من هنوز هم میخندم. هنوز گنجشکهای آبیِ آرامشم را دانه میدهم و درختهای سبز خیالم را آب، هنوز هم با تماشای ستارهها، در عمق سرزمینهای ناشناخته غرق میشوم. هنوز هم یک فنجان چای، حالم را بهتر میکند و یک کتاب جدید، مرا به هیجان وا میدارد. هنوز هم موزیک و فیلمهای خوب، خوشحالترم میکنند و روح سرسخت و بیقرار مرا بسان کودک سرخوشی به شیطنت وا میدارند.
من هنوز هم با محبت یک دوست، جان میگیرم و با یک احوالپرسیِ ساده، هرچقدر هم که بدحال، خوب میشوم.
من سخت نگرفتهام هیچ چیز را، زود و با تلنگری اگر دلم میگیرد، زود و با اشارتی هم خوب میشوم.
من هنوز هم شبها با کهکشان و ستارهها حرف میزنم و در سرم خیالات سفینهای هست که بالاخره روزی مرا به ماه خواهد برد.
من مقهور غمها نیستم! دوست دارم جوری دلخوشیهام را بغل بگیرم و از سیلاب حوادث روزگار بیرونشان بکشم که سپاه رنجها، انگشت به دهان بمانند.
دوست دارم جوری زندگی کنم که مرا در طلوع و نور و خوشبختی جستجو کنند نه در اندوه. که در طعم شیرین و بکر خوشههای انگور باشم و در جسارت گیاه و در صلابت کوه.
که هر زمان پاییز شد و باران زد و خیابان مست شد، یاد من بیفتند.
که هربار بهار شد، روی شاخههای سبز هزاران درخت، تکثیر شوم... ?





