جواب، نیلوفر آبی است.
نیلوفر آبی، هزاران سال است که تنها یک گل نیست.
در فرهنگهای شرقی، او را نمادِ دگرگونی میدانند؛ نمادِ سفری که از تاریکی آغاز میشود و به روشنایی میرسد.
او به انسان یادآوری میکند که هیچ شکفتنی، بدون پشت سر گذاشتنِ چیزی، ممکن نیست.
هیچ بذری، تا وقتی دلبستهی پوستهی خویش است، گل نمیشود.
باید آنچه را که بوده، رها کند.
باید تاریکی را تاب بیاورد.
باید در سکوتِ خاک، از شکلِ پیشینِ خود عبور کند.
و آنگاه...
بیآنکه نشانی از گلولای بر گلبرگهایش بماند، رو به نور شکوفه کند.
شاید رازِ نیلوفر آبی همین باشد.
همه، شکوفه را میبینند...
اما کمتر کسی، مرگِ بذر را به یاد میآورد.
همه، زیبایی را تحسین میکنند...
اما رنجِ ریشهها را نمیبینند.
در آیین بودا، نیلوفر آبی نمادِ تناسخ و بیداری است؛ نه صرفاً به معنای تولدی دوباره، بلکه به معنای عبور از آنچه بودهای، برای رسیدن به آنچه میتوانی باشی.
او مرگ را انکار نمیکند.
تنها معنای دیگری برای آن میشناسد.
در نگاهِ نیلوفر آبی،
مرگ، پایانِ زندگی نیست؛
پایانِ شکلِ پیشینِ زندگی است.
و شاید درست از همینجاست که زندگی، شکلِ تازهی خود را آغاز میکند.
شاید به همین دلیل است که قرنهاست، نیلوفر آبی را نمادِ تولدِ دوباره میدانند.
زیرا گاهی...
برای ادامهی زندگی،
باید جرئتِ مردن داشت.