ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی برارپور
مصطفی برارپور27 سالمه و مشتاق نوشتن، مطالعه، یادگیری، تحقیق، فوتبال، روانشناسی، تکنولوژی، فضا و ... هستم. برای "تو" می‌نویسم!
مصطفی برارپور
مصطفی برارپور
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ روز پیش

آخرین نفس جوجه سیاه!

پوسته از وسط ترک خورد... نه مث ترکِ محکمِ یه تولدِ پرهیجان؛ بیشتر شبیه شکستگیِ چیزی که از قبل، خسته بوده!

جوجه با زحمت خودش رو به بیرون هل داد؛ بدنش هنوز خیس بود، پرای نرمش به هم چسبیده بود و نفسش کوتاه میومد؛ مث کسی که تازه، از زیر آب بیرون کشیده باشنش. چشماش نیمه‌باز بود؛ نگاهش نه می‌درخشید، نه می‌پُرسید. فقط نیمه‌جون بود.

دنیا اولین چیزی که به اون داد، سرما نبود؛ صدای بقیه بود. جوجه‌های دیگه جیک‌جیک می‌کردن، پاهای کوچیک‌ شون روی کاه‌ها می‌دویید، نوک می‌زدن، نفسای ریز و سالم می‌کشیدن. صدای زندگی داشت از همه‌جا جاری می‌شد، ولی انگار برای اون سهمی کم گذاشته شده بود.

مامان اومد؛ سایش روی لونه افتاد، گرمای پَراش بوی امنیت می‌داد. نوکش آروم به سرِ جوجه خورد، یه ضربه‌ی کوتاه، مثل "درود". بعد چشمای مامان، همون چشمای تیز و مطمئن، مکث کرد. مکثی که حتی یه جوجه‌ی تازه‌ از تخم بیرون اومده هم می‌فهمه یعنی: "این یکی… مث بقیه نیست."

جوجه تلاش کرد پاشه؛ پاهاش لرزید و دوباره نشست.
تلاش کرد نوکش رو باز کنه؛ شاید صدا بده، شاید کسی بفهمه هنوز امیدی هست؛ ولی صدا از ته گلوش بیرون نیومد... فقط یه هوای داغ و بی‌جون!

مامان چند لحظه‌ی دیگه هم وایستاد؛ انگار داره حساب می‌کند، حسابِ نانوشته‌ی طبیعت: "غذا مناسب نیست، گرما زیاد نیست، زمان کمه!"
بعد رو به جوجه‌های دیگه کرد — اونایی که می‌تونستن بلند بشن، وایستن، بُدواَن، بخورن، جیک‌جیک کنن.

ولی جوجه‌ی مریض همون‌جا موند؛ کنار پوسته‌ی شکسته‌ی خودش، کنار سند تولد خودش.

خورشید بالا اومد؛ نور از لای چوبا توی لونه افتاد و روی پرای خیس جوجه نشست.
سرما از زمین به بالا می‌خزید. جوجه فهمیده بود که "گرما" چیزی نیست که خودش بلد باشد بسازه. گرما به تو می‌رسه یا ... نمی‌رسه.

گاهی مامان برمی‌گشت؛ یک نگاه، یک نوکِ کوچیک؛ نه بی‌رحمی بود، نه مهربونی؛ بیشتر شبیه واقعیت بود... واقعیتِ بی‌صدا!

جوجه با هر نفس، انگار یه پله پایین می‌رفت. نه دردِ نمایشی، نه جیغِ قهرمانانه؛ فقط خاموش شدنِ آهسته... مثل چراغی که روغنش داره ته می‌کشه!

ظهر که شده بود، بقیه خوابیده بودن. لونه آروم بود. جوجه سرش رو یکم بالا آوُرد؛ نگاهش به بیرون افتاد... جایی که طوفان می‌وزید، جایی که آسمون بود، جایی که زندگی “ادامه” داشت. شاید برای اولین بار فهمید “ادامه دادن” یعنی چیزی که باید توانش رو داشته باشی!

چشماش سنگین شد، گردنش تابِ خودش رو نداشت. نوکش یک‌ذره باز مونده بود؛ نه برای فریاد... برای هوا!

لحظه‌ی آخر، نه جایی برای ترس مونده بود، نه حتی فرصتی برای خواهش!
فقط یک سؤالِ خیلی کوچیک که هیچ‌کس جوابش رو نمی‌داد:
"اگه قرار نبود موندگار باشم، چرا از تخم بیرون در اومدم؟!"

بعد... اون سکوتی که همه می‌شناسن، ولی هیچ‌کس دوست نداره اسمش را بلند بگه...!!!

توی لونه... تموم کرد!


تا اینجا فقط قصه‌ی یک جوجه بود، ولی راسش خیلی از ما هم دقیقاً همین‌طوری شروع می‌کنیم.

نه لزوماً توی لونه‌ی کاه، نه با پوسته‌ی تخم — ولی با یه پوسته‌ی دیگه: بدنِ نحیف، تنِ ناقص، نفسِ قرضی، تبای بی‌دلیل، بیماری‌هایی که از همون روزای اول کنار تخت‌ مون می‌شینه و نگاه‌ مون می‌کنه!

بعضیا مون شانس میاریم؛ گرما می‌رسه، آغوش می‌رسه. درمان می‌رسه.
ولی بعضیا مون… نه!!!

حتی اونایی که می‌مونن، یه روز می‌فهمن که این بازی — هرچقدم قشنگ — آخرش یه "سکوت" داره!
نه چون زندگی بی‌ارزشه؛ چون زندگی شکننده است!

اون جوجه یه روز زندگی کرد و رفت!
ما شاید هفتاد سال نفس بکشیم، شاید هشتاد سال، شاید کمتر، شاید بیشتر...

ولی سؤال، همون سؤاله؛ فقط با کلمه های بزرگ‌تر:
"اگه قرار بود آخرش بمیرم، چرا به دنیا اومدم؟!"

شاید جوابش این باشه:
"برای همین چن لحظه گرما."
"همین چن لحظه آغوش."
"همین چن لحظه معنا ساختن؛ حتی وسط ناتوانی."

این "آخرین نفس" ئه...
ما تا وقتی نفس داریم، می‌تونیم انتخاب کنیم که کدوم "نفس" رو “معنا” کنیم ;-)

یادت باشه: من برای "تو" می‌نویسم!

ویرگولزندگیمعنای زندگیمرگجوجه
۲
۰
مصطفی برارپور
مصطفی برارپور
27 سالمه و مشتاق نوشتن، مطالعه، یادگیری، تحقیق، فوتبال، روانشناسی، تکنولوژی، فضا و ... هستم. برای "تو" می‌نویسم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید