یک ماه است که هربار میخندم عذاب وجدان دارم

هربار که سعی میکنم بلندشوم و از اول شروع کنم عذاب وجدان دارم
یک ماه است هروقت احساس خوبی (از هرچیزی) دارم عذاب وجدان دارم
یک ماه است که وجب به وجب این وطن بوی خون میدهد
یک ماه است که هیچ نشانی از زندگی نیست
یک ماه است که هزاران "آدم" ، هزاران "جانِ عزیز" کنار ما نفس نمیکشند.. هزاران آرزوی بر باد رفته و هزاران خانوادهای که تا همیشه بخش بزرگی از وجودشان در زیر خلوارها خاک خوابیده.
یک ماه گذشت از ثانیههایی که به خاطر خانه بودنم هزاربار میمردم و به هر دین و خدایی متوسل بودم که نگهدار تک تک قهرمانان در خیابان باشد.
یک ماه گذشت و من همچنان هرشب به دختران و پسرانِ قهرمانی فکر میکنم که اسیر بند ضحاک شدند و تنها امیدشان به دنیا و آدمهای بیرون از زندان است.
یک ماه گذشت.. و من بیشترین جملهای که گفتهام (آخ یادم رفت..!) بوده، یک ماه است که هرروز مشت مشت موی ریخته شده از گوشه گوشه خانه جمع آوری میشود.. سی روز است که حرف زدن را فراموش کردهام و در هر جمله پنج کلمهای چهاربار تُپُق میزنم.. سی روز حواس پرتی و سی شب بیخوابی و این روزها قرار بود بهترین روزهای عمر ما باشد، مگر ما چندبار جوانیم؟
گیریم که آزادی و آبادی و شادی هم به ما خاورمیانهایها هم رو کرد با این غمی که بر شانههایمان نشسته چه کنیم؟
سی روز است که بیش از پنج دقیقه در شبکههای اجتماعی دوام نمیآورم و آخ از داغی که بر دلها نشسته
سی روز است که فقط صبح را شب و شب را صبح میکنم و آخ از جانهای عزیز در خاک خفته
سی روز است که تنها زندهایم و آخ از وارثان دردهای بیشمار
سی روز است که فقط تماشاگرم، بدون قطرهای اشک، بدون ذرهای گریه و تنها بغض و بغض
گریهها را گذاشتم به وقتش، جایی که تبدیل به خشمی کنترل نشونده شود و فرو ریزد در زمان و مکان مناسبش
این بغضها اگر تبدیل به اشک شود و خالی شود شاید جایی که باید دیگر شجاعتش نباشد.. من این بغضها را نگه میدارم تا تبدیل به فریادی شود که گوش جهان را کر کند
سی روز گذشت و ذکر روز و شبم آن سرودهی سیف فرغانیست که میگوید:
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آنکه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
و دیگر هیچ
بیستم بهمن خونین 404