سلام بر همگی.میخوام در این پست بگم که برای بچه های کاربرای ویرگول در مدرسه ممکنه چه اتفاقاتی بیفته که براشون مشکل به وجود بیاد و به دفتر احضار بشن!
علی دادخواه: یه روز والدین یه دختری به مدرسه پسر ایشون مراجعه میکنه و میگن که یه پسری دخترشون رو با آجر زده و دختره هم سرش شکسته.
مدیر اول کتمان میکنه ولی وقتی دوربین هارو چک میکنه می فهمه که حسین دادخواه(پسرعلی)سر اون دخترو شکونده.
مدیر چون حسین دانش آموز خوبی بود به شدت متعجب میشه و از معاونش میخواد که حسین رو به دفتر بیاره.
وقتی حسین به دفتر میاد مدیر بهش میگه چرا این کارو کردی؟
حسین هم صادقانه میگه که دخترا فریب طبیعت هستند و نباید در دام اون ها افتاد و میخوان مانع پیشرفت ماها بشن.
برای همین با آجر اون دخترو زدم تا دیگه از کنار مدرسمون رد نشه.
اما توضیحات حسین قانع کننده نبود و مدیر پروندش رو بهش میده.
بعدش هم حسین با بغض تند تند میدوه تا بره به خونه عمش.
سید مهدار بنی هاشمی:پسر ایشون مرتب در زنگ تفریح فنون رزمی رو روی بقیه خالی میکنه و چند تا نوچه هم برای خودش پرورش میده.
وقتی مدیر مدرسه میفهمه در جا اخراجش میکنه و پسرش هم خیلی بی خیال و با اعتماد به نفس اسنپ می گیره و بر میگرده خونشون.
نگین اصل:یه روز دخترشون نازنین سادات قبل از اومدن معلم به کلاس با دوستش شوخی میکنه و دوستش هم چون بی جنبه بوده ناراحت میشه و کیف نازنین سادات رو از پنجره پرت میده داخل حیاط!
بعد نازنین سادات عصبانی میشه و به دوستش میگه توی کیفم قرآن بود بیشوووول.بعد نازنین سادات محکم دوسش رو هل میده و سر دوستش به میز میخوره و دندونش میشکونه.
احسان شهبازی:
پسر ایشون هر روز رمز وای فای مدرسه رو هک میکنه و فیلم های سینمایی چند گیگی دانلود میکنه.
بعد از چند وقت حراست ناحیه مدرسشون با اقدامات پیچیده اطلاعاتی میفهمن که کدوم دانش آموز این کارو کرده و برای سه ماه از تحصیل ممنوعش میکنن.
نوشتن نوعی دوست داشتن است:
دختر ایشون همیشه زنگ تفریح سنگ میندازه به حیاط مدرسه پسرونه که نزدیک مدرسشون هست.
وقتی مدیر دلیل این کارشو میپرسه میگه پسرا لیاقتشون همینه و غیر قابل اعتمادن.برای همین بهشون سنگ میزنم تا جرأت رل زدن با مارو نداشته باشن.
کارما :دختر ایشون هم مدام با معلم دینیش درباره تکامل بحث میکنه.
معلم دینی موضوع رو با مدیر مطرح میکنه و مدیر هم از ترس این که دختر ایشون روی بقیه بچه ها تأثیرمنفی نداشته باشه اخراجش میکنه.
دختر مهتاب:
دخترِ دخترِمهتاب هر هفته از دوست هاش پول میگیره و در قلکی قرار میده تا با هم بعد مدتی برن کربلا.
از قضا خانواده دو سه نفر از هم کلاسی هاش اسلام ستیز بودن و وقتی اینو میفهمن میان مدرسه و مدام از دخترش شکایت میکنن.
مدیر هم دختره رو احضار میکنه و میگه درک میکنم که چقدر دوست داری بری کربلا ولی تا وقتی که بزرگ شدی نمیتونی کسیو ببری.
قول بده که دیگه ازین کارا نکنی.
دختر دختر مهتاب هم با لحن معصومانه ای قول میده و تمام پول های قلکش رو صرف انجام مراسم تعزیه در محوطه مدرسش میکنه.
روان نویس:
دختر روان نویس همه نمراتش بیسته و مدام هم تحقیق میاره.
ولی اصلا به درس توجه نمیکنه و مدام با دوست هاش موقع تدریس معلم حرف میزنه.
یه روزمشاور مدرسه وقتی سرش خلوت میشه اونو احضار میکنه و بهش میگه حیف نیست دختر به این خوبی معلم هاشو اذیت کنه؟
چرا آنقدر با هم کلاسی هات حرف میزنی؟
دختر روان نویس هم بهش میگه من با هم کلاسی هام مصاحبه میکنم تا ببینم از نحوه تدریس معلم ها چقدر راضی هستن.
آفتابگردون:
یه روز پسر ایشون از مدرسه میاد و میفهمه که صورتش سرخ شده.
اول پسره هیچ حرفی نمیزنه ولی وقتی آفتابگردون بهش میگه اگه چیزی نگی نمی ذارم بری مدرسه پسره سریع به حرف میاد و میگه معلم تاریخم منو کتک زده.
آفتابگردون هم به شدت عصبانی میشه و روحیه مطالبه گریش با روحیه مادرانگیش جمع میشه و فردا صبح میره مدرسه.
به مدیر قضیه رو میگه و مدیر هم از آبدارچی میخواد که برای آفتابگردون دمنوش بیاره تا آروم تر شه.
بعد که معلم تاریخ میاد به آفتابگردون میگه شما نمیدونین پسرتون چه بلایی سر من آورده.
هر حرفی که سر کلاس میزنم میگه مدرکش چیه و از کدوم کتاب آوردین.
منو خسته کرده و این مدرسه یا جای من هست یا جای ایشون.
