چرا زندگی؟ چرا مرگ نه؟
این روزها همواره این جمله نه در پس ذهنم که دقیقا در مهم ترین بخش مغزم میچرخد که :
کاش زنده نبودم و در خواب ابدی بودم
با فاصله چندساعت از خیال پردازی های بچگانه و امیدوارانه ام از برای آینده ای که هرگز سفید و زیبا نخواهد بود
زندگی واقعی این چنین است که ساعتی خود آینده ات را ببینی و همزمان بخواهی که کاش زنده نبودی یا این دست و پا زدن من در این مرداب است که عاجزانه به ریسمان پاره شده زندگی و روحِ سبز امیدم چنگ میزنم؟
دیگر با خود نمیگویم کاش در این منطقه و این خانواده و این شهر و این کشور نبودم و درعوض همه این کاش ها میگویم کاش زنده نبودم آنطور همه چیز بهتر میشد اصلا آن گونه چیزی بود که بخواهد بدتر یا بهتر شود؟
یک بار معلممان در جواب ناامیدی گفت که در نهایت باید ممنون باشی که هستی و وجود داری
و من پرسیدم خب اگر نباشی که چیزی برای احساس کردن وجود ندارد و او گفت " نیستی " وجود دارد
شاید راست میگوید که باید بگم باز هم خداروشکر حداقل زنده و سالمم اما خب برای گفتن چه خوب که زندهام زیادی خستهام!
بانو هایده راست میگفت که اینجا برای مردن هم باید رفت توی صف اما نمیدانم این صف کجاست
شاید بپرسی چرا خودکشی نمیکنم؟ شاید اسمش را ترس بگذاری اما میگویم شاید وقتی زندهام باید زندگی کنم و محکوم هستم به این تپش های منظم قلب، شاید هم دارم بیجهت صغری کبری میچینم و فقط هراس دارم از اینکه آن چیزی که جانم را میگیرد دست های خودم باشد
مدتی پیش این جمله مد شده بود که ما محکوم به امید هستیم
اما من اسمش را میگذارم حالِ آن انسانی که در سلول انفرادی محکوم به اعدام است و هر لحظه به میله های کوچک روی در خیره شده تا قفل را باز کنند نه برای آزادی که برای کشیدن چهارپایه از زیر پاهای لرزانش
من از این انتظار برای فرشته داس به دست حالم به هم میخورد
من میخواهم معنای واقعی کلمه زندگی را تجربه کنم نه اینکه صبح ها چشم هایم را باز کنم و با خود بگویم: باز هم دوباره!
میخواهی بگویی سگ سیاه ناامیدی خودِ منم و زندگی را خودم برای خودم بسازم روزهای خوب نمی آید و خودم باید بسازمشان و از چیزهایی که دارم لذت ببرم و با چیزهای کوچک لبخند بزنم و به زندگی من هستم که معنا میدهم ؟ خب من هم با دست های سیاهم اشاره ای به افکاراتِ زرد تو میکنم تا زردی اش پژمرده شود
چون این منم که با تمام این افکار ها برای کنکوری که نمیدانم چه وقت است درس میخوانم و به آینده ام فکر میکنم و همان لحظه دوست دارم که بمیرم!
بانو هایده گفت روزهای روشن خداحافظ و من نمیدانم با کدام روزها باید خداحافظی کنم؟
در نهایت متاسف هستم که چشم های زیبایتان و روح روشنتان خواننده این افکار تیره بود روح سبز من مدتهاست با خاکستری تیره ای ترکیب شده و بوی مردگی میدهد من تحت تاثیر افکار صادق هدایت و کافکا قرار نگرفته ام پوچ گرا نیستم این ها تنها حاصل کمی فقط کمی فکر کردن در این نقطه از تاریخ و جغرافیا است