ویرگول
ورودثبت نام
سفیرپاکی
سفیرپاکیشکر که خدا هست?
سفیرپاکی
سفیرپاکی
خواندن ۵ دقیقه·۲ روز پیش

از دختربازی تا دست انداز!

۱_چند وقت پیش برای لب تابم خواستم ویندوز نصب کنم...اول رفتم به فروشگاهی که خودش فروشنده ی لپ تاپ و کامپیوتر بود...در روز که باز کردم و سلام کردم اصلا جواب سلام منو نداد و انگار منو ندید اصلا...محو صحبت کردن با مشتری خانوم شده بود...

آخه زورمم ازین داشت که اون دختر اصلا خوشگل نبودخخخ من ازش بهتر بودم...

وقتی قیمت رو پرسیدم گفت هزینش ۷۰۰ تومن میشه و خداحافظی هم که کردم باز جواب نداد!

کمی بهم برخورد و تصمیم گرفتم جای دیگه ای کار خودمو انجام بدم...هرچند اونجا گرون تر گرفت ولی مشتری مداریشون عالی بود...

حالا به دور از شوخی به خاطر همین چیزهاست که میگن خوش اخلاقی روزی رو زیاد می‌کنه و باعث افزایش ثروت میشه....متاسفانه چون از بچگی یه سری حرف های کلیشه ای به ما زدن از خیلی چیزها زده شدیم ولی این واقعیت هیچ وقت تغییر نمیکنه که انسان های خوش اخلاق و خوشرو در کارهاشون موفق ترن...خصوصا اگه تو بازار آزاد باشی که خوش اخلاقی اهمیت بیشتری داره...به قول معروف کاسبی ک نمیتونه لبخندبزنه نباید مغازه داری کنه!

۲_همون طور که اگه سپاه نبود کشور هم نبود،به نظر من اگه دست انداز نبود ویرگول هم نبود! الان اکثر کاربر های قدیمی ویرگول بدون هیچ خداحافظی ماه هاست که فعالیت ندارن ولی ایشون با این که کلی باز ها قضاوت شد هنوز مونده و حتی الان برای حمایت از نویسنده های جدید،ازشون پست می‌ذاره...خود من روزهای اولی که ویرگول بودم اصلا مطالبم دیده نمیشد...یعنی میرفتم کتاب ۲۰۰ صفحه ای میخوندم و جونم در میومد و ازش خلاصه میذاشتم ولی فقط دو لایک می‌خوردم هخخخخ

میخواستم از ویرگول برم که دیدم ایشون منو فالو کرد...با خودم گفتم احتمالا من یه داستایوفسکی درون دارم که توسط مشهور ترین کاربر ویرگول فالو شدم و نباید کم بیارم و...

اون اتفاق به ظاهر ساده یه جرقه ای شد برای حضور شیش سالم در ویرگول!

من اگه جای سایت ویرگول بودم حداقل یه لوح یادبودی،کتابی چیزی به ایشون هدیه می دادم!

همین کاربرهای وفادار هستند که تنور ویرگول رو گرم می‌کنن...

۳_این دنیا خیلی بی ارزش تر از چیزیه که فکر میکردم....وقتی جلاد کودکان میناب و اپستین خیلی راحت هر جا دلش بخواد می‌ره و اون وقت رهبر تشیع به خاطر مسائل امنیتی نباید در انظار حاضر بشه یعنی این جهان خیلی بیخوده!

خیلی خیلی...(فردای نوشتن این پیش نویس،لیندسی گراهام به درک واصل شد...همون که تئوریسین حمله به ایران بود...انشالله بعدی ترامپ جلاد کودکان میناب و نتانیاهو جلاد کودکان غزه باشه...)

۴_یعنی حق ترین جمله تاریخ اینه که همون اول سعی کن به طرف مقابلت راستشو بگی وگرنه اگه دروغ بگی بعدا مجبوری دروغ های بزرگ‌تری بگی...دقیقا این جریان برام اتفاق افتاد چند روز پیش...من چند سالی هست که کلا ضامن هیچ کسی نمیشم...یعنی وقتی کارمند شدم،مادرم همیشه این نصیحت رو بهم میکرد خخخ

خلاصه هرکی بهم میگفت ضامنم شو قبول نمی‌کردم...حتی صمیمی ترین دوست هام..همون بار اول بهشون میگفتم من کلا ضامن کسی نمیشم و اولش تعجب می‌کردن و کمی ناراحت میشدن ولی بعدش کنار میومدن و رابطشون با من گرم میشد دوباره...گذشت و گذشت تا چند روز پیش یکی از هم کلاسی های دبیرستانم رو برای چندمین بار اتفاقی توی خیابون دیدم...با کلی مقدمه چینی بهم گفت که میخواد برای مادرش گوشی بخره و بزرگی میکنی در حقم و هرچقدر که سفته میخوای بهت میدم و...

(یه نکته فنی بگم که هزارتا سفته هم بگیری باز به سختی میتونی پولتو زنده کنی و...بگذریم)

خلاصه آنقدر تند تند پشت سر هم حرف میزد اصلا نمی‌شد ردش کنم...با خودم گفتم فعلا روشو زمین نندازم و بعداً یه بهونه ای میارم...بهش گفتم باشه شمارتو بده و بعد خودم با اداره صحبت میکنم و اگه تونستم ضامنت میشم...دیدم گفت الان تک زنگ بم بزن شمارتو داشته باشم خخخخ

یعنی از من زرنگ تر بود...آقا خلاصه قرار بود چند روز بعد بهش خبر بدم...صبح چهارشنبه ای بهم زنگ زد و از صداش شناختمش...نمی‌دونستم چه بهونه ای بیارم و گفتم بهت زنگ میزنم چند دقیقه دیگه...

پنج دقیقه گذشت و دیدم پیامک زد که اگرم نتونستی مشکلی نیست...

دوباره ده دقیقه بعد گفت سعی کن توی زندگیت شهامت داشته باشی و حرفتو بزنی...

آقا اینوکه گفت حسابی فشاری شدم و یه درصدم احتمال داشت ضامنش بشم پشیمون شدم...

بهش پیامک دادم مگه نگفتم خودم زنگ میزنم؟

همیشه انقدر‌ عجولی؟

بعد چند دقیقه گفت شرمنده و فکر کردم میخوای بپیچونیم.

بعد گفتم نه بابا کی این طوری می پیچونه و گفتم اگه گواهی کسر از حقوق میخواد من نمیتونم از اداره بگیرم چون قبلا چند بار گرفتم...(توی خیابون هم یکهو بین حرفاش بهم گفت که این گواهی رو میخواد)به طور ساده اگه بخوام این گواهی رو توضیح بدم اینه که اگه نتونست قسط گوشیش رو بده مستقیم از حساب من پول کم میشه...که با توجه به بیکار بودنش احتمالش زیاد بود!

بعد دیدم پیامک زد کارت ملی و شناسنامتو آماده کن...اون گوشی فروش تا ساعت شیش باز هست و فلان.

بعد زنگ زدم و گفتم نمیتونم و اداره نمیذاره،بعد یکهو گفت پس نمیتونی؟گفتم نه شرمنده و گفت باشه خدافظ...

بعد چند دقیقه دوباره پیام داد که ازون خانومه پرسیدم و فقط کارت ملی و شناسنامه کافیه و خبرشو بهم بده و خودشون سیستمی همه کارو میکنن...

یعنی ول کن نبود خخخخ

بعدم کلاگوشی رو خاموش کردم...

واقعا این کارم بی شخصیتی بود...کاش مثل همیشه همون اول بهش میگفتم ضامن نمیشم...من به صمیمی ترین رفیقم هم که فرهنگی بود و چند سال باهاش توی دانشگاه هم کلاسی بودم و بارها بهم تو موقعیت های مختلف کمک فکری کرد گفتم نمیتونم و بعد الکی این یکیو که کلا ماهی سه بار توی خیابون می بینم امیدوار کردم!

هوووف...در کل تجربه خوبی شد برام...

آخر متنم خواستم تشکر کنم از دوستانی که به صفحه من سر میزنن...اینم بدونین که من بی معرفت و مغرور نیستم ولی متاسفانه مدتیه یه مشکلی واسم پیش اومده و نتونستم زیاد توی ویرگول فعالیت کنم...به زودی پست های همه با مرام هارو می بینم و کامنتی در خور شخصیتم میذارم خخخ

دیگه زیاد صحبت کردم...بای

ویرگولدست اندازاقتصادتجربهخاطره
۲۶
۱۰
سفیرپاکی
سفیرپاکی
شکر که خدا هست?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید