وارد اتاق که شد با یه کوله پشتی اومد داخل . از خونه اومده بود بیرون و چند روزی رفته بود پیش دوستاش . بعد هم به یک روانشناس ارجاعش داده بودند توسط برادرانش . از اونجا پاش به اتاق من هم باز شد برای کوچینگ که البته اون مدام میگفت مشاوره و اخرش فرق دقیق مشاوره و کوچینگ رو براش گفتم . مشتاق شد . کمی که گذشت فهمیدم با یه کوله بار اومده که من دیدم و با ده کوله بار دیگه یه عمره داره راه میره که هیچکس نمی بینه . یکی یکی کوله بارهاش رو با سئوالات بنیادی مورد هدف قرار دادم . کمی سبک تر شد. کمی ازاد تر . کمی جرات پیدا کرد و کمی کمرش راست تر شد . وقتی داشت میرفت بیرون قدش بلندتر شده بود ولی من هنوز توی فکر اون یکی کوله باری هستم که هنوز سنگین ترین وزن رو داشت . اونی که اصلا مقصر نبود اونی که فقط بخاط خوبیش و نجابتش انداخته بودن روی دوشش . اون کوله باری که بهش تحمیل شده بود . مال اون نبود مال نامردی و بی شرفی کس دیگه ای بود ولی اون مجبور حملش کنه . اره واقعا مال کس دیگه ای بود که داده بودش به این د و رفته بود . چقدر همیشه فکر میکنم اگر کسی رو دوست ندارید یا اگر فیل تون یاد هندستون میکنه یا اگر هوا هوسی هستید یا اگه شهوت پرستی و شیطان صفتی دارید خوب برید گمشید از زندگی اون اولی بیرون بعد برید هر غلطی میخواهید بکنید( استفاده از این واژه های تند کاملا اگاهانه و با حضور ذهن است ، چاره ای نیست جز اینکه گاهی واژه هایی تلخ برای دردهای تلخ برازنده اند . مثل داروی تلخ برای بیماری سخت )