هرچقدر هم که سنت بره بالا، هرچقدر هم درگیر کار و مشغلههای مختلف بشی، هرچقدر ذهنت پُر از دغدغههای عجیب و غریب بشه و حس کنی کارهای خیلی مهمی توی این زندگی داری، باز توی دلت یه نوجوون پر تب و تاب نفس میکشه که درست مثل روزهای اول بلوغ، دلش یه عشق هیجانی و پرحرارت میخواد. هرچقدر هم از عشق دور بشی و زبونت بگه اینا بچه بازیه، از سن من گذشته، من کارای مهمتری دارم، باز دلت میخواد بزنی زیر همه چیز و پشت کنی به دنیا و دست یه نفر رو بگیری بری زیر بارون باهاش قدم بزنی، ببریش کنار دریا و یهو دوتایی بزنید به دل آب و توی دریا همو بغل کنید و بلند بلند بخندید.
نمیشه آدم دلش عشق نخواد، نمیشه آدم رویا نبافه از قدم زدن با عشق، از سفر رفتن باهاش، از بغلش گرفتن و باهاش رقصیدن و بوسیدنش. اصلا همون جا که غرق معادلات عجیب و غریب دنیایی و سرت درد گرفته از حساب و کتاب، فقط عشقه که میتونه با یه نگاه یا یه نوازش، تو رو از دست خودت نجات بده. عشق شاید جدیترین اتفاق این دنیاست، اما ما گاهی یادمون میره به دنیا اومدیم که عاشقی کنیم، یادمون میره که عشق راه نجاته، که عشق با تمام زخمها و دردهاش، مسبب واقعیترین لبخندها و عمیقترین حالهای خوب، و درمان دردهای دلِ گرفته ماست.