درون یه قوطی خالیِ کبریت ، نشستم
دو زانو ، چهار زانو، دراز کشیدم به پشت به پهلو
منتظر ماندم.
برای خودم
برای چشم هایم.
برای جریان ِ عکسهای تو سرم.
و کم کم
دوران من سر رسید
در شفیرگی تا ابد ماندم.
تا ابد.
ابد تا کجاست ؟
نمیدانم.
من به خودم اعتقاد دارم.
نه به خدا.
پس ابد من ، تا لحظهی مرگم گره خورده.