شعری سرایم از جان، از جان برای جانان
جانان به صد فغانم نالانم و گریانم
آتش زده به جانم انکس که شد مهمانم
دردش چنان بسوزد، با چه زبان بگویم از درد بی بیانم
اتش زده به مغز استخوانم برده ز کف امانم حالی به حالیانم
رحمی ندارد انگار. درندهخو چو کفتار
کفتار در مقابل ،باشد چو طفلی شیرخوار
گفتم سنگدل بنامم.دیدم در اشتباهم
سنگ پیش او باشد، چو پنبهای بی عار
جانان رسید به دادم .
بغض در گلوی خونین ،خشکیده شد فریادم
یاران توان ندارم
قد تمام عالم در سینه درد دارم
من اشک مادرانم .من داغدار آنم
چله به چله خونین افسانهی آبانم
کوچه به کوچه فرهاد شهر به شهر مجنون
تلخ است روزگار شیرین،لیلی جگر بریده دلخون
با چشم زار و بی جان ..در پی تیکه جانم
از درد گذشته کارم .در پی انتقامم