هانیه براتی·۳ روز پیشماهِ ناپیداهمه، ماهِ کامل را دوست دارند؛ اما کمتر کسی، ماهِ ناپیدا را به یاد میآورد. روایتِ شبهایی که هنوز در آسمانی، اما دیده نمیشوی.
هانیه براتی·۳ روز پیشمیراثِ اضطراباضطراب، تنها میراثی بود که بیهیچ تردیدی به من رسید. و من بزرگ شدم با دستانی که همیشه کمی میلرزیدند... حتی وقتی چیزی برای ترسیدن وجود نداش…
هانیه براتی·۳ روز پیشنیلوفر آبی؛ روایتی از مرگ، زندگی و تولدی دوبارهاون چیه که با اینکه زندگی میکنه، مرده... و با اینکه مرده، زندگی میکنه؟
هانیه براتی·۹ روز پیشتقصیرِ تو نبودهمهی ما روزی آن دختر یا پسری بودیم که فقط میخواست آزادانه رؤیا ببیند. این دلنوشته، روایتی است از بازگشت به همان بخشِ فراموششدهی وجودما…
هانیه براتی·۱۰ روز پیشرویاهای دفن شدهروایتی از انسانی که بهدلیل ترس، رؤیاهایش را پنهان کرده و سالها بعد درمییابد آنها از بین نرفتهاند، فقط منتظر بازگشت او ماندهاند.
هانیه براتی·۱۲ روز پیشدر این چند ماه...داستان دختری که فهمید از آدمها فرار نمیکرد؛ از ترسها و احساساتی فرار میکرد که تحمل کردنشان را بلد نبود.
هانیه براتی·۱۳ روز پیشراهروی درهای بستهروایت بازگشت به درهایی که بسته شدهاند؛ جایی که گذشته نه تمام میشود و نه رها، و «اکنون» در میان راهروهای ذهن گم میشود.
هانیه براتی·۱ ماه پیشوقتی آسمان ها یکی نیستند«بعضی بارانها قرار نیست عاشقانه باشند؛ وقتی میان دو آسمان هنوز فرسنگها فاصله است.»
هانیه براتی·۱ ماه پیش«وفادارتر از تو»«گاهی خاطرهی آدمها از خودشان ماندگارتر و وفادارتر میشود؛ روایتی از عشق، فاصله و یادهایی که رفتن را نمیپذیرند.»