
میدونی، امروز داشتم به این فکر میکردم که آدمیزاد چقدر ناجوانمردانه به درد و رنج عادت میکنه.
همین چندوقت پیش وقتی کسی رو میدیدم که چند روز بعد از مرگ عزیزی میخنده و یا کارهای روزمرهش رو مثل همیشه انجام میده یه جای پسِ ذهنم قضاوتش میکردم. و یا متعجب میشدم که چطوری اینطوری میشه..
راستش یه جایی پسِ ذهن من اینطوری نقش بسته بود که وقتی انسان در حال تحمل رنجی بزرگه تا مدتها خبری از لبخند و زندگیِ عادی نیست تااینکه دست سرنوشت زد پَسِ کلهم
یکی از عزیزترین افراد زندگیم درگیر دیو زشت و سیاه "سرطان" شد، دوهفته اول بعد از شنیدن این اتفاق جوری از هم پاشیدم که زندگی کردن رو فراموش کرده بودم و حالا.. حالا که چندماهی گذشته شاید شرایط نسبت به قبل 50درصد بهتر شده باشه اما تغییر زیادی رخ نداده اما از خودم متعجبم
من میخندم گاهی از ته دل، برای آینده برنامهریزی میکنم، با دوستان و خانوادهام وقت میگذرونم و هربار بیشتر از قبل متعجب میشم که چطور ممکنه؟!
چند وقت پیش تو یک پادکستی شنیدم که مغز به مرور زمان اتفاقات بد رو از ذهن پاک میکنه تا انسان قادر به ادامه دادن باشه، نمیدونم واقعا اینکه آدمیزاد با هر رنجی به طور کامل متلاشی میشه اما هر بار هم خودش رو جمع میکنه و ادامه میده به این قابلیت مغز برمیگرده یا خیر ولی به هر حال باید بهخاطر وجود اینچنین آپشنی شکرگزار بود.
تو آخرین روزهای آخرین ماهِ سالِ گذشته روی بوردم با ماژیک آبی نوشتم
"شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم ما را به سخت جانی خود اینچنین گمان نبود"
من 7ساعت پشت در اتاق عمل انتظار کشیدم اما بعدش زندگی کردم
من شبهایی رو تا صبح گریه کردم و لرزیدم اما بعدش زندگی کردم
من غروبهایی رو طلوع کردم که به یک دقیقه بعدش امید نداشتم..
آدمیزاد ناجوانمردانه به رنج کشیدن عادت میکنی و به زندگی ادامه میدی و حتی از ته دلت میخندی.
📜چهارمین بامداد سومین ماهِ 04