دیگه داشتیم میرسیدم . خنده های اونها . بالاخره صورتهای یخی ما رو در ابتدای صبح مثل کره ای که از فریزر جا مانده باشد اندکی نرم کرده بود و با اندک لبخندب همراهشان شده بودیم . دیگر نگاه از بالا به پایین نداشتیم . دیگر تصورات نزاکت و بی نزاکت را کنار گذاشته بودیم . شاید هم داشتیم به این فکر میکردیم که شاید ما که سر صبح با اخم و ابروهای گره کرده نشسته ایم بی نزاکت تریم تا انها که با خورشید بیدار شده بودند و ما هنوز در شب تاریک جا مانده بودیم . تازه انها که در ان مکان گرگم به هوا بازی نکرده بودند سنگ کاغذ قیچی و نون بیار کباب ببر که سرجای خودشان . گاهی چنان با تعجب به در دیوار نگاه میکردند که معلوم بود واقعا بار اولشان هستند که اینجا هستند به علایم و هشدارها نگاه میکردند به همه چیز نگاه میکردند با کنجکاوی و جستجوگری و اصلا به ما به این همه ادم نشسته و ایستاده در انجا نگاه نمیکردند . اصلا وجود و عدم وجود ما برایشان مسئله نبود فقط حضور خودشان را با تمام وجود داشتند . همین و بس ... راستی چند ساک و چمدان کوچیک و بزرگ هم داشتند به رنگهای مختلف کمی کهنه و فرسوده ولی تمیز و سالم ...پدر بزرگ و مادر بزرگ / پدر و مادر / 23 کوچولوی قد و نیم قد / یک خانم و اقای جوان و.. اینها یک تیم بودند در یک جزیره بودند در یک سیاره با هم بودند دلهاشان باهم بود خیلی ملموس رفیق بودند قبل از خانواده ... رسیدم بله به مقصد نزدیک شدیم که دیدم انچه را که باید از ابتدا میدم ... مادر خانواده برای جمع و جور کردن و بلند کردن ساک و چمدانها با پدر خانواده کشمکش داشت . هرکدام تلاش میکردند ساک بزرگتر و سنگین تر را از دست ان یکی بگیرند . باورم نمیشد زن به سیم اخر زد و با یک دست چنان سه تا ساک را با هم بلند کرد که گویی مسابقه مردان اهنین است و فقط یک چمدان برای مرد با قی ماند. زن با دست دیگرش بچه ها و مادر بزرگ را زیر پر و بال خود گرفته بود . مرد هم در تلاش برای پس گرفتن حداقل یکی از ساکها از دست زن . ولی مگر موفق میشد ؟ البته که نه . مترو رسید و چنان از واگن خارج شدند و در این خارج شدن هوای هم را داشتند که گویی یک گروهان در میدان نبرد باید هوای خود و هم قطارش را داشته باشد . اولین باری بود که سوار مترو شده بودند از حرفهایی که میزدند فهمیدم . و با مترو به اخرین ایستگاه که ترمینال بود امده بودند در اخرین ایستگاه مترو که ترمینال بود پیاده شدند و قتی من با پله برقی داشتم از سکوی مترو فاصله میگرفتم و انها را ان گروهان را ان تیم را ان قهرمانان را میدیدم لبخند همچنان روی صورتم بود و خنده های انها همچنان در فضا میپیچید . پله برقی بالا و بالاتر می امد و از انها که هنوز هاج و واج و سرخوش بودند تا جمعشان را اماده حرکت بسمت خروجی ترمینال بکنند دور تر و دور تر میکرد .... انگار که من سوار سفینه ای شدم تا دوباره به سیاره ی تکراری خودم بگردم و انها هم در سیاره ی شادشان به ادامه زندگی شاعرانه شان برگردند . قسم میخورم که هرگز نمیتوانم باور یکنم که یک جلسه تراپی یا مشاوره یا یک خط کتاب توسعه فردی یا یک دقیقه در یک سمینار بهبود روابط خانواده نشسته باشند اما همه انها را باهم داشتند . وقتی به اخرین لحظاتی رسیدم که هنوز میتوانستم جمعشان را از بالای پله برقی ببینم تیر خلاص را به من زدند .... وقتی که دیدم مادر خانواده همه را با دقت در پلیه برقی جا داد و خودش با همان سه ساک از پله های غیر برقی و با تلاش و سریع بالا امد تا خودش را به نفر اولی که سوار پله برقی شده بود برساند تا ان نفر اولی که سوار شده بود نترسد و احساس تنهایی نکند مادر با تلاش و سختی از پله ی غیر برقی کنار خانواده اش که با پله برقی بالا می امدند بالا میامد تا بتواند همزمان همه را در کنار خود داشته باشد و به انها اطمینان و سلامت فکری بدهد که من هستم . حتی اگر برای بار اول است که دارند سوار پله برقی میشوند .... گویی همه چیز را در اختیار داشت . چیزی چون عشق بود ... عجیب بود و باور نکردنی ... با خودم گفتم هنوز هم پیدا میشه انچه که در کتابها میخوندیم اره هنوز هم پیدا میشه ....
انچه که خواندید اتفاقی صد در صد واقعی بود که در یکی از شهرهای ایران شخصا تماشاگر ان بودم این اتفاق مربوط به روز 15 اردیبهشت سال جاری یعنی 1405 است