
در بسیاری از سازمانها وقتی از استراتژی صحبت میشود، معمولاً چند جمله تکراری شنیده میشود:
باید سریعتر عمل کنیم
باید هزینهها را کاهش دهیم
باید کیفیت را افزایش دهیم
باید کاراییمان بیشتر شود
اما واقعیت این است که هیچکدام از اینها استراتژی نیستند.
اینها الزامات رقابتاند؛ ضروری اما ناکافی.
مایکل پورتر، یکی از اثرگذارترین متفکران مدیریت، میگوید:
اگر سازمانی فقط بهبودهای عملیاتی انجام دهد، «رقابتپذیرتر» میشود، نه «متفاوت».
و این تفاوت است که مزیت پایدار ایجاد میکند.
پورتر یک جمله مشهور دارد که تقریباً تمام بحث را خلاصه میکند:
عملکرد عالی، استراتژی نیست.
کارایی عملیاتی یعنی:
بهتر انجام دادن کارهایی که بقیه نیز انجام میدهند
سریعتر، دقیقتر، با هزینه کمتر
اجرای بهتر فرایندها و عملیات
اما استراتژی یعنی:
انتخاب آگاهانه اینکه چه کاری انجام شود
و مهمتر: چه کاری انجام نشود
این نگاه «انتخاب» همان چیزی است که بسیاری از کسبوکارها از آن غافل میمانند.
در نتیجه، آنها وارد مسابقهای فرسایشی با رقبایشان میشوند:
قیمت پایینتر، سرعت بیشتر، فیچرهای جدیدتر…
مسابقهای که معمولاً برندهای ندارد.
پورتر معتقد است مزیت رقابتی زمانی پایدار میشود که سازمان:
یک پیشنهاد ارزش مشخص داشته باشد
و کل فعالیتها، فرایندها، تصمیمها و منابعش حول آن چیده شوند
به طوری که هر فعالیت، فعالیت دیگر را تقویت کند
این را سیستم فعالیتها (Activity System) مینامد.
به زبان سادهتر:
استراتژی یک جمله زیبا نیست؛
یک معماری هماهنگ از انتخابها است.
اگر استراتژی یک شرکت «کیفیت برتر» باشد، باید:
نوع مشتری مشخص باشد
عملیات با کیفیت بالا طراحی شود
قیمت منعکسکننده این انتخاب باشد
تیم، فرهنگ، جنس محصول، حتی کانال توزیع نیز این انتخاب را پشتیبانی کنند
وگرنه استراتژی روی کاغذ میماند.
پورتر همیشه از Southwest به عنوان مثال کلاسیک استفاده میکند:
انتخاب اصلی آنها: پروازهای اقتصادی، ساده، بدون خدمات غیرضروری
پیامد این انتخابها:
ناوگان یکپارچه (همه 737)
فرودگاههای کوچکتر
چرخش سریع هواپیما
عدم ارائه غذای کامل
قیمت پایین
کارایی عملیاتی بالا
مدل هزینه حداقلی
نکته کلیدی چیست؟
اگر یکی از این فعالیتها حذف شود، بقیه سیستم تضعیف خواهد شد.
این همان «تناسب داخلی» است که استراتژی را قدرتمند و تقلیدناپذیر میکند.
اگر ارزش پیشنهادی ما مشخص نکند:
برای چه مشتریای هستیم
چه نتیجهای را برای او ممکن میکنیم
و چه تجربهای وعده میدهیم
آنگاه اصلاً نمیتوانیم تشخیص دهیم:
چه کاری باید انجام شود
چه کاری نباید انجام شود
و کدام فعالیتها باید یکدیگر را تقویت کنند
بدون این شفافیت، تیم محصول معمولاً وارد چرخهای خطرناک میشود:
اضافهکردن فیچرهای بیربط
تلاش برای خوشحالکردن همه مشتریان
طراحی اولویتها بدون انسجام
رقابت با دیگران در سرعت، قیمت یا تعداد فیچرها
این همان جایی است که «استراتژی» غایب است.
در این قسمت دیدیم که:
بهبود عملیات، استراتژی نیست
استراتژی یعنی انتخابهای شفاف و آگاهانه
ارزش پیشنهادی باید نقطه آغاز این انتخابها باشد
سیستم فعالیتها باید یکدیگر را تقویت کنند تا مزیت پایدار ایجاد شود
در قسمت بعدی به سراغ یکی از تحولآفرینترین رویکردهای چند دهه اخیر میرویم: