضعف می‌ترسی که دستت رو، رو نمی‌کنی؟

⭐️شاید. آره فکر کنم.

🌟خب حالا ببینیم از کیا بدت میاد؟ چه آدمایی رو می‌بینی میرن رو اعصابت؟

⭐️آدمایی که متعصب‌اند. اما باز اونا بهتر از آدمایی‌اند که ابن‌الوقت‌اند. متعصبین واضح عمل می‌کنن و تکلیفت باهاشون روشنه که چطور باهاشون رفتار کنی اما آدم‌هایی که به شدت پنهان‌کاری دارن و به قولی همیشه حفظ ظاهر می‌کنن برای رابطه‌ی طولانی‌مدت خطرناک‌اند. میدونم از ترس‌شونه و آدمای بدی نیستن اما قابل‌اعتماد هم نیستن. آدمایی که یا بیشتر اوقات مهربونن و لبخند میزنن یا اکثر اوقات جدی و بدون واکنش عمل می‌کنن. بی‌حس و بی‌حالتن. احساس می‌کنم زندگی در اونها متوقف شده. مگه میشه خلق آدمی‌زاد همیشه ثابت باشه؟! البته این رو هم بگم. یه زمانی من این شیوه رو می‌پرستیدم. آدمایی که این‌طور بودن برام متکی به نفس، قوی و باهوش جلوه می‌کردن که خودم هم تمام انرژیم رو به کار گرفتم که همچین آدمی بشم.

🌟که به خواسته‌ات رسیدی.

⭐️بله متأسفانه

🌟به نظرت غیر از ظاهر موجه، دلیل دیگه‌ای یا ترس دیگه‌ای دارن؟

⭐️ترسِ دیگه؟ الان چیزی تو ذهنم نیست. یه‌کم واضح‌تر و جزئی‌ترش می‌کنی؟

🌟چرا می‌خوای خودت رو نسبت به ابراز علایقت، احساساتت و عقایدت بی‌تفاوت نشون بدی؟ یا به قولی سرد و صورت‌سنگی خودت رو نشون بدی؟ شاید میخوای مرموز و پیچیده و جذاب جلوه کنی؟

⭐️دروغ چرا؟ یه موقعی به این موارد هم فکر می‌کردم و میخواستم کسی از درونیاتم باخبر نشه تا هروقت هرجور که دوست داشتم شرایط رو به نفع خودم پیش ببرم. اما دلیل مهم‌ترش فکر می‌کنم این بود که نمی‌خواستم کسی با دونستن نظرات و احساساتم از اونها به عنوان نقطه‌ضعف من سوءاستفاده کنه.

🌟حالا اگر کسی این‌کار رو می‌کرد چی میشد؟ خب به نسبت شرایط باهاش برخورد می‌کنی. این‌جوری که خودت رو نابود کردی این‌همه سال. به همین خاطره که احساس بلاتکلیفی داره خفه‌ت می‌کنه. یه دفعه میزنی به پرخوری. یه دفعه به رابطه‌ی افتضاح. یه دفعه به ولخرجی. یه دفعه به پرحرفی. یه دفعه به وابستگی. یه دفعه به سرویس دادن‌های افراطی. خب لامصب اصل ماجرا رو زندگی کن. بذار آدما سرِ کارت بذارن. بذار یه عده مسخره‌ت کنن یا دستت بندازن. بذار به قول خودت ازت آتو بگیرن و ازت سوءاستفاده کنن. این‌جوری حساب و کتابت رو با دنیای اطرافت مشخص می‌کنی. شاید که نه، حتما راه تازه‌ای پیدا می‌کنی که هم بتونی خودت رو ابراز کنی و هم از خودت مراقبت کنی. تو باید یاد بگیری چطور خودت رو زندگی کنی وگرنه حس "زندگی نکردن" به "زنده نبودن" تبدیل میشه و کار دست خودت و بقیه میدی. اینم میدونی که دنیا برای هرچیزی یه ظرفیت معلوم کرده؟ از اون‌که فراتر بری خودبخود منفجر و منهدم میشه. چه بخوای چه نخوای. چه منتظرش باشی چه نباشی. چه آماده باشی چه نباشی. البته با این‌همه انباشت نمی‌تونی آماده باشی و جلوی فوران انرژی اختفای خودت رو بگیری. چون جهان به اندازه‌ی کافی بهت وقت داده تا به خودت بیای و دست ازین گم و گور شدن برداری. به خدا نمی‌ارزه که یه عمر اون‌قدر همه‌چی رو پنهون کنی که واقعا مثل همون پرندهه، اُسکُل بشی که میره یه چیزی رو یه جا قایم می‌کنه بعد خودش هم یادش میره کجا پنهون کرده. الان واقعا مثل کسی شدی که داره دنبال زیر بغل مار یا قاتل بروسلی می‌گرده. همه‌ی اینا رو میگم که بلکه بهت بربخوره و مُخِت یه تکونی بخوره و برگرده سرِ جاش.اگر به خودت رحم نمی‌کنی به من رحم کن. بذار حس زنده‌بودن رو تجربه کنم. خوش بگذرونم[که هنوز معنیش رو نمیدونم]؛ بجنگم[بر سر اصول و ارزش‌هام بایستم تا احساس کنم دارم برای خودم کاری می‌کنم]؛ دوری کنم[جرأت پیدا کنم از دست بدم]؛ نزدیک بشم[جرأت پیدا کنم زخم بخورم و ترمیم کنم]؛ اشتباه کنم[که وقتی اشتباه نمی‌کنم دارم بزرگترین اشتباه رو مرتکب میشم]؛ خلاصه زیر و رو بشم[تا از دنیا توسری و تودهنی نخورم].

⭐️من قول میدم با تمام وجود تلاش کنم. به خاطر هردومون. مایی که در یک وجود با همیم و انصاف نیست که من بیشتر از این تو رو محروم کنم از زندگی. ممنونم ندای درون عزیزم که در من و با من همیشه بودی و هستی. و ببخش من رو که خیلی وقتا به حرفات گوش ندادم و سرِ تردیدها و ترس‌هام بارها سرت رو به دیوار کوبیدم. ولی تو باز هم کنارم موندی چون تو سراسر عشقی و بی‌نهایت آگاه. خداروشکر که ما رو باهم و درهم آفرید. شکر این نعمت از اوجَب واجباته.

"ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمان‌بردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری"*

*دیباچه گلستان سعدی

زندگیاعتقادشکرگزاریترس
۱۰
۰
Sistan
Sistan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید