آه ای همیشه دورتر
از خورشید!
در من طلوع کن،
در من چنان بتاب
که آیینهام کنی،
که آب روان شوم ،
تا ناگهان،
تو دست بلورین خویش را
در جستجوی پارهسنگی
به شکل دل
از آستین برآری
و در سینهام کنی . . .!