فکر کردم میتونم برای امروز به اندازه کافی زنده باشم
ولی نه ، هنوز نتونستم
باورم نمیشه دلم حتی برای بی حوصلگی قبلیم تنگ شده
رفرش کردنهای بیخودیم وقتی که همهرو از خودم روندم
کارای احمقانه و حرفهای احمقانهم ،
فضایی که داشتم ، آزادی بیان کامل ، ترسی نبود
جدای اینا ، دل و دماغی برای نقاشی کشیدن ندارم
نه حتی قهوه که قسمت موردعلاقهی روزم بود
نه بیرون رفتن
خصوصا با شرایط قبلی زندگیم ، اتفاقهای آذر ماه
یا حتی سال پیش ، مرداد ماه
من تونستم از پس مرداد بربیام ، ولی آذر ، داشتم ذره ذره فاصله میگرفتم ازش و حالا ، دو چندان شده
احساس خفگیِ تندی دارم
نه حتی میکاپ کردن حالمو خوب نمیکنه
بستهم خیلی وقته رسیده ، همهی اون چیزهایی که کُلی ذوقشو داشتم
نه لباسهای جدیدی که خریدم
و این شرایط تخمی کشور
خشمم رو نمیدونم چطوری ابراز کنم
و طوریه که هی میگم : حالا چیکار کنم؟
حالا چی میشه؟
ن