نبودنت ورق تقویم را سیاه کرده یحیا. یکسال از آن صبح خونآلود گذشته صبحی که غزه، نام تو را با گریه نوشت و با غیرت خواند. یکسال از روزی که سایهات از کوچههای غزه جمع شد و صدایت میان دیوارهای نیمفروریخته پیچید.
رفتی و هنوز بوی غبار با نفسهای شهر درآمیخته است. هنوز بر دیوارهای شکسته، سایهای هست که شبیه توست؛ با همان چوب در دست، همان نگاهِ برنده، همان لبخندِ خستهای که گویی مرگ را هم دستکم گرفته بود.
نبودنت یک ساله شد، اما انگار هنوز در میان خاک و آتش ایستادهای؛ در آن خانه نیمویرانِ تلالسلطان، با دستانِ بسته و بازوانِ زخمی، که بر دیوارِ ویرانیها «مقاومت» را نوشتند.
یکسال است که نامت لالایی مادرانِ خسته شده، و افسانهی شبهای بیبرقِ غزه. جوانها، وقتی بر مبلِ کهنه مینشینند، به یاد تو اشک میریزند نه از عادت، که از عهد.
اسیرها بازگشتهاند، یحیا.
بازوانشان هنوز بوی زندان میدهد و نگاهشان روشنی نام تو را دارد. تو را که «یحیا» بودی، و حالا هرکس که زنده از میان مرگ برخیزد، نامش را از تو میگیرد.
برگرد، یحیا.
برگرد تا دوباره باد در کوچهها از تو بگویند،
تا کودکی در غزه، با لبخندِ تو به دنیا بیاید،
و دشمن بفهمد:
نام تو مرگ را شکست داده است.