تعداشان زیاد بود و شلوغ . بچه ها تا بزرگسال . فرقی نمیکرد همه پر از شوق بودند جوری که نمیشد مخفی اش کرد . مخفی که هیچ حتی چیزی بیشتر از استاندارد معمول یک خانواده شاد . کاملا معلوم که یک پک کامل هستند مادر بزرگ و مادر و پدر بزرگ پدر و نوه ها . جنس هم که جور بود هم دختر و هم پسر. کمی لباسها ضعیف بود ولی نه خیلی که توجه رو جلب کنه .... بچه ها انگار نه انگار که حدود ساعت 6و 7 صبح باشه در اوج شور و شوق بودند . همه سرک میکشیدند که نگاهشان کنند هم از عقب تر هم از جلو تر . انقدر به شادی و شوق بی تفاوت شده ایم و ازش دور شدیم که برایمان جای تعجب داره کسی اگر اینطوری باشه . مثل این خانواده . برجسته تر از همه انگار پدر خانواده بود اون وسط داشت کباب بازی با بچه ها میکرد . البته حواسش رو میداد که پشت دست بچه ها خیلی کباب نشه ولی خیلی هم شوخی نبود چون بالاخره میزد . خوبم میزد ولی با 50 درصد قدرت که همون هم برای بچه های 7-8 ساله زیاد بود اما انگار لازمشون بود اگر کمتر از این میزد ممکن بود بچه ها فکر کنند بابا بازی رو جدی نگرفته ... جوری به در و دیوار نگاه میکردن که میتونستم شرط ببندم اولین بار بود که اینجا اومدن ...