چشمهایم کاسه خون بودند؛ به معنای واقعی
به سختی باز نگهشان داشته بودم و همه جا را تار میدیدم، از شدت سردرد نمیتوانستم چشمهایم را ببندم
اما تایپ کردم " بله، خوبم"
چه چیز برای گفتن داشتم؟
بله خوب بودم، مدتهاست اینچنین خوبم
مدتهاست تلاش میکنم خوب، سرزنده و امیدوار بمانم
مدتهاست دربرابر مردگی روحم ایستادم
هرگز قصد شعار دادن ندارم؛ هرگز
اما مدتهاست به مانند کسی که در حال غرق شدن است دست و پا میزنم تا روحم را زنده نگهدارم
تا توانایی ذوق کردن برای چیزهای کوچک را از دست ندهم
تا لبخندهایم هنگام زخم محو نشوند
تا هنوز بتوانم به هنگام غم، قهقهه بزنم
تا دلایل کوچکم را از دست ندهم
تا آرزوهای کوچکم برجا بمانند
تا چشمهایم هنوز هم بتواند سبزی جنگل را ببیند
تا گوشهایم چکچک باران را بشنود
تا بتوانم عطر یاس را با روحم نفس بکشم
تا بتوانم ساعتها با حوصله به آبی دریا نگاه کنم
تا بتوانم برای کودکِ دوچرخه سوار دوباره و دوباره دست تکان بدهم
تا بتوانم هنوز برای خرید کتابی جدید ذوق داشته باشم
تا بتوانم همچنان با برگهای گلدان صحبت کنم
تا بتوانم برق چشم هایم را برای هنر روشن نگهدارم
تا رویاهای بافته در ذهنم به میخی گیر نکند و نشکافد
تا هنوز بتوانم ساعتها در ظرافت تابلو فرش دقت کنم تا از نگاه کردن به هر زیبایی خسته نشوم
تا باز هم دلم لک بزند برای دوچرخه سواری
تا با ذوق کودکانه انگشت هایم را دور لیوان شیرکاکائو گره کنم
تا هنوز با عشق به تاریخ گوش بدهم
تا بتوانم خانه ذهنم را سبز نگهدارم
تا ریه هایم را پر کنم از عشق
تا موسیقی در رگ هایم جریان داشته باشد
تا همیشه حوصله داشته باشم برای زندگی کردن
تا مبادا روحم بوی فرسودگی و مردگی بدهد